
نگاهی به ساعت دیواریِ توی هال میاندازم؛ تا ساعت دو چیزی نمانده. همسرم زودتر از وقت معمول از محل کارش برگشته و منتظر است. لباسم را میپوشم و سمت در ورودی راه میافتم. دخترم از اتاقش بیرون میآید، در حالی که چادرش را سر کرده است. با حالتی پرسشگر نگاهش میکنم. چشمهایش برقی میزند و میگوید: «منم میام. اعتراض دارم به این نوع اعتراضات!»
روزهای اولی که بازاریان تهران اعتصاب کرده بودند، گفته بود: «بالاخره مردم دارن یاد میگیرن حقشون رو مطالبه کنن.» این را که شنیدم، قلبم تیر کشید. نمیدانم چرا این اعتراضات دلم را آشوب میکرد و ترس به جانم میریخت؛ نگران بودم همین اعتراضهای بهجا و بهحق مردم، منجر به فتنهای بزرگ شود. دخترم که انگار ذهنم را خوانده بود، با کلامی که رنگ تندی از خشم و اعتراض داشت گفت: «تا کی از ترسِ مداخلهی دشمن سکوت کنیم و دم نزنیم؟ هر چه بادا باد!» خواستم چیزی بگویم اما زود حرفم را درز گرفتم و بحث نکردم. ترم اول دانشگاهش بود و روزهای منتهی به امتحانات؛ نخواستم آرامش و تمرکزش را از دست بدهد.
بهرغم همهی اینها، هر روز که میگذشت ناآرامتر و بیقرارتر میشد. کتاب آناتومیاش را دست میگرفت و مچاله، زل میزد به صفحهی تلویزیون. زبانههای آتش؛ ساختمانها، مغازهها، بانکها، مساجد و اموال عمومی را بهسرعت میبلعید و میرفت که همهچیز را به تلی از خاکستر بدل کند. روح نازک او تاب این همه وحشیگری و خباثت را نداشت و حالا امروز مصمم بود که برای مقابله با آشوبگران باید کاری بکند.
استارت ماشین را میزنیم و سمت میدان ولایت راه میافتیم. تا چند کیلومتریِ میدان، ماشین پارک شده و از جایی به بعد مجبور میشویم پیاده برویم. صدای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیلِ» جمعیت به گوش میرسد. نزدیکتر میشویم؛ مردم کیپتاکیپ کنار هم ایستادهاند، انگار که از دل زمین جوشیده و کف خیابان ریختهاند. همراه دخترم لابهلای جمعیت قدم میزنیم. دوربین گوشیام را روشن میکنم و میچرخانم سمتشان.
مردم فارغ از هر سن و سال و باوری، با تیپ و قیافههای متفاوت آمدهاند؛ از جوانهایی با آرایش مو و پوشش غربی تا کودکانی که در پارک شهرداری مشرف به میدان، پرچم به دست روی الاکلنگها بالا و پایین میشوند. پیرمردی با پالتوی کهرباییرنگ، قرآن را به سینهاش چسبانده و اشک توی چشمهایش حلقه زده است. مرد جوانی گوشهی پیادهرو کنار موتورش نشسته و در حالی که زانوی غم بغل گرفته، تندتند سیگار میکشد. تمام این آدمها با وجود انواع سلایق و تفاوتها، به نقطه مشترکی رسیدهاند: اینکه دلشان برای وطن تپیده است. اینکه به این باور رسیدهاند که غرب با آن رسانهی پرهیاهویش، جز آنکه سایهی مرگ و ویرانی را در کشور پهن کند، ارمغان دیگری نداشته است. فرقی هم ندارد قربانیان چه کسانی باشند؛ آن کودک معصومِ سهساله باشد یا زن پرستار جوانی که زندهزنده در آتش سوخته؛ مدافعان امنیت باشند یا امدادگران و مأموران آتشنشانی.
دخترم اشاره میکند تا از پلاکاردهایی که دست مردم است هم فیلم بگیرم. لنز دوربین را میبرم سمتشان: «من هم اعتراض دارم اما به اموال عمومی آسیب نمیرسانم»، «اعتراض بهجاست، اما اعتراض غیر از اغتشاش است» و... نوای خوشِ «ای ایرانِ» محمود کریمی در محوطه طنینانداز میشود. مردم با ترانه همصدا میشوند. نگاهم دوباره میچرخد سمت پارک شهرداری؛ بچهها همراه با این صدا به خودشان موج میدهند و روی الاکلنگها ریتم میگیرند.
گاهی فکر میکنم هیچچیزی مثل «دردِ وطن» آدمها را متحد نمیکند. از ذهنم گذشت که توی این چهل و هفت سال، چه بحرانهایی را که از سر نگذراندهایم؛ سالهای اول انقلاب و جنگ هشتساله، دهههای هفتاد و هشتاد و جنگ نرم، و این سالهای اخیر و جنگ ترکیبی. اما مردم طی تمام این سالها ایستادگی کردهاند. مردم ما با گذر از هر بحرانی، بالغتر و آگاهتر شدهاند؛ دیگر هم خودشان را خوب میشناسند و هم دشمنانشان را.
با اشارهی دخترم روی جدول کنار خیابان مینشینیم. از او میپرسم: «میدانی فرق امروز با حماسه نُه دی هشتاد و هشت چیست؟» سکوت میکند. حق هم دارد، آن زمان یک کودک خردسال بیشتر نبود. میگویم: «حضور امروز مردم، هم بیشتر است و هم کیفیتر.» با چهرهای پرسشگر نگاهم میکند. ادامه میدهم: «اون روزا از زمان انتخابات، بیشتر از شیش ماه طول کشید تا مردم صف خودشون رو از اغتشاشگرا جدا کنن، اما این بار فقط طی دو سه روز این حماسه بزرگ شکل گرفته.» سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد و میگوید: «یادته تو جنگ دوازدهروزه هم چه جمعیتی برای تشییع شهدا اومده بودن؟»
لبخندی میزنم و میگویم: «این یعنی بلوغ و تکاملِ آگاهی مردم.» چشم میچرخانم سمت جمعیت که هر لحظه بیشتر میشود. قلبم آکنده از حس افتخار و غرور میشود و کلام رهبر عزیزمان در ذهنم نقش میبندد: «ملت ایران قوی و مقتدر است، آگاه و دشمنشناس است و در همه حال در صحنه حضور دارد.»
مائده محمدتبار
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | مازندارن بابل