
وارد خیابان شهدای محمودآباد یزد شدیم. از همان اول خیابان دو طرف ماشین پارک شده بود. فاطمه با نیش ترمزی حرکت را شل کرد و گفت: «چه خبره! هنوز که نیم ساعت از شروع برنامه نگذشته! اینا قبل اذون جا گرفتن! نکنه شام مِدن ما بیخبریم!»
خندیدم و گفتم: «کاروان سرباز به یزد رسیده!»
جلوی حسینیه صاحبالزمان(عج) خیمهای برپا شده بود. خیمهای که وسط قرار گرفته بود و مردم گرداگردش در حال خوردن چای بودند و بخار از لیوانهای کاغذی بالا میرفت.
وارد راهروی ورودی حسینیه شدیم. توی فکر گذاشتن کفشم گوشه و کناری بودم که خادم پلاستیک را به طرفم گرفت.
صدای رسالت بوذری میآمد: «خوشآمد میگیم به آقای عبدالرحیمی، مستندساز و همراه حاجی در بسیاری از میادین.»
عبدالرحیمی از روایت حبیب میگفت. از حبیب زیاد شنیده بودیم، از «أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم»هایش، ولی این روایت متفاوت بود از شنیدههایمان.
«شهریور ۱۳۹۶ وارد شهر بوکمال شدیم. داعش فرار کرده بود و خانهها تخلیه شده بود. محورهای مختلف هر کدوم باید در یکی از خانهها مستقر میشدند. یکی از خانهها مقر فرماندهی شد. جلسات و طراحی عملیات و استراحت خود حاجی اونجا بود.
حاجی همون اول سنگاشو با بچهها واکند؛ درسته این خونه مال داعشه! مال دشمنه! ولی حواستون به وسایل شخصی خونه باشه، تا حتی مراقب درختی که توی حیاط کاشته شده باشید!
بعد از سه روز حاجی موقع خروج از اون خونه یه نامه گذاشت لای قرآنِ لب طاقچه. توی اون نامه از صاحب خونه حلالیت طلبیده بود. آخر نامه هم شماره خانهاش را نوشته بود تا در صورتی که حلال نکردن باهاش تماس بگیرن.»
عبدالرحیمی از مُهر داغی گفت که ۱۳ دیماه ۹۸ بر قلب ایران خورد: «برای ماها که همراه حاجی بودیم خیلی سخت بود! ولی بعد از حاجی برایم یه چیز تعجب داشت؛ اونم داغ مردم! اونم مردمی که حتی حاجی رو از صد متری هم ندیده بودن!»
عبدالرحیمی بغض کرد!
ذهنم رفت به روزهایی که سرد بود، ولی دل مردم ایران مثل کوره آتش میسوخت! برای خود مردم هم عجیب بود! خیلیها فقط نام سردار سپاه قدس را در جریان بیرون کردن داعش از منطقه شنیده بودند، ولی حالا از حرارت داغش میسوختند! ترامپ قمارباز محاسباتش مثل همیشه اشتباه از کار درآمده بود و شیشه عطر را شکسته بود! نمیدانست سرباز کرمانی دستش در دست خداست و با شهادتش دلها به تسخیرش درمیآید.
نمایشگر بزرگ روی صحنه، قاب عکس شهدایی را نشان میداد که روی زانوی پدر و مادرهایشان، لبخند روی لبشان بود و انگار یکصدا فریاد میزدند: «تا کسی شهید نبود، شهید نمیشود؛ شرط شهید شدن، شهید بودن است!»
سمانه مرادی
شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | یزد