پنجشنبه, 09 بهمن,1404

بغض

تاریخ ارسال : یکشنبه, 16 آذر,1404 نویسنده : مرضیه دهقان لنده
بغض

دستان سردم را در هم قلاب کردم تا بار سنگینِ شانه‌هایم را تحمل کنم. بغض بیخ گلویم نشسته بود و دلتنگی چون گلِ پیچکی لجوجانه از دیوار دلم بالا می‌رفت. دلتنگ بودم. دلتنگ پدری که هیچ خاطره‌ای از او برای دلخوشی‌ام نداشتم. پدری که سی و نه سال جز سنگِ قبرش، گرمای آغوشش را نچشیده‌ام. پدری که خبرِ شهادتش، مادرش را زمین‌گیر کرد. دلم تنگ بود و حال و هوای صبح، این بی‌قراری را بیش‌تر می‌کرد. سرم را تکان دادم تا درد را پنهان کنم. نگاهم را به سمت صدای آژیر آمبولانس بردم؛ دردی ناآشنا در گوشهٔ قلبم راه پیدا کرد. تابوت‌ها را در برابرِم دیدم؛ بر دوشِ مردانِ سبزپوش، با احترام از میانِ انبوهِ جمعیت رد می‌شدند. مادرم می‌گفت: «خبرِ شهادت پدرت را چند پاسدار با ساکِ دستی‌اش دادن.»

چشم بستم تا در این فضای معنوی باشم. آمده‌ام برای عهد با شهیدانی که از بدرقهٔ مادر به دور بودند. آمده‌ام تا جایِ دخترشان باشم. چشمانم را باز کردم؛ بوی عشق و احترام در فضا پیچیده بود. صدای نوحه و لبیکِ یا حسین مردم درهم می‌پیچید. شکوهِ این استقبال را می‌شد در اشکِ زنان و مادران، در فریادها، در گام‌های استوارِ مردان، در شروه‌های خواهرانِ شهدا، در بوی گلاب و عود و در دستانی که برای زیارت تابوت‌ها باز می‌شد، دید.

در آخرِ صف ایستاده بودم. کسی بر قلبم چنگ انداخت؛ فکرِ پدرم، شروه‌های مادربزرگ و بی‌تابیِ مادرم رهایم نمی‌کرد. اشک چون مهِ صبح جلوی دیدم را گرفت. بی‌اختیار به اولین تابوت نزدیک شدم؛ فاصله‌ای نداشتم. تابوت برایم شیٔ مقدسی بود. آن را با چشم بوسیدم و عطرش را تا عمقِ جان کشیدم. اشکم را پاک کردم و به سمتش رفتم. دستم را رویش کشیدم و با اشک گفتم: «شاید در گوشه‌ای از خاکِ وطن، دخترت چشم به‌راهِ تو باشد.»

مرضیه دهقان

جمعه | ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد لنده

برچسب ها :