
مُردم؛ برای لحظهای تمام کردم. همه اعمالم در صدم ثانیه جلوی چشمانم آمد. فضا سرد و بیروح، آدمهای بیرون اتاق، مضطرب و درهم بودند. با یک حرکت آرام توی تونل رفتم. کشوی غسالخانهها را فقط توی فیلمها دیده بودم؛ اما ذهن همیشه تخیلیام، نور و فضای گشاد دستگاه را نادیده و تنگ و تاریک دید. نفسم داشت بند میآمد. همیشه از اینکه توی محیط بسته باشم و بیحرکت، میترسم. پتو هم که روی سرم میکشم، احساس خفگی میکنم. آیتالکرسی زمزمه کردم و استغفار، بعدش که با صدا و تکان دستگاه به خودم آمدم:
«مسخره، زندهاییا! چرا میترسی؟ تکنسینش گفت ۱۰ دقیقه فقط طول میکشه.»
چشمانم را باز کردم تا این تخیل مسخره دست بردارد. نمرده بودم؛ بعد از سه ماه انتظار، وسط درگیریهای اطراف بیمارستان مسلمین، نوبت امآرآیام رسیده بود. همه میگفتند نرو، اما سردردها نمیگذاشت به دلسوزی اطرافیان جواب مثبت بدهم. بچهها خانه مادرِ سید ماندند. وصیت کردم اگر تیری سمتم آمد یا پارهآجری توی سرم خورد، سیدطاها و ریحانهسادات را نگذارند زیر دست زنبابا، حتی خوبش برود. مادر هم گفت: «لوس وانبو، دَ برَه، دیرت وابی.»
خودم را لوس نکردم؛ میرفتم و دیر نشده بود. اما آنقدر اوضاع متشنج و امنیتی بود که رفتن با خودمان بود و برگشتن با خواست خدا. صدای دستگاه تغییر کرد و لرزشش کمتر، باز چشمانم را بستم:
«خدایا میبینی زندهام، اما امان از شب اول قبرم. خدایا میشه منو نکشی؟ میدونم خیلی اذیتت کردم. خیلی وقته دائم یاد مرگ سراغم میآد، اما نکشم؛ خودت که میدونی منظورم چیه.»
کنار بینی و کف پایم به خارش درآمد. نباید تکان میخوردم؛ چه بد موقع! با هر دو ناحیه صحبت کردم که اجازه دهند کار دستگاه تمام شود، بعد. جالب بود چند ثانیه گذشت و حرفم را گوش دادند. دقایق آخر کار دستگاه ترسم ریخته بود و توی گوشم سمفونی آزادسازی خرمشهر پخش شد. از بس این چند روز سلطهطلبها روی هر کوفت و زهرمارشان آهنگ ما را مصادره و ترند کرده بودند. دستگاه به بیرون کشیده شد و از سرمای اول اتاق خبری نبود؛ بدنم داغ کرده بود. از سالن خارج شدم، سید منتظر پشت در ایستاده بود. برایش گفتم دیگر از امآرآی نمیترسم. ۱۰ دقیقه فارغ از همه چیز با خدا خلوت کردم، حتی آهنگ هم برایم پخش کرد.
خیابانهای اطراف سکوت وهمداری داشتند. یگان ویژه سر چهارراه خیرات و تعدادی ماسکبهدهان سر چهارراه انقلاب (پارامونت) ایستاده بودند. یک آن تعدادی از توی کوچهپسکوچهها سرازیر شدند به آن سمت و راه بسته شد. مجبور شدیم دور بزنیم. دوست داشتم توی صحنه باشم و ببینم، اما سید نگذاشت و گفت: «خودت میدونی که مسالمتآمیز نیست، چیو ببینی؟»
موقع رفتن توی کوچه فرعی، تعدادی از طرف دروازه کازرون به سمت کوچهای که ما بودیم فرار میکردند. سن و سال و جنسیت متنوع بود؛ توی دستشان قمه و شیشه شبیه دلستر بود. درِ یک خانه را برایشان باز کردند و توی آن خانه رفتند. من هم فوری دستبهتلفن شدم و گزارش دادم. چند دقیقه بعد خواهر وسطی زنگ زد و بدون اینکه احوالپرسی کند، گفت:
«از صبح تا حالا دورِ خونه ما میدون جنگ بوده، اعصابم خورده. یه عده میان پشت خونه ما که زمین خالیه، آجر و سنگ و بریده آرماتور برمیدارن. چند تا زنم دیدم از تو ماشینای کوچه فرعی براشون قمه میآرن.»
ازش خواستم آرام باشد، نرود پشت پنجره نگاه کند و گفتم: «لباس این جماعت آستر نداره، یه چیزی میگی و حمله میکنن به خونهت.» نگران دخترش بود که از ظهر شوهرش نتوانسته بود راهی توی بلوار امیرکبیر از سر یقطین پیدا کند و به خانه ببردش. سر آخر میبردش خانه خواهر بزرگم غرب شهر. دائم میگفت: «اینا ایرانی نیستن، اینا مال اینجا نیستن. چطور به پلیس فحش میدن و حمله میکنن، اونم سرِ هیچی.»
آنتن گوشیام پرید و تا چند ساعت نیامد. همان لحظهای که میخواستم بگویم ممکن است بینشان ایرانینما باشد، اما متأسفانه بیشترشان ایرانی هستند؛ اما مغزشان را شستند و آویزان بند رخت آنطرفآبیها کردهاند. ریحانهسادات قبل از رفتنم به بیمارستان گفت: «مامان چند تا از این اغتشاشگرا رو هم با خودت ببر امآرآی، شاید سرشون خورده جایی این کارها رو میکنن.»
خدا را شکر بعد از دو ساعت به سلامت به خانه رسیدیم. به نظرم باید یک امآرآی از سرِ همهشان و از همه مهمتر، یک آزمایش خون تعیین ملیت برایشان تجویز شود.
خاطره کشکولی
چهارشنبه | ۱ بهمن ۱۴۰۴ | فارس شیراز