چهار شنبه, 08 بهمن,1404

از مسیر اشتباهی تا دعوت1

تاریخ ارسال : یکشنبه, 16 آذر,1404 نویسنده : زهرا شنبه‌زاده‌سَرخائی یزد
از مسیر اشتباهی تا دعوت1

راننده پشت چراغ قرمز ایستاد. چشم‌هایم را بستم. دلم گرفته بود از دقایق کش‌دار پشتِ درِ مراقبت‌های ویژه و... و آن دومی هم کم از اولی درد نداشت! دو روز پیش بچه‌های خادم‌الشهدا برایم پیام داده بودند که «برای استقبال شهدای گمنام می‌آیی؟» نوشته بودم برای دیدن عزیزی که به کما رفته باید بروم یزد و بعد آه کشیده بودم از اینکه طلبیده نشده بودم، همین‌قدر راحت! معلوم نبود به تشییع شهدا هم می‌رسیدم یا نه.

راننده دنده عوض کرد. چشم باز کردم. چراغ سبز شده بود و نگاهم به پارچه‌نوشته‌های ایام فاطمیه در پیاده‌رو بود که بنری را دیدم؛ سرعت ماشین نگذاشت کامل بخوانم اما کلمهٔ «امامزاده جعفر» را دیدم. باورم نمی‌شد!

دمِ غروبی با هزار امید شال و کلاه کردم و رفتم امامزاده جعفر. چند سال پیش هم رفته بودم آنجا زیارت. همان دم ورودی با شوق و ذوق از خادمی پرسیدم: «شهدای گمنام کدوم قسمت هستن؟»

از حرفش وا رفتم:

«اینجا نیاوردن.»

زیر لبی گفتم: «یعنی اشتباه دیده بودم؟»

نمی‌دانم قیافه‌ام چطور بود که گفت:

«شهدا تا قبل از تشییع، امامزاده سیدجعفر هستن.»

تازه یادم آمد که دو امامزاده با یک اسم در یزد هست و آن‌همه راه را اشتباهی آمده بودم.

نگاهی به ساعتِ تلفن همراه انداختم. نمی‌شد بروم؛ ساعت از هفت شب گذشته بود و مسیر آنجا خیلی دور. صدای دعای کمیل از داخل شبستان می‌آمد: «اِلهی بعدَ تَقصیری و اسرافی علی نفسی...» دستم را به در گرفتم. توی سرم واژه‌ها می‌چرخید: «معتذراً نادماً... مستغفراً منیباً...»

پشت پلک‌هایم سوخت. با خودم چه فکر کرده بودم که زود راهم می‌دهند؟ اما نه! هر چیزی مقدمه و ذی‌المقدمه‌ای دارد.

کفش‌هایم را بیرون آوردم؛ باید در خانهٔ خدا گدایی می‌کردم تا صبحِ فردا قبولم کنند.

ادامه دارد...

زهرا شنبه‌زاده سَرخائی

پنجشنبه | ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | مراسم استقبال شهدای گمنام، یزد

برچسب ها :