
من بچههایم را هر مسجدی نمیبرم، مگر از اخلاق نمازگزاران مطمئن شوم. ترجیح میدهم آدمهای معمولیای شوند تا با غر و لند برخی پیرزنپیرمردها، پای دلشان از دین بریده شود. یکی از اقوام از من خیلی حساستر بود. امکان نداشت هر جمعی به دلش بنشیند.
دیدم چند وقت است روز و شب دست نوهاش را میگیرد میبرد مسجد چند کوچه بالاتر. پرسوجو که کردم گفت: «یه امام جماعت اومده خیلی آدم حسابیه. هم شوخطبعه، هم هوای بچهها رو داره، هم حرف و حدیثی پیش بیاد سریع حل و فصل میکنه.»
همان روزها بود که همسر یک لیست آورد و گفت: «از روش بخون وارد اکسل کنم.» تای کاغذ را باز کردم و پرسیدم: «جریان این اسامی چیه؟» لپتاپ را روشن کرد: «این شهدا، بستگان نمازگزارا هستن. هر شب امام جماعت مسجد به نیت یکیشون قرآن میخونه.» ابرویم را بالا دادم و با سر تحسین کردم: «چه جالب!» «اوهوم... روحانی با صفائیه، قرآن رو آروم میخونه تا همه باهاش قرائت کنن. آخرشم یه دعای جالب میکنه: خدایا به شیخ این مسجد شهادت عنایت فرما. همه هم بلند میگن آمین.» زیر لب گفتم: «چه زرنگ...»
تعریفها باعث شد که جشن نیمه شعبان پارسال با وجود سرما، دخترم را لای پتو بپیچم و دست پسرم را بگیرم برویم. دیر رسیدیم. آن قدر جمعیت آمده بود که در را بسته بودند. از پشت نردهها دیدم امام جماعت با کیسه غذای نذری از آشپزخانه مسجد بیرون آمد. تا چشمش به ما افتاد، در را باز کرد.
خانمها و آقایان به صف شدند. حاجآقا عبا را تا کرد و گذاشت روی تکصندلی کنج حیاط مسجد و گفت: «نذری رو گرفتین بمونید. پارک روبهرو مراسم نورافشانی و آتیشبازی داریم.» همهمه را با صلوات آرام کرد، خودش صفها را نظم داد و غذاها را به عدالت تقسیم کرد.
تَرَقتُرُق و بومببومب آتشبازی نگاه پسرم را به آسمان برد. با انگشت رد نور را گرفت و از ذوق بالا و پایین پرید: «هییییع... مامان اونجا رو...»
پسرم خیلی شبها با پدرش میرفت و خودم هرزگاهی. هنوز نیامده، کفشش را درنیاورده، شکلاتها و عیدیای که حاجآقا به او داده بود از جیبش درمیآورد و میگفت: «مامان بازم بریم.»
چند بار دیگر گذرم افتاد و رفتیم. حاجآقا ظهرها بعد از نماز نهجالبلاغه میگفت و شبها بعد از قرآن، تبیین مسائل سیاسی روز. ساده، صریح و بیپرده و نقطهزن. آن قدر دلنشین که دلم خواست جای تحلیلهای مجازی، هر شب توفیق پیدا کنم و بروم. از آن حرفها که به مذاق یک سری مسئول منفعتطلب خوش نیامده بود و او را بارها توبیخ و برکنار کرده بودند، ولی قد ارزنی از روشنگری کوتاه نیامده بود.
تازه تصمیم گرفته بودم محمدمهدی را بیشتر مسجد ببرم که صدای خرابکاری اغتشاشگرهای روز سیزدهم جنگ بلند شد. شبها جرأت بیرون رفتن نداشتیم.
دو روز بعد از هیاهوی شلوغیها، همسر آمد و گفت: «محله ما یه شهید داده! اگه گفتی کی؟!» دلم هری ریخت. از روی صندلی بلند شدم: «پرسیدم کی؟!» لبخند شیرینی زد: «حاجآقا محمددوست...» صدای بعد قرآنش توی گوشم زنگ زد: «خدایا به شیخ این مسجد شهادت عنایت فرما...» اشک توی چشمم لرزید و آه از دلم بیرون ریخت.
معصومه حسینزاده مالکی
چهارشنبه | ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ | تهران