پنجشنبه, 09 بهمن,1404

گم‌گشته2

تاریخ ارسال : دوشنبه, 17 آذر,1404 نویسنده : الهام طاوسی تشییع شهدا
گم‌گشته2

از پیاده‌رو خودم را به جلوی جمعیت رساندم. می‌خواستم دستم را برسانم به همان تابوت. چند خانم درست چسبیده به تریلی در حرکت بودند و حواسشان بود که کسی به چرخ‌ها نزدیک نشود. یکی از آنها تا نگاهش به من افتاد، نمی‌دانم در صورتم چه دید که دستش را به طرفم دراز کرد که جلوتر بروم. خودم را از بین زن‌ها جلوتر بردم و دستم را رساندم به تابوت. خیلی نزدیکش شده بودم. صدایم به او می‌رسید. از توی دلم فریاد زدم: «زینبم را به من برسان.»

پاسداری که کنار تابوت نشسته بود به خادم خانم اشاره کرد: «تبرکی!»

و خانم به من فهماند که لابلای جمعیت چند ثانیه خودم را نگه دارم تا تبرکی‌ها را به من برساند. مرد، مشتی شکلات در دست خادم ریخت. یک گل داوودی سفید هم قاتی‌اش بود. با ولعی بسیار مشتم را باز کردم و زن آنها را در دستانم ریخت. مشتم را بستم. قصد نداشتم آن‌ها را با کسی شریک شوم. دلم کمی آرام شد و اشک‌هایم راه باز کردند و روی گونه‌هایم ریختند. کنارتر رفتم تا بقیه هم جلو بیایند. مشتم را که سفت نگه داشته بودم در کیفم ریختم. اشکم را پاک کردم. دست‌هایم بوی داوودی می‌دادند. دریای دلم کمی از تب و تاب افتاد.

به صفحه گوشی نگاه کردم. یک ربع از پیام خانم مربی گذشته بود و هنوز خبری نبود. دخترم کجا مانده بود؟ چرا زنگ نمی‌زدند؟

موج بزرگی دلم را زیر و رو کرد. از دور به همان شهیدی که گل و شکلات‌ها از کنار تابوتش آمده بود، گفتم: «دخترم را به من برسان. یک عاشورا... نه اصلاً یک چله برایت عاشورا می‌خوانم.»

صدای راوی از بالای ماشینی که پشت سرم نرم نرم می‌آمد، بلند شد و بین جمعیت چرخید. از دختربچه می‌گفت. از رقیه. از رقیه‌های شهدا... از دخترها که بابایی‌اند.

به یاد میثم افتادم. عکس بزرگی از او روی ماشینی جلو جمعیت می‌رفت. صدایش زدم: «مگه نمی‌شنی مداح می‌گه دخترا بابایی‌ان؟ دخترت غریب افتاده. چرا پیداش نمی‌کنن؟»

اشک‌هایم امانم را بریدند و شانه‌هایم لرزیدند. خواستم برگردم تا در سکوت به همه زنگ بزنم و سراغ زینب را بگیرم. چند لحظه ایستادم. خیره شدم به سیل جمعیتی که خروشان بود اما تابوت‌ها را انگار آرام آرام جلو می‌برد. چشم‌هایم را بستم. سرم را بردم نزدیک همان تابوت. در گوشش گفتم: «اونقدر دنبالت میام تا زینبم پیدا بشه.»

چشم‌هایم را باز کردم. عقب افتاده بودم. قدم‌هایم را تندتر برداشتم. می‌خواستم خودم را برسانم شانه به شانه همان شهید. رسیدم. درست هم‌ردیف هم جلو می‌رفتیم.

گوشی‌ام لرزید. پیامی از مربی زینب بود: «پیداش کردیم. با یکی از دوستاش بودن. یکی از مربی‌ها پیداشون کرده منم دارم میرم پیششون. باهاتون تماس می‌گیرم.»

چشم‌هایم تار شد. گوشی در دستم می‌لرزید. اشک‌هایم باران بهاری بودند. تند و بی‌امان. صدای هق هقم را می‌شنیدم اما نمی‌توانستم آرام شوم. دو دستم را جلوی صورتم گرفتم. کاش می‌شد وسط خیابان بنشینم و زار بزنم. فریاد بزنم و بگویم: «مردم من آمده بودم چند قدم بردارم که فردای قیامت شرمنده‌شان نباشم. اما این شهدا، قاطی گل و شکلات‌ها، حاجتم را توی دستم گذاشتند. من در همین دنیا شرمنده‌شان شدم.»

دستم را از روی صورتم برداشتم. برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. در آن چند دقیقه بی‌خبری، تنها نصف خیابان طی شده بود و برای من عمری گذشته بود.

دوباره به آن شهید از دور خیره شدم. گفتم: «به قدرِ سال نه، ماه نه، روز هم نه. فقط چند دقیقه حال بی‌خبری مادرت را فهمیدم.»

صدای راوی دوباره به گوشم رسید: «مردم از این شهدا کم نخواین ها. به ما پیام دادن که صبح اومدیم کنار پیکر این شهدا ازشون کربلا خواستیم الان خورشید غروب نکرده تو راه کربلاییم. مردم همه شهدا را یاد کنید. شهید جواد تمسکی که برای شهدا نوکری می‌کرد. به یاد شهید میثم عبداله‌زاده که توی جاده خاش-زاهدان پر پر شد.»

نام میثم را که شنیدم توی دلم بهش گفتم: «رفقات مثل خودت مهربونن. دخترمون رو پیدا کردن.»

الهام طاوسی همسر شهید مدافع امنیت؛ میثم عبدالله‌زاده

پنجشنبه | ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | مراسم استقبال شهدای گمنام کاشان آران_و_بیدگل

برچسب ها :