چهار شنبه, 08 بهمن,1404

پک‌های فراموشی

تاریخ ارسال : یکشنبه, 05 بهمن,1404 نویسنده : محدثه دانشگر سمنان
پک‌های فراموشی

شبِ اولِ اغتشاشات اصلاً حواسم به فراخوان‌شان نبود. از صبح در مدرسه مشغولِ رنگ‌زدنِ دیوارها بودیم و اصلاً فرصت نشده بود گوشی‌ام را چک کنم. توی حال‌وهوای خودم بودم که از چاپخانه زنگ زدند و گفتند بنرهای مدرسه آماده است و فردا بیا تحویل بگیر؛ بدون این‌که با خودم مرور کنم چرا گفت «فردا بیا ببر؟»

با همان لباس‌های رنگی، سویشرت و چادر پوشیدم و راه افتادم سمتِ میدانِ کوثر. وسطِ راه، با دیدنِ یک‌عالم آدمِ مشکی‌پوش با ماسک‌های مشکی، یک‌هو یادم افتاد: عه! این‌ها قرار بود امشب و فردا در اعتراض به نظام بریزند توی خیابان‌ها و به خیالِ باطلِ خودشان پهلوی را برگردانند.

دیگر این کنجکاوی بود که اجازه نداد برگردم. افتادم توی بلوارِ قائم که دیدم چند تا قمه‌به‌دست و چماق‌دار، یکی‌یکی جلوی ماشین‌ها را می‌گیرند و می‌گویند: «یالا پیاده شو و به گرونی‌ها اعتراض کن، وگرنه شیشه‌های ماشین‌تون رو می‌آریم پایین!» با خودم گفتم: «یا خدا! این چه وضعیه؟!»

داشتند می‌آمدند سمتِ ماشینِ من که با راننده‌ی ۲۰۶ سفیدِ کناری، که جوانی امروزی بود، درگیر شدند. پسره می‌گفت: «تو اعتراض داری، برو اعتراض کن؛ به مردم چی کار داری؟» و آن‌ها هم در جواب، تا می‌توانستند زدندش و ماشینش را داغون کردند. من که یک خانمِ تنها بودم، توانِ دفاع از آن آقا را نداشتم؛ آدم‌های اطراف هم هیچ واکنشی نداشتند.

تا پلیس‌ها رسیدند، راهِ پشتِ سر و مسیرِ پیشِ رو بسته شد. من وسطِ شلوغی‌ها گیر افتاده بودم و به‌عینه می‌دیدم که اغتشاش‌گرها چطور وحشیانه مأمورهای پلیس را کتک می‌زنند؛ و پلیسی که مردمِ عادی را التماس می‌کرد متفرق شوند تا آسیبی از طرفِ اغتشاش‌گرها به آن‌ها نرسد. شبِ عجیبی بود. ما مردمِ سمنان هیچ‌وقت شاهدِ اتفاق‌های این‌چنینی نبودیم. وسطِ فتنه‌هایی که شهرهای دیگر کلی کشته می‌دادند، شهرِ ما تقریباً آرام بود و این اولین‌بار بود که از نزدیک شاهدِ چنین وحشی‌گری‌هایی می‌شدم.

از ماشین پیاده شده بودم و گوشه‌ای، پنهان از بقیه، اوضاع را تماشا می‌کردم و برای سلامتیِ مأمورانِ امنیت صلوات می‌فرستادم. در اولین فرصتی که راه باز شد، سوارِ ماشین شدم و به سمتِ خانه راه افتادم. در مسیر می‌دیدم که چقدر حساب‌شده و مشخص، آموزش‌دیده‌اند و هدف‌شان تخریبِ اموالِ مردم است.

اما چیزی که از همه‌ی آن اتفاق‌ها برایم عجیب‌تر بود، حضورِ بی‌سابقه‌ی نوجوان‌ها در میانِ اغتشاش‌گرها بود. تمام آن ماجراهای وحشتناک داشت توسط دخترها و پسرهای کم‌سن‌وسال رقم می‌خورد. لیدرهای‌شان هم نهایتاً بیست‌ساله به نظر می‌رسیدند. یک گروه از دخترهای چهارده‌ پانزده‌ساله را شناختم. یکی‌شان از جمع جدا شد؛ صدایش زدم. با این‌که من را از قبل کاملاً می‌شناخت، طوری رفتار می‌کرد که انگار نمی‌شناسدم؛ اصلاً توی حالِ خودش نبود.

فهمیدم چیزی مصرف کرده است. بعدها که با او صحبت کردم، گفت: «محدثه‌جون، به خدا رفته بودم فقط برای تماشا. دوستم بهم یه سیگار داد، قبلاً هم می‌کشیدم، اما از همون پکِ اول فهمیدم این یکی یه جور دیگه‌ست... از این‌جا به بعد هیچی یادم نیست.» حتی یادش نمی‌آمد که من را دیده باشد...

محدثه دانشگر

پنج‌شنبه | ۱۸ دی ۱۴۰۴ | سمنان

برچسب ها :