
از صبح که شوهرم رفته بود دهدشت، دلم شور میزد. همش با خودم میگفتم نکند توی راه بگیرندش؟ نکند با اسلحه به او شلیک کنند؟ نکند با قمه سرش را ببرند؟ با هزار فکر و خیال، اشکنه را هم زدم. مدام گوشبهزنگ بودم. تندتند اتاق بچهها را مرتب کردم و آنها را به مدرسه فرستادم. به ساعت نگاه کردم؛ چه شد؟ ساعت از دوِ بعدازظهر گذشته بود، چرا نیامد؟
گوشی را روشن کردم و شمارهاش را گرفتم؛ خطها هم خراب شده بودند. بلند شدم و چادرم را سر کردم. با خودم زیر لب حرف میزدم: «کجا برم؟! از کی سراغش رو بگیرم؟» دور خودم چرخی زدم و روی مبل نشستم. صلوات فرستادم تا دلم آرام بگیرد، اما تیکتاک ساعت روی مخم بود. ساعت را از دیوار درآوردم و باتریاش را کشیدم. به طرف آشپزخانه رفتم که همانلحظه صدای درِ حیاط، مرا از فکر و خیال بیرون آورد.
درِ سالن را تند باز کردم. با دیدن اخمهای شوهرم، لبخند روی لبم ماسید. به طرفش رفتم و سلام کردم؛ رنگ به رو نداشت. گوشیاش زنگ خورد و شروع کرد به صحبت کردن: «فکر میکنن میتونن اوضاع رو تغییر بدن؟! آخه برادرِ من، اعتراض داری بهجا، ولی چرا اموال مردم رو خراب میکنی؟! چی بگم والا... ما هم به این گرونی معترضیم، ولی نباید پلیسها رو کشت.»
چشم به لبهایش دوختم. ادامه داد: «آره مرتضی، شنیدم امروز مردم فرمانداری دهدشت رو گرفتن. نمیدونم میخوان چکار کنن. همهی مغازهها از ترس اغتشاشگرا بسته بود. هر مغازهای که باز بود، کل وسایلش و آتیش میزدن. اصلاً یه وضعی بود؛ خیابان کیپ تا کیپ پر از جوانهایی بود که صورتشون رو پوشونده بودن. به جان بچهم نمیدونی با چه دلشورهای مسافرا رو رسوندم لنده...»
ثریا خوشگو
شنبه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد لنده