پنجشنبه, 09 بهمن,1404

کشتی تو خونِ مازرونه

تاریخ ارسال : یکشنبه, 16 آذر,1404 نویسنده : سیده فاطمه یوسفی ساری
کشتی تو خونِ مازرونه

تو ترافیک نزدیک سینما مانده بودم. اولین باری بود که به چنین مراسمی دعوت می‌شدم. از توی تاکسی ورودی سینما دیده می‌شد. جمعیت عظیمی در حال ورود به سینما سپهر ساری بودند. راننده تاکسی کلافه از ترافیک پرسید:

«مگه امروز سینما سپهر چه خبره؟»

اما با دیدن بنر بزرگ مستند شگرد و عکس حسن یزدانی هیجان زده جواب خودش را داد:

«حسن یزدانی می‌خواد بیاد! جهان پهلوان درإنِه! مناسبتش چیه آبجی؟»

— «هفته مازندرانه»

راننده ذوق زده گفت:

«مازندران مازندران! تمام دنیا دوننه کشتی تو خون مازرونه!»

تاکسی دم در سینما رسید. تشکر کردم و پیاده شدم. آرام وارد صف شدم و خودم را سپردم به موج جمعیت. بالاخره وارد سالن شدم؛ یک صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. از روی صندلی که نشسته بودم، ردیف جلو دیده می‌شد. اهالی شعر و ادب، سردار سلامی و چند نفری که از گوش‌هایشان مشخص بود که کشتی‌گیر هستند.

هر چقدر نگاه کردم، قهرمان کشتی را ندیدم. از جای‌جایِ جمعیت صدا می‌آمد:

«حسن یزدانی! حسن یزدانی!»

انگار همه مثل من منتظر دیدن جهان پهلوان بودند.

سرانجام بعد از قرائت قرآن و سرود ملی، مستند شگرد پخش شد. مستندی جالب از تلاش‌های یک مربی کشتی برای ساختن باشگاه، برای مسابقات، و یک به یک کودکان و جوانان کشتی‌گیر. گوشه‌گوشه‌ی مستند، داستان قهرمانان کودک و نوجوانی بود که برای این ورزش زحمت شبانه‌روزی می‌کشیدند و عرق می‌ریختند. مثل شمع آب می‌شدند تا بتوانند مدال قهرمانی کسب کنند.

بعد از آن، همه آن تلاش‌ها و خاک‌تْشک خوردن، چقدر لحظه‌ی روی ترازو رفتنشان پر استرس بود. چقدر لحظه‌ی شکستشان غم‌انگیز بود.

تلاش‌های این قهرمانان و حمایت‌های مربی کشتی، واقعا ستودنی بود. آنجا فهمیدم که حسن یزدانی‌ها داریم که برای بالا بردن پرچم کشورمان زحمات زیادی را به جان می‌خرند.

فهمیدم برای رسیدن به هدف باید جنگید و زحمت کشید. هیچ موفقیتی ارزان به دست نمی‌آید، به‌خصوص قهرمانی!

سیده فاطمه یوسفی

چهارشنبه | ۱۴ آبان ۱۴۰۴ | مازندران ساری

برچسب ها :