
آن روز گمان میکردم حتی خورشید و فلک هم دست به دست هم دادهاند تا من، خودم را به میدان بسیج برسانم. زینب با بچههای کلاس قرآن به خاطر ایام شهادت حضرت زهرا(س) به قم رفته بود. خیالم از بابتش راحت بود. نبود که با دیدن اشکهایم توی دلش خالی شود. نبود که ببیند تنها دیوار محکمی که کودکیاش را به آن تکیه داده، به لرزه افتاده است. صدای روضه مادر قاطی دود اسفند پیچیده بود توی خیابان. کنار تریلی که تابوت شهدای گمنام را حمل میکرد، بین جمعیت به راه افتادم. ضبط صدا را فعال کردم و گوشیام را توی دستم نگه داشتم. میخواستم همه صداها را قورت بدهد و موقع دلتنگی به دادم برسد. نالهها، روضهها و روایتها را.
گوشیام زنگ خورد. مربی قرآن زینب بود. صدایش را به سختی از بین نوحهها و گریهها شنیدم: «زینب گوشی دنبالشه؟»
جا خوردم: «آره. چطور؟ مگه پیشتون نیست؟»
- نگران نباشین. توی حرم هستیم. یه لحظه قاطی جمعیت گمش کردم. شاید پیش مربیهای دیگه باشه. شمارهاشو برام بفرستین، میخوام زنگش بزنم.
و تماس قطع شد. توی هول و ولا افتادم. شماره را فرستادم و خودم شروع کردم به زنگ زدن. یک بار، دو بار، سه بار... زینب جواب نداد. صدای راوی میآمد: «بچه شیعهها حال مادرموتون بده. امام حسن یه گوشه نشسته. بغض کرده. کوچهای تنگ! دلی سنگ!»
دنبال شهدای گمنام، لابهلای جمعیت میرفتم. اما دلم شور افتاده بود.
دوباره صدای راوی را شنیدم: «مردم! من یه نشونه به شما بدم از این آران و بیدگل خودتون. شهید فتحقریب که چندماه پیش تو حمله اسرائیل شهید شدن، پدرشون دلتنگی کردن و گلایه به شهید که دلتنگیها را چه کنیم؟ شهید به خواب یکی از خادمهای امامزاده هادی میاد و میگه: این پارچه سبز رو بده به پدرم و بگو این از امام حسینه، آروم میشی.
خادم که صبح بیدار میشه اون پارچه سبز رنگ، کنار دستش بوده. پارچه را میرسونه دست پدر شهید.»
صدای نالهها بلند شد. همه را میشنیدم اما دلم پیش زینب بود. کجا مانده بود؟ توی شهر غریب نکند تنها جایی گریه میکرد؟ نکند دست نامرد به او میرسید؟ نگرانی دلم را به تب و تاب انداخته بود.
باز صدای راوی: «مردم ما حرفی برای گفتن تو این شهر نداریم. شهید محمد ذوالفقارپورِ شما سه ماه بود بازنشسته شده بود. خودش رو رسوند به بچهها. هیچی ازش برنگشته که بخوان تشییع کنن. خانواده ذوالفقارپور! شهید شما پیش این شهداست. حضرت زهرا براش مادری میکنه. شهید گیاهدوست. شهید خشاپور. بابا این بچههای آران و بیدگل رو هفت هشت روزی طول کشید تا نتیجه دیانای شون مشخص شد و آوردن. مگه چطور آوردن؟ دختربچههاشون چی کشیدن؟ دختر بچه دارین؟»
- دختر بچه؟ زینب؟ چرا مربیش زنگ نمیزنه؟ یعنی هنوز پیداش نکردن؟
زنی پیچیده در چند لایه چادر عربی، از جلویم رد شد. انگار حالش دست خودش نبود. به تریلی خیلی نزدیک شده بود. خادمی که چوب پر رنگی به دست داشت، صدایش کرد: «خانوم! خانوم پات نره زیر تایر!» زن لای چادرش را کنار زد و پاکتی پر از شکلات را به پاسداری داد که بالای تریلی کنار تابوت شهید زانو زده بود. پاسدار تمام شکلاتها را روی تابوت ریخت. دست کشید و در تمام طول تابوت پخششان کرد.
شماره تماسها از دستم در رفته بود. شاید دهمین یا یازدهمین بار بود که شماره زینب را میگرفتم: «وای زینبِ من فقط ده سالشه! نمیدونه تنهایی چی کار کنه.»
باد آبان ماه به صورتم خورد و صدای راوی را به گوشم رساند: «دیدین یه وقتایی یه دردی به جونت هست آروم نمیشی. هر جا میری آروم نمیشی...»
حال من را میگفت. نمیفهمیدم توی خیابانم یا پیادهرو. تند میروم یا قدمکش. فقط میرفتم. بیتاب و سرگردان. دستم به جایی بند نبود. چندباره شماره را گرفتم. جواب نداد. نگاهم به تابوتها بود. شانه به شانه منِ بیقرار داشتند میآمدند. نه! من داشتم میرفتم. همردیف آنها که قدرتمندترین در آن جمع بودند. یک شهر آمده بود و بینام و نشانها، انگار برای همه آشنا بودند. اولی آنها را خطاب کردم و گفتم: «زینب طاقت نداره. زود دلش رو میبازه. مگه برای دختر بالاتر از پدر هست؟ باباش که رفت دیگه این دختر دلی براش نمونده. یه کاری کن زود پیدا بشه»
شماره خانمش را گرفتم. کمی رفتم طرف پیادهرو تا صدایش را بهتر بشنوم. گفت هنوز پیدایش نکرده و دارد به تکتک مربیها زنگ میزند. میخواست نگرانم نکند اما تن صدایش طوفانی شد و دلم را موجهای پی در پی انداخت.
دوباره برگشتم به طرف همان تابوت: «من دیگه طاقت ندارم. صدامو میشنوی؟»
ادامه دارد
الهام طاوسی همسر شهید مدافع امنیت؛ میثم عبداللهزاده
پنجشنبه | ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | کاشان آران_و_بیدگل