پنجشنبه, 09 بهمن,1404

ادعای آزادی

تاریخ ارسال : پنجشنبه, 09 بهمن,1404 نویسنده : محسن بیدآبادی ساری
ادعای آزادی

بیش از ۲۰۰ نفر از اغتشاشگران پشت درِ ایستگاه آتش‌نشانی تجمع کرده بودند و سعی داشتند وارد شوند. از ما بطری‌های شیشه‌ای می‌خواستند تا کوکتل مولوتف بسازند. با تهدید جانی تلاش می‌کردند ما را با خودشان همراه کنند. شعار می‌دادند و به سمتمان سنگ پرتاب می‌کردند.

یکی از لیدرها ما را تهدید به قتل کرد و گفت می‌خواهند به میدان شهدا بروند و آن‌جا را به آتش بکشند و اگر ما برای خاموش کردن آتش برویم، ما را هم خواهند سوزاند.

وقتی بخشی از جمعیت به سمت میدان شهدا حرکت کرد، چند نفر آن‌جا ماندند. پیرزنی پشت نرده آمد و به من گفت دستش بریده و نیاز به پانسمان دارد. با سرعت به داخل ساختمان رفتم و برایش باند و چسب آوردم و به او دادم. باند و چسب را گرفت و دستش را بست. سپس نگاهی به من کرد و گفت: «چقدر حقوق می‌گیری؟ ۲۰ تومن؟ ۳۰ تومن؟ چجوری داری زندگی می‌کنی؟ ما داریم به خاطر تو قیام می‌کنیم. شما باید با ما همراه بشین...»

اول نگاهی معنادار به پشت سر پیرزن و سطل‌های زباله‌ای که آتش زده بودند انداختم و بعد گفتم:

«برای نجات ما تیر چراغ برق رو از جا کندین؟

برای نجات من ماشین مردم رو آتیش زدین؟

به خاطر من با تبر به گردن سرباز مملکت زدین؟

این همه سطل زباله رو برای من آتیش زدین؟

شما با تخریب اموال مردم و کشتن جوونا می‌خواین قیام کنین؟ شما باید خجالت بکشین که با این همه جنایت ادعای آزادی دارین. اگه این‌طوریه، من نمی‌خوام نجاتم بدین.»

محسن بیدآبادی

پنجشنبه | ۲ بهمن‌ ۱۴۰۴ | مازندران ساری

برچسب ها :