
از معصومه خداحافظی کردم و گفتم برود بالا شام خانمها را بدهد. تا اسنپ برسد، توی حیاط کنار نرده تکیه دادم به ایرانیت راهپله. با پنجه کفش روی کپهٔ گچ و سیمان، شکل گُل درآوردم.
صدای لخلخ دمپایی آقای کریمی که آمد سرم را بالا کردم. ایستاد کنارم.
_پدرجان هوا سرده بفرمایید تو.
کلاه بافتنی برای سرش کوچک بود. کشیدش پایین بلکه روی گوشش را بگیرد:
_حالو تا ماشین بیاد وایمیسم. تنها اذیت میشی.
انگار تا خودش راهیام نمیکرد دلش آرام نمیگرفت. به نرده حیاط اشاره کرد:
_او شبی که شلوغ شد از بالوی همی نردهها میخواستن کوکتلمولوتوف بندازن تو حیاط. خانما بالو بودن. به خانم نوروزی گفته بودم درو از پشت قفل کنه.
سوز زد. لرزم گرفت.
_التماسشون کردم. دروغکی گفتم به خدا اینجا خونهٔ شخصیه، تعمیرات دارن، منم کارگرم شب اینجا میخوابم. این بنرو هم الکی زدن گَلِ نرده.
چندبار سیبک گلویش بالا و پایین شد.
«گفتن سه بار بگو مرگ بر خا...»
صدایش را قاطی بغضش قورت داد.
_مجبور شدم بگم؛ وگرنه میریختن تو یه بلایی سر خانما میاوردن. تا رفتن هم بنرو باز کردم گذاشتم تهِ تهِ کابینت.
حتم کردم آن سه «مرگ برِ» اجباری، جگرش را سوزانده که هنوز بعد از یک ماه، با بغض تعریفش میکند. گفتم خدا را شکر مردی مثل شما حواسش به خانمهای بالا هست.
معصومه دلش طاقت نیاورد. آمد پایین خداحافظی. اسنپ رسید. موقع سوار شدن برگشتم برایشان دست تکان بدهم. پیرمرد بنر «گرمخانهٔ بانوان؛ شهرداری شیراز» را دوباره وصل کرده بود به نرده.
فاطمه افضلی
جمعه | ۱۷ بهمن ۱۴۰۴ | فارس