
شش ماه بود که پدر را از دست داده بودم. هر شب به یادش میافتادم و فاتحهای میخواندم. خیلی وقتها درددلهایم را میگذاشتم وقتی خانه تاریک میشد. دقیقاً وقتی که مادر به خواب میرفت و اشکهایم را نمیدید. آن شب اما عجیب دلتنگ بودم.
شب جمعه بود. عصر همگی بر سر مزار پدر رفته بودیم و یک دل سیر گریه کرده بودیم، اما باز هم دلتنگ بودم. دلتنگ از چیزی که نمیدانستم چیست! شب خیلی وقت بود که از نیمه گذشته بود، اما انگار خواب با چشمهایم غریبی میکرد. بالش خیس شده از اشک که حسابی اذیتم میکرد را برعکس کردم و شروع کردم به شمردن برعکس از عدد صد: صد… نود و نه… نود و هشت… اما فایدهای نداشت! تا نزدیکهای عدد هشتاد رفته بودم که یادم آمد: چه کار بیهودهای دختر… چرا صلوات را امشب از یاد بردی؟! نکند این هم از دلتنگی و اضطرابی است که خودت هم دلیلش را نمیدانی.
بامداد جمعه شب بود. درست سیزدهم دیماه یک هزار و سیصد و نود و هشت. نمیدانم چندمین صلوات را فرستادم که خوابم برد، اما دقیق یادم هست که صبح قبل از ساعت هشت صدای پچ پچ خواهر و مادرم را شنیدم. چشمهای نیمهبازم را کمی باز کردم؛ صدا قطع شده بود. پنداشتم عجب خوابی! خواب میدیدم خواهر و مادرم داشتند با هم پچ پچ میکردند، اما انگار مادر میان صدایی که سعی داشت خیلی آهسته باشد گریه هم میکرد. خواستم چشمهایم را ببندم و دوباره بخوابم که این بار صدای گریهی مادر کمی بلندتر شد، جوری که انگار دیگر نتوانست آهسته ادامه دهد. ناگهان خواب از سرم پرید. چشمهایم را کامل باز کردم و از اتاق بیرون رفتم و دلیل گریههایشان را پرسیدم. از لا به لای گریههایشان فهمیدم حاج قاسم شهید شده…
نمیخواستم باور کنم. دوست نداشتم باور کنم کسی که عامل اصلی نابودی داعش بود، خودش به این زودی رفته باشد. شهادتش را انکار میکردم و مدام میگفتم نه امکان ندارد. خبر شهادتش را به دروغ پخش کردهاند. گریه میکردم و از خدا میخواستم ایکاش این خبر کذب باشد. نذر صلوات کردم و عهد بستم همهی هزار صلوات را همین امروز میفرستم؛ فقط حاج قاسم زنده باشد. اما خبرهای رسمی هم خبر شهادتش را تأیید کردند و اشکهایم دیگر بند آمدنی نبودند.
آن روز حس میکردم باز هم پدرم را از دست دادهام، درست بعد از شش ماه. حس میکردم برای بار دوم یتیم شدهام. نه تنها من، بلکه کشورم ایران؛ جمعه سیزدهم دیماه سال نود و هشت یتیم شد.
خدیجه جهانگیریان
شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | کردستان بیجار