
_بیرون نرو یه موقع… میگن اوضاع خیلی شلوغه، خطرناکه.
گوشی را محکمتر گرفتم. صدایش مثل همیشه نبود؛ نازکتر شده بود.
_حسن، بیرون نمیریا… اینا وحشیان، معلوم نیست میخوان چیکار کنن.
کمی مکث کردم.
_مادر، اگه ما نریم، کی باید جلوشونو بگیره؟ میگن اگه جلوشونو نگیریم، شهر دستشون میافته.
سکوت کوتاهی افتاد آنطرف خط.
_من که راضی نیستم بری… میگن خیلی شهر شلوغه.
_نگران نباش مادر، حواسم هست. کنار بچهها میمونم.
مکثش طولانیتر شد.
_میسپارمت به خدا… فقط از خودت بیخبرم نذار.»
_به روی چشم. حواسم هست زنده بمونم.»
آه آرامی کشید.
_پس مراقب خودت باش… کنار دوستات بمون.»
راستش قبل از آن، خودم هم دودل بودم. رفتن با بچههای پایگاه یا همراهی با بچههایی که به قولی بهشان میگفتیم «گروه ضربت». استخاره که خوب آمد، دلم قرص شد. زنگ زدم، هماهنگ کردم، قرار شد با همان گروه ضربت بروم. کارکشته بودند؛ آشوبهای از این بدتر هم دیده بودند.
در مقر، همه جمع بودند. سلام و شوخیهای کوتاه، لبخندهایی که بیشتر برای دلگرمی بود. فرمانده آمد، چند جملهای در مورد مأموریتمان گفت و خطراتش. «یا حیدر» گفتیم، لباسها را پوشیدیم و راه افتادیم سمت میدان شهدا.
جمعیت زیادی بود. از هر قماشی میشد دید، اما بیشترشان جوان بودند. چیزی که توی صورتها میدیدم، خشم خالص نبود؛ بیشتر آشفتگی بود. این میزان خشونت، طبیعی به نظر نمیرسید. اثر مواد بود، نوشیدنی الکلی بود. چشمهایی که تمرکز نداشت، حرکتهایی که بیمنطق بود.
قرار بود خطمان را نگه داریم. اگر بههم میریختیم، یکییکی تلف میشدیم. روبهرویمان هرچه فکرش را بکنی داشتند؛ سلاح سرد و گرم، شکاری و غیرشکاری. صدای شکستن، دود، فحش کل منطقه را پر کرده بود. از انجام هیچ کاری شرم نداشتند. از تخریب مصلی و دفتر نماینده گرفته تا شکستن عکسهای شهدا و آسیب زدن به بانکها و المانهای شهر.
ساعت هشت بود. درست اوج آشوب و بلوا. هنوز دور میدان ایستاده بودیم. ترافیک سنگین، بوقهای ممتد. هر یک ساعت میدان را دور میزدیم؛ قدمبهقدم، با حواس جمع جمعیت را مهار میکردیم تا وضع از این که هست بدتر نشود.
روبهروی ایستگاه آتشنشانی، عدهای ایستاده بودند تا نگذارند ماشینها وارد شهر بشوند و آتشها را خاموش کنند. بیشتر آشوبها کشیده شده بود به خیابان طبرستان، میدان شهدا، و بعدتر به هجده دی، میدان ساعت و خیابان جمهوری.
عدهای هم ایستاده بودند و از دور تماشا میکردند. من از همان فاصله دیدم که دختری از میان جمعیتِ ایستاده جدا شد و آرام به سمتمان آمد. پوشش معمولی داشت، شبیه خیلی از دخترهایی که هر روز توی شهر میبینیم.
وقتی نزدیکتر شد، فهمیدم چیزی توی دستش هست. گل نرگس بود. بدون آنکه حرفی بزند، یکییکی بهمان گل داد.
گلها را گرفتیم. هرکداممان گل نرگس را به لباسمان آویزان کردیم.
ساعت حوالی یک بامداد بود. جمعیت کمکم پراکنده شد. گل نرگس تا آخر مأموریت روی لباسم ماند. بعضی شبها، گزارش نمیشوند؛ یادگار میمانند.
پ.ن: عکس از همان شبِ…
سیده سماء حسینی
دوشنبه | ۲۹ دی ۱۴۰۴ | مازندران ساری