پنجشنبه, 09 بهمن,1404

انقلابِ صدا

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 01 بهمن,1404 نویسنده : ملیحه خانی کاشان
انقلابِ صدا

خبر باز بودن مدرسه‌ها که در شبکه اصفهان زیرنویس شد، مهمان‌ها شامشان را خوردند، در شستن ظرف‌ها کمک کردند و حوالی ساعت ۹ رفتند. با رفتن مهمان‌ها، برای چند دقیقه موجی از سکوت خانه را فرا گرفت، تا اینکه صدای درینگ‌درینگِ سنتورِ تیتراژ پایتخت ۴، پارازیت انداخت در سکوت.

حوصله خواندن کتاب را نداشتم؛ اینترنت قطع بود و بی‌خبری بزرگترین گمشده‌ام. مدام در دلم می‌گفتم: «هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن، بیانیه‌هاشون همش کشکه.» اما کسی مثل مقنّی، تهِ دلم را می‌کَند و نگرانی جای امید را پر می‌کرد.

از صبح پنج‌شنبه که فهمیدم شب قبل تمثال حاج قاسم را در میدان منتظری آتش زده‌اند، بغضم نمی‌ترکید. با ردیف شدن این احوالات در سکوتِ نیمه‌جانِ خانه، به تسبیح سبز مامان پناه بردم. یاد صحبت شهید سردار زاهدی افتادم که به نقل از آیت‌الله ناصری گفته بود: «باید بیشتر به ائمه متوسل شد. هزار مرتبه "یدالله فوق ایدیهم" پیروزی نهایی مسلمین را به همراه دارد.» یدِ خدا یعنی امام علی (علیه‌السلام).

صدای داد و بیداد نقی بلند شد؛ با بائو شرط بسته بود اگر هما در شورای شهر رأی بیاورد، برود روی تخت مرده‌شورخانه تا رجب بشویدش! یک‌دندگیِ بی‌سر و تهِ این آدم کلافه‌ام کرد. به قصد رفتن به حیاط، سرم را پوشاندم تا سردم نشود. آسمان ستاره‌باران بود؛ حاضریِ چند ستاره‌ای را که می‌شناختم، زدم. یک‌هو صدای تِر تِرِ چیزی عجیب، سکوت شب را در حیاط هم از من گرفت. کم مانده بود جیغ بزنم، اما وقتی به آن چشم دوختم، نگرانی‌ام بیشتر شد. یاد حال و روز مردم غزه و لبنان افتادم که وز وزِ مدام پهپادهای شناسایی بالای سرشان، جزء جدانشدنی روزمرگی‌هایشان شده بود.

جنگ، دفاع، کشت‌وکشتار، شهید، خون، اشک و تمام تراژدی‌های عالم افتاد به جانم. درِ اتاق را باز کردم و آرام‌تر از صدای پر از خط و خشِ نقیِ لجباز، به خواهرم اشاره کردم: «پهپاد دارد پرواز می‌کند!»

روسری‌اش را سر کرد و پرید توی حیاط؛ مامان هم به دنبالش آمد. پهپاد چند دوری بالای سرمان زد و زاویه پروازش را تغییر داد. صدای بوق ممتد ماشین‌های خیابان با صدای شلیک تفنگ بادی در هم پیچید. تسبیح در دستم می‌چرخید؛ تندتر از چرخش پهپادی که در حال رصدِ «عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید» بود.

تا آن موقع، نه گوشی، نه کتاب و نه تلویزیون نتوانسته بود این‌قدر برایم هیجان بسازد. ترشح آدرنالین و تپش قلب را در صورت رنگ‌پریده مامان و چهره خواهرم که وانمود می‌کرد آرام است، می‌دیدم. صداها بیشتر شد؛ چند ماشین و موتور با سرعت زیاد از توی کوچه رد شدند. مامان رفت پشت در و از سوراخ دستگیره، کوچه را دید زد.

آگهی بازرگانیِ وسط پایتخت، داداشم را به حیاط فرستاد. پرسید: «برای چی حیاطین تو این سرما؟»

هر کداممان خبر پرواز پهپاد و صدای شلوغی‌های خیابان و تیراندازی را گذاشتیم کف دستش. خونسردتر از آنکه بخواهد ذره‌ای ضربان قلبش کم‌ و زیا‌د شود، گفت: «بیایید تو، چیزی نیست.»

صدای پای دویدن چند نفر در کوچه، کف حیاط میخکوبم کرد. پشت‌بندش چند موتورسوار وسط کوچه جلوی درِ خانه ایستادند؛ نور چراغ موتورشان از زیر در پیدا بود. یکی‌شان نفس‌زنان گفت: «از این طرف برویم.» آن یکی گفت: «نه، معلوم نیست به کجا بخورد.» اختلاف‌نظرشان بالا گرفت.

مامان بدوبدو خودش را پشت در رساند. از سوراخ پشت دستگیره چیزی دید که نزدیک بود پس بیفتد. همان‌موقع صدای دختری آمد که جیغ می‌زد: «برگردید! برگردید!»

دادی از گلویم برآمد و آرام گفتم: «مامان در و باز نکنی!»

تا آن لحظه، بابا و آن یکی داداشم که از پای تلویزیون جنب نخورده بودند، یک‌دفعه ریختند توی حیاط. مامانم، در حالی که دست و پا و صدایش می‌لرزید، گفت: «شبیه داعشی‌ها دستمال بسته‌اند دور سر و صورتشان؛ نمی‌دانند از کدام طرف بروند.»

قیافه داداش کوچکم دیدنی بود؛ نگران و حسابی عصبانی از اینکه چرا گذاشتیم مامان چنین چیزی 

 ببیند. زیرِ کتف مامان را گرفت و آرام‌آرام بردش توی اتاق. مثل مرده‌ی شسته‌نشده در حیاط خشکم زده بود؛ با صدای داداشم زنده شدم: «بیا تو! نمی‌فهمی اشک‌آور زدند؟!»

پلکی زدم به طرفش. انگار زهرِ مار ریخته باشند در شامه‌ام؛ تلخِ تلخ بود. چشم‌هایم می‌سوخت. انگار وقتش بود برای تمثالِ سوخته‌ی حاج‌قاسم، بغضم بترکد.

بابا داد زد: «پسر بپر یک تکه کارتن آتش بزن؛ دودش را توی خانه بچرخان تا بوی اشک‌آور تمام شود.»

ملیحه خانی

جمعه | ۱۹ دی ۱۴۰۴ | اصفهان کاشان

برچسب ها :