چهار شنبه, 08 بهمن,1404

بابا خرگوش و پسرِ قصه‌ی بابا

تاریخ ارسال : پنجشنبه, 02 بهمن,1404 نویسنده : فاطمه سادات مروّج کاشان
بابا خرگوش و پسرِ قصه‌ی بابا

نگاهی به ساعت انداختم و بدو بدو آماده شدم. بر خلاف همیشه امروز باید او را دنبال خودم ببرم. بلوز بافتی تنش کردم و پافر سرمه‌ای رنگش را روی بلوز پوشاندم، تا سردش نشود. داشتم زیپ پافر را بالا می‌کشیدم که صدای امیرحسین را شنیدم: «علی می‌دونی داری کجا میری؟»

چشمانش را از ذوق درشت کرد و پرسید: «کجا؟»

امیرحسین خندید و گفت: «همون‌جا که بابا خرگوش و پسرش تو قصه‌ی بابا رفتن!»

هنوز سه سالش نشده، اما ژست آدم بزرگ‌ها را می‌گیرد! انگشت اشاره‌اش را گذاشت زیر لبش و چند ثانیه ساکت ماند. مثلاً داشت فکر می‌کرد.

‌امیرحسین توی پله کنارش نشست، لبش را گذاشت کنار گوشش و گفت: «تظاهرات!»

با شنیدن این کلمه از خوشحالی از جا پرید! یک دفعه با شوق فریاد زد: «آخ جون تظاهلات! م‍َگ بل کامریکا!»

با اینکه مفهومش را درست نمی‌دانست، ولی برایش آشنا بود. چون از زبان پدر شنیده بود. وسط قصه‌های شیرین و خوشمزه‌ی پدر همه چیز پیدا می‌شود. از دکتر گرفته تا پلیس، از دیگ آش سارا خانم گرفته تا بار کجِ آقا الاغه. با این‌که قصه‌هایش سر و ته ندارند، اما آن‌قدر بامزه تعریف می‌کند، که من و امیرحسین هم مشتاقیم بشنویم. فقط از اول تا آخر قصه دستمان را جلوی دهانمان می‌گیریم، صدای خنده‌مان بلند نشود!

وقت کم بود. با اسنپ تا چهارراه شاهد رفتیم. پیاده شدم. دست کوچکش را توی دستم جا دادم و راه افتادیم‌. هنوز ده متر نرفته بودیم که دیدم جمعیت خیلی زیاد شد. علیرضا را بغل کردم تا هم بین دست و پا لِه نشود، هم بتواند رقص پرچم‌ها و مشت‌های گره کرده را از آن بالا ببیند.

رسیدیم کنار وانت حامل بلندگو. راننده تا علیرضا را توی بغلم دید، دست کرد صندلی شاگرد. از توی باکس یک شربت گلاب کوچک داد دستش و گفت: «این برا تو، واسه اینکه با این قد کوچیکت پاشدی اومدی تظاهرات.» علیرضا شیشه شربت را با ذوق گرفت. از اول تا آخر محکم نگه‌اش داشته بود.

فاطمه سادات مروج

دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | #اصفهان #کاشان

برچسب ها :