
هوای ساری بوی عجیبی داشت. خیابانها، از همان صبح زود، آرام آرام پر شد؛ انگار شهر قرار بود دوباره چیزی را به خاطر بیاورد، چیزی را که هیچوقت از یادش نرفته بود: قدر قهرمانها را دانستن.
تابوتهای شهدای خوشنام، آرام در میان موج جمعیت پیش میرفت. عجیب بود… تعداد جوانها بیشتر از آنی بود که انتظار داشتی. دخترهای نوجوان، پسرهای دانشجو، بچههایی که دست در دست پدر و مادرشان از لابهلای جمعیت رد میشدند و چشمشان روی تابوتها میمانْد. خانوادههایی که نمیخواستند فرزندانشان فقط اسم «شهید» را بشنوند؛ میخواستند چهرهٔ قهرمانانشان را نشانشان بدهند.
یکی از مادرها آرام کنار تابوت قدم برمیداشت و زیر لب چیزی میگفت… شاید دعا، شاید زمزمهای برای مادری که سالها پیش دل از فرزندش کَنده بود. در چهرهٔ زنها، هم بیتابی مادرانه بود و هم غروری عجیب؛ غرور از اینکه هنوز هم «قهرمان» در این سرزمین گم نشده.
خانمها، با آیین دیرینهٔ مازندران، رسمی که در جشنهای عروسی به نشانهٔ برآورده شدن آرزوهای نیک بر پا میشود، مَجمَع هایی را بر سر گرفته بودند. این بار مَجمَع ها نه لباس و هدیهٔ داماد، که خنچههایی مزین به گل، آیینه و شمعدان را در آغوش داشتند. گامهایشان آرام و با وقار بود و جلوتر از تابوتها حرکت میکردند.
رسمی که همیشه پیامآور شادی بود، امروز نماد احترام و ادای دین شده بود؛ برای مهمانانی که «آرزوهایشان را برای ما گذاشته بودند و رفته بودند».
صدای صلوات، صدای گریههای خفهٔ مادرانه، صدای قدمهایی که همدلی را فریاد میزد؛ همهٔ اینها در هم میآمیخت.
این مردم فقط برای بدرقه نیامده بودند… برای قول دادن آمده بودند.
قول به اینکه شهید و شهادت هنوز برایشان مهم است، هنوز ایثار را میشناسند، هنوز قهرمانانشان را فراموش نکردهاند.
امروز ساری فقط میزبان تشییع نبود…
امروز، قهرمان داشت.
قهرمانهایی که سالها پیش برای کشورشان رفتند و امروز دوباره به آغوش همین مردم برگشتند.
سیده سماء حسینی
دوشنبه | ۳ آذر ۱۴۰۴ | مازندران ساری