
نشستم در میان جمعیتی که فاصله میدان جانباز تا مصلی میبد را به سختی آمدهاند. آخر این بار نزدیک بود دو سه باری در میان فشار جمعیت نفسم قطع شود. ساعت ۹ صبح که از خانه بیرون آمدم و کسی را در خیابان نمیدیدم، باورم نمیشد یک ساعت بعد اینطور در میان جمعیت تحت فشار قرار بگیرم.
سرم را به هر طرفی میچرخاندم، باید احوالپرسی میکردم. خواهرم کنارم ایستاده و کلافه شده بود. میگفت: «سرت را بنداز پایین مثل بچه آدم. چقدر احوالپرسی میکنی؟» میخندیدم.
در میانه آن سیل جمعیت چندین نفر را میدیدم که باورم نمیشد آنها هم به راهپیمایی آمده باشند. اما یکی آن گوشه جمعیت نظرم را بیشتر به خودش جلب کرد.
همیشه در گروه دوستانه بحث میکردیم و من یعنی سوپر انقلابی بودم و او یعنی مخالف نظام.
نزدیکش شدم تا هر چه در توان دارم تشویقش کنم. به سختی خودم را به کنارش رساندم و دستم را به شانهاش زدم.
همین که مرا دید، زد زیر گریه! نمیفهمیدم چرا گریه میکند. گریهاش بند نمیآمد. لحظهبهلحظه بیشتر هم میشد. دستم را روی شانهاش گذاشتم و خواستم آرامش کنم. چرخید و مرا در آغوش گرفت. سرش را روی شانهام گذاشت. گریهاش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و من کمکم نگرانیام بیشتر.
تصمیم گرفتم به این گریهزاری خاتمه بدهم.
سرش را از روی شانهام برداشتم و گفتم: «کمکم دارم نگران میشم. میشه بگی چی شده؟»
اشکهای روی صورتش را پاک کرد و نگاهش را از نگاهم دزدید و به سویی خیره شد.
_منو که میشناسی. اصلاً این نظامو قبول نداشتم. ولی خدا و پیغمبر رو که قبول داشتم!
پریدم وسط حرفش.
_اصلاً دوست ندارم اقرار بشنوم. حالا که چی؟ مهم الانه که تو و من کنار هم تو راهپیمایی وایسادیم.
ولی او انگشت اشارهاش را روی لبهایش گذاشت و گفت: «سسسسسس. میخوام حرف بزنم. دارم خفه میشم. این حرف تو گلوم گیر کرده. داره منو میکشه. باید بگم تا آروم بشم.»
_آروم باش، باشه بگو.
_اون شب اول اغتشاشات منم اومدم. اومدم اعتراض کنم. اومدم بگم من این نظامو و رهبر رو نمیخوام. حتی وقتی ساختمون شهرداری و فرمانداری رو آتیش میزدن، خوشحال بودم. حتی وقتی اومدن سمت اون ساختمون که پایگاه بسیج بود، بازم خوشحال بودم. ولی وقتی اومدن سمت مصلی، ته دلم لرزید. من نماز جمعه هم نمیاومدم. اصلاً این کارها رو هم قبول نداشتم. ولی وقتی فهمیدم قرآنها رو آتیش زدن، دیگه ترسیدم. برگشتم. پشیمون شدم.
نکنه خون کسی گردن منم باشه؟ آخه منم موافق این کارا بودم.
اصلاً نکنه بودن من و کسایی که مثل من بودن، باعث دلدار شدن اون اغتشاشگرا شده باشه؟
نکنه با بودن من دل یه عده آدم خالی شده باشه؟
اومدم اینجا جبران کنم. تو بگو جبران میشه؟ من دین و ایمون دارم. من کشورمو دوست دارم.
لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم: «این آمریکا هیچوقت هیچ غلطی نمیتونه بکنه. چون ایرانیجماعت رو هیچوقت نخواهد شناخت.
اون فکر میکنه تو هم از خودشونی، ولی میبینی که از خودمونی!!! حالا فکر و عقیدمون بالا و پایین داره، ولی خب آخرش میرسیم به اینجا.
به قول امام خمینی: ملاک حال فعلی افراد است.
بر گذشتهها صلوات.»
آرام شد و در میانه جمعیت رفت و رفت.
در ذهنم به گذشتهای میاندیشم که سه روزش سه سال بر ما گذشت. همان سه روزی که پر از آزمایش بود، برای تکتکمان. امروز انگار بر بلندای غرور نشستهایم و بعد از همه پستیها و بلندیها به این صحنه غرورآفرین احسنت میگوییم. خدا را به خاطر لطف و عنایتش شاکریم. لذت ببریم از این شکوه و حضور.
انقلابمان به کوری چشم آمریکا و اسرائیل ۴۷ ساله شد. مبارکمان باشد.
سیدجواد امامی
چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | یزد میبد