
هوا گرگ و میش بود که بیدار شدم. هنوز چند دقیقهای تا اذان مانده بود. وضو گرفتم، کنار سجاده نشستم و قرآن را باز کردم. هنوز چند آیه بیشتر نخوانده بودم که صدای زنگ تلفنم بلند شد. صدای آن سوی خط، پشت مرا لرزاند: «زود خودت رو به مسجد برسون، مسجد آتش گرفته!»
نفهمیدم چطور خودم را رساندم. کی آتش شعلهور شد و چطور این همه آدم جمع شدند؟ هر کسی کپسول آتشنشانی در خانه یا ماشین داشت، آن را آورده بود، اما توان کپسولها به عظمت آتش نرسید.
به آتشنشانی هم اطلاع داده بودیم، اما تا رسیدن آنها از ساری، آتش میتوانست تمام مسجد را خاکستر کند و حتی به خانههای اطراف سرایت کند.
یکی فریاد زد: «لانس! یکی بره لانس بیاره!» تا لانس (که برای سمپاشی مزارع استفاده میشود) برسد، سعی میکردیم به هر شکلی شده از گسترش آتش جلوگیری کنیم. سرانجام لانسهای پر از آب رسیدند و شعلههای آتش مسجد را فرو نشاندند. هنگامی که مأموران آتشنشانی رسیدند، آتش کاملاً خاموش شده بود.
قدم گذاشتن در مسجدِ سوخته و سیاه، نیازمند صبر زیادی بود. دیدن قرآنهای سوخته، قلبم را به درد آورد. فرشها، پردهها، پشتیها، قرآنها و کتابهای ادعیه، همه خاکستر شده بودند. اینجا مسجد بود؛ جای دعا و نیایش. کسانی که قصد آتش زدن مسجد و قرآن را داشتند، آشوبگرانی هستند که هدفشان ضربه زدن به دین و اعتقادات ماست.
تودهی خاکستر سجادهها و چادرهای نماز بانوان در وسط مسجد، نشان میداد که این آتشسوزی اتفاقی نبوده است. کارشناس آتشنشانی نیز تأیید کرد: فرد یا افرادی عمداً چادرهای نماز بانوان را پشت پردهی جداکننده بخش زنانه و مردانه انباشته و آتش زدند تا شعلههای آتش به کل مسجد پخش شود.
آهسته به امام زمان (عج) گفتم: «آقاجان، بیا! غربت بچهشیعهها به قرآن و مسجد رسیده.» این کار برای ایجاد ترس و تفرقه در جامعه مذهبی روستا انجام شده بود. کسانی که مسجد و قرآن را آتش میزنند، دغدغه نان ندارند.
قرار نبود بترسیم و جا بزنیم. باید نشان میدادیم مرید امیرالمؤمنین (ع) بودن، یعنی شجاعت و زندهنگه داشتن حق. باید مسجد را دوباره زنده میکردیم؛ نه چند روز یا چند ماه بعد، بلکه همان لحظه و همان روز ایستادیم.
با دعوت از امام جمعهی شهر فرحآباد، نماز جماعت ظهر همان روز را در مسجد صاحبالزمان (عج) - همان مسجد سوخته - برپا کردیم. ما فرزندان این مسجد بودیم و هستیم.
منور ولی نژاد
شنبه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | مازندارن ساری