دوشنبه, 15 دی,1404

ب مثل برف، ب مثل بابا

تاریخ ارسال : شنبه, 13 دی,1404 نویسنده : زهرا زارعی کاشان
ب مثل برف، ب مثل بابا

صدای زنگ در که بلند شد دخترک از مبل بالا رفت و دکمه آیفن را زد. نگاهی به ساعت انداختم که از ۹ گذشته بود. پسرک، منتظر تا پدرش بیاید و شام را نصفه نیمه نخورده برود در جایش بخوابد که صبح راهی مدرسه شود. اما مدارس به خاطر سرما تعطیل شده بود.

دخترک روی پنجه پا ایستاد و دستگیره در را کشید تا باز شود. اما یادش رفته بود پتوی پشت در را بردارد. پتویی که حکم ضدسرما را داشت. با آنکه در و پنجره ها دوجداره است اما باز سوز سرما رخنه می‌کرد در اتاق و بیشتر از همان پشت در می‌آمد. پدر به سختی در را باز کرد و وارد شد. هر سه‌شان را در آغوش گرفت و جواب سلامشان را داد.

نگاهم افتاد به تیغه سرخ بینی‌اش که از بین شال و کلاه پیدا بود و دست‌هایی که از زیر دستکش باز هم یخ زده بود. کار هر شبم شده نقل و نبات نثار شرکت‌های تولید ماشین کنم و در میان خنده‌های بچه‌ها دم برنیاورم.

با همان دست‌های سردش می‌افتاد به جان بچه‌ها و غلغلکشان می‌داد. چیزی که اگر شبی تعطیل می‌شد صدای اعتراض بچه‌ها درمی‌آمد. انگار بچه‌ها می‌خواستند با بدن‌های گرمشان دست‌های سرد بابا را گرم کنند.

برایش چای ریختم. دست و صورتش را با آب گرم شست و نشست پای شوفاژ. هرچقدرم که می‌نشست فایده‌ای نداشت. دهه هفتادی‌هایی که عادت کرده بودیم به هرم گرمای بخاری و دلمان تنگش بود.

بچه‌ها که خوابیدند تازه فرصت شد سری به فضای مجازی بزنم. اولین پست، مرزبانی بود که وسط برف و کولاک، عکس پسرش را در دست گرفته بود. بغض نشست در گلویم. پاسداری از وطن برف و کولاک نمی‌شناخت. مرد غیوری از تبار لرهای کشورمان شهید شده بود و من به لحظه‌لحظه یخ کردن خون در بدنش فکر می‌کردم.

بیشتر از همه دلم برای آن پسرک می‌سوخت. چیزی تا روز پدر نمانده بود و کودکی که تازه می‌توانست بابا بگوید دیگر پدر را کنار خود نداشت.

زهرا زارعی

چهارشنبه | ۱۰ دی ۱۴۰۴ | اصفهان کاشان

برچسب ها :