دوشنبه, 15 دی,1404

اشک‌های غافلگیرکننده

تاریخ ارسال : شنبه, 13 دی,1404 نویسنده : زهرا رشیدی فارس
اشک‌های غافلگیرکننده

مجری پرتاب ماهواره را ثانیه‌شماری می‌کرد. عددها را بی‌آنکه شوری داشته باشند پشت هم ردیف می‌کرد. گفت که بلد نیست ماجرا را هیجان‌دار کند. کاش آقای فلانی بود؛ او استاد شور دادن و بالا بردن تب‌وتاب است.

من روی مبل نشستم و با همان قطار عددهای بی‌حال بغض کردم. هرچه شعله‌ی پایین موشک جاندارتر می‌شد، قد بغضم بلندتر می‌شد. توی جنگ دوازده‌روزه موشک‌ها را با «وَجَعَلنا مِن بَینِ أَیدیهِم سَدّاً…» بدرقه می‌کردم. نمی‌دانستم این بار چه بخوانم. دست به دامن صلوات شدم، لب‌هایم را جنباندم و تندتند صلوات را پشت موشک‌ها راهی کردم. به خودم که آمدم دیدم پهنای صورتم خیس است و این بار سومی بود که اشک‌هایم غافلگیرم می‌کردند.

من آدم کم‌گریه‌کنی هستم. همسرم همیشه می‌گوید مغز ریاضی‌خوانده‌ات را دوست دارم؛ کم پیش می‌آید احساساتی شوی. منِ کم‌گریه‌کن، توی این سی‌وچند سال، سه‌بار بی‌اختیار برای وطن اشک ریخته‌ام. هر سه‌بار غافلگیر شدم.

اولین بار بعد از بردن تیم فوتبال ولز توی جام جهانی ۲۰۲۲ بود. به هوای جشن پیروزی با همسرم از خانه بیرون زدیم. هوا صاف بود و باد سرد روی صورت خنج می‌کشید. به شلوغ‌ترین میدان شهر رفتیم؛ اما پتوی سنگین سکوت را روی سرش کشیده بودند. مثل تمام عصرهای جمعه، شهر زیر رخوت آرام گرفته بود. هیچ ماشینی بوق نمی‌زد، هیچ سری از شیشه‌ی پنجره بیرون نیامد و پرچم نچرخاند، روی گونه‌ی هیچ بچه‌ای سه‌رنگ سبز و سفید و قرمز نبود. بلوای ۱۴۰۱ خوشی‌های دسته‌جمعی را از ما گرفته بود. هرم نفسم را به دست‌های کرخ‌شده‌ام ها کردم.

موتوری از کنارمان رد شد. جوانی نشسته روی ترک موتور، پرچم بزرگ ایران را از پشت سرش بالا گرفته بود. باد لای پرچم می‌پیچید و هرم وطن را به تن سرد شهر ها می‌کرد. به خودم که آمدم، رد اشک گرم را روی گونه‌ام حس کردم. تا مدت‌ها ذهنم روی آن اشک‌های گرم قفل کرده بود. تا آن روز، وطن همیشه دم‌دستم بود. هیچ وقت نبودش ترس به جانم نینداخته بود. آن اشک‌ها از سر شوق می‌چکیدند. آن جوان‌ها خیالم را راحت کردند که هنوز آدم‌هایی هستند که پرچم سه‌رنگ را با الله وسطش توی دست‌هاشان بگیرند، تا وطن را وطن نگه دارند.

دفعه‌ی دوم وقتی بود که کنار سفره‌ی شام نشسته بودم. تلویزیون مستندی از موشک‌های آن خونخوار پخش می‌کرد که چنگ‌زده بودند به میدان تجریش. وسط سیلی که توی میدان راه افتاده بود، جوانی تکه‌های بزرگ آسفالت را کنار زد. نمی‌دانم زیر آن تکه‌ها چه دید که دو دستش را کوبید توی سرش. چند قدم دور شد. نتوانست بی‌تفاوت بماند. دوباره نزدیک رفت. کمک آورد. به تعداد آدم‌ها اضافه شد. هرکسی گوشه‌ی کاری را گرفت. کادر بیمارستان توی مصاحبه گفتند اگر مردم نمی‌آمدند کار بیخ پیدا می‌کرد. چشم‌هایم را به قاب تلویزیون وصله کردم. اشک‌هایم روان شدند. اما چرا؟ برای جان‌هایی که زیر تکه‌های آسفالت مانده بود؟ یا برای آدم‌هایی که کم‌کم اضافه می‌شدند تا کار بیخ پیدا نکند؟ خوب که فکر کردم، فهمیدم بیشتر دلم گرم مردانی بود که به سیل جاری توی میدان زدند. وطن را همین‌ها سرپا نگه داشتند. با دست خالی، با قلبی رنجور از همهی ناملایمت‌ها. خودم را کنارشان حس می‌کردم و برای حضورشان اشک می‌ریختم.

مجری می‌گفت سازندگان ماهواره همه دهه‌هفتادی هستند و باید ایستاده به افتخارشان دست زد. من نشسته بودم روی مبل و به افتخارشان اشک می‌ریختم. برای طول عمرشان صلوات می‌فرستادم.

دوستم نعیمه می‌گوید: «وطن برای من آنجایی است که دلم می‌خواهد تویش به خاک سپرده شوم.» چند وقتی است با خودم فکر می‌کنم وطن برای من کجاست؟ امروز فهمیدم وطنِ منِ کم‌گریه‌کن، آنجایی است که بتوانم بی‌اختیار برایش اشک بریزم.

زهرا رشیدی

سه‌شنبه | ۹ دی ۱۴۰۴ | فارس

برچسب ها :