
جای سوزن انداختن نبود! مردم پشت به پشت هم حرکت میکردند. رسیدیم به چایخانه امام رضا(ع). با دیدن پرچمهای نیمسوخته و دیوارهای سیاه، بغض کردم. صدای شعارها بلندتر شد. «ای لشکر صاحب زمان آماده باش، آماده باش...» قبلاً اگر این شعار را جایی میشنیدم، یاد جبهههای جنگ میافتادم. اما حالا فکرم همینجا بود، بین مردم. با خودم گفتم؛ یعنی ما آمادهایم؟ ما جزء لشکر صاحب زمان عج هستیم؟
قرآنها روی دستها بالا میرفتند. شاید ذرهای از سوز دل مردم کم شود. سوزی که بابت به آتش کشیده شدن قرآن به دستِ دست نشاندههای آمریکا و اسرائیل، به قلبهایمان افتادهبود. از چهارراه اصلی رد شدیم.
دستم داشت از کتف کنده میشد. دیگر طاقت نداشتم علیرضا را توی بغل نگه دارم. بین آن همه شلوغی نمیشد زمین هم بگذارمش. نگاهی به اطرافم انداختم. بین جمعیت گیر افتاده بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش. توی دلم گفتم: «خدایا من دیگه طاقت ندارم الآنه که بچه از دستم بیفته.» یک دفعه بدون اینکه به کسی حرفی بزنم، از سمت چپ راه برایم باز شد. مات و مبهوت مانده بودم! در عرض چند ثانیه رسیدم کنار پیادهرو! روبروی داروخانه دکتر سیدی روی نیمکت سنگی کنار چند خانم مسن نشستم. علیرضا را نشاندم روی زانو.
زن کنار دستم توی حال خودش بود. زل زده بود به عکس شهید حلاجی و با بغض سر تکان میداد. از جا بلند شد. عکس را گذاشت روی نیمکت و پی جمعیت رفت.
عکس را برداشتم. اعلامیه بود. متنش را که خواندم، فهمیدم شهید اغتشاشات اخیر است. شهیدی که اینجا جلوی جمعیت، پیکرش را بین مردم تشییع کردند. علیرضا را نشاندم جای خانم. عکس را از دستم گرفت. تا لبخندش را دید گفت: «مامان شهید؟» نمیدانم از کجا فهمید شهید است؟! شاید یاد وقتهایی افتاد که توی گالری گوشیم دور میزند و هی میپرسد: «مامان ایشون کیه؟ میگم: شهید. میگه: پس ایشون کیه؟ میگم: شهید».
درد دستم کمی آرام شد. روی نیمکت نشستیم به تماشا. سیل مردم از چهارراه به سمت پانزده خرداد میآمدند. جمعیت تمام نمیشد! به علیرضا نگاه کردم هنوز شربت گلاب را توی بغل محکم نگه داشته بود. گفتم: «باز کنم؟» قبول کرد. شیشه را کنار لبش گذاشت و قورت قورت خورد. حسابی به دلش چسبیده بود چون یک نفس خورد. پایین که گرفت، گفت: «چقدر خوشمزه بود!»
نیمکت سنگی سرد بود و هوا سوز داشت. دیدم خورشید دارد بارو بندلش را جمع میکند. آفتاب که برود، سوز هوا بیشتر میشود. دوست داشتم با مردم بروم. اما توان نداشتم دوباره علیرضا را بغل کنم. علیرضا دلش میخواست آنجا بماند. هرجور بود، راضیاش کردم و برگشتیم خانه. پدر که از سر کار آمد، با ذوق و شوق برایش تعریف کرد، کجا رفته. اینبار وقتی پدر قصهی بابا خرگوش و پسرش را تعریف کرد، علیرضا ساکت ننشست. از جا بلند شد. دستش را بالا برد و شعار جدیدی که یاد گرفته بود را با صدای بلند خواند: «حیدل حیدل یا صهیون، حلیفت منم! حلیفت منم.»
فاطمه سادات مروج
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | #اصفهان #کاشان