چهار شنبه, 08 بهمن,1404

بهای غیرت و داغِ حبیب

تاریخ ارسال : یکشنبه, 05 بهمن,1404 نویسنده : فاطیما ویس‌کرمی تهران
بهای غیرت و داغِ حبیب

*سکانس اول: «خداحافظ ای برادر زینب (س)»*

«داداشِ خوبم، داداشِ مهربونم، من تا حالا مثلِ تو مهربون ندیدم... حیفِ تو نبود؟ حیفِ این صورتِ خوشگل نبود؟...» می‌گوید و می‌گرید. می‌گوید و بی‌تابی می‌کند. داغِ برادر؛ آخ از داغِ برادر! می‌سوزاند جگر را، حال آنکه نمی‌دانی معنیِ آخرین خداحافظی را. انتظار سخت است و انتظارِ پیکرِ پاره‌تن، سخت‌تر.

پیکر را آوردند. دیوارهای معراجِ شهدا ناله سر می‌دهند و تصاویر شهدا می‌گریند. مداح می‌خواند: «میوه‌ی دلم، بالابلندِ بابا...» پدر بالای سرِ تابوت رسیده است؛ چه صحنه‌های آشنایی! هرچه روضه شنیده‌ایم همه‌ی عمر، پیشِ رویمان مجسم دیده‌ایم اینجا. پدرِ قدخمیده، ناباور جمعیت را کنار می‌زند، خم می‌شود و پیشانی می‌بوسد. چه وداعِ باشکوهی! تاریخ! ببین که چه مردمانی دارد این سرزمین. بنگر که چگونه مصیبتی که کوه را در هم می‌شکند و وجودِ آدمی را می‌سوزاند، ما را سرافراز کرده است.

غم با صدای مداح اوج می‌گیرد: «تا کی با دستمون روی گلا بریزیم خاک؟» برادرِ شهید مات است و مبهوت. خواهرها اطرافش ایستاده‌اند؛ به نوبت در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند، انگار برادرِ ازدست‌رفته برایشان یادآوری می‌شود. پیکرِ کفن‌پوشِ او را که نتوانستند بغل کنند. راستی می‌دانی عزیزِ دلت را برای بارِ آخر دیدن یعنی چه؟ تا به حال به آخرین‌بار فکر کرده‌ای؟

*سکانس دوم: «قیمتِ دفاع از وطن»*

حال و هوای دی‌ماه معراجِ شهدا با خردادِ آن خیلی متفاوت است؛ دیوارها، آدم‌ها، صداها و... خانواده‌هایی می‌بینم با وضعِ مالیِ متوسط یا حتی رو به پایین که منتظرند برای بارِ آخر با پیکرِ عزیزشان وداع کنند؛ همان مردمی که برخی می‌گویند پول‌های هنگفتی می‌گیرند تا از نظام دفاع کنند. می‌خواهم اول جوابِ چند سؤالِ ساده را از آن‌ها بگیرم: بگویید قیمتِ بی‌‌پدری چند؟ قیمتِ بی‌همسری چند؟ قیمتِ دیگر ندیدنِ جگرگوشه چند؟ قیمتِ این لحظه‌ها و قیمتِ آخرین وداع چند؟ چقدر می‌گیرند تا تکه‌تکه شوند؟ سوزانده شوند؟ یا گوشه‌ای از خیابان سرهایشان بریده شود؟

نه! این را نمی‌فهمند. برای کسانی که حتی برای امنیتِ آن دختر و پسرِ مخالفِ عقیده‌ی خودشان هم تلاش می‌کنند، فداییِ وطن شدن قیمت ندارد. قابلِ مقایسه نیستند این جوانمردان با مزدورانی که منتِ تلاش‌های نکرده و وطن‌فروشیِ خویش را به بهانه‌ی مبارزه‌ی پوشالی برای آزادیِ مدنظرِ خود بر سرِ مردم می‌گذارند؛ عیاش‌های مدعیِ حقوقِ این مردم!

مردمِ ما این‌ها هستند. مردمِ ما همین دو دختری هستند که پدرِ پیرشان به دستِ این داعش‌ها افتاده است؛ می‌گویند با سنگ و چوب و چاقو به او حمله کرده‌اند و حرمتِ مویِ سفیدش را هم نگاه نداشته بودند. او که فقط رفته بود تا ناجیِ نوجوان‌های اغفال‌شده‌ی محله باشد، حالا نوه‌اش در فراقش بی‌قراری می‌کند. آری، در کنارِ وهب‌ها، امروز یک «حبیب‌بن‌مظاهر» مهمانِ ما بود؛ یک عمر مجاهدت و فرجامِ نیک.

همسرش با لبخند و چهره‌ای آرام خطاب به مسئولان می‌گوید: «مثل شهید رئیسی باشید... به دادِ این مردم برسید.» به‌راستی این‌ها کیستند که حتی در اوجِ مصیبتِ خود هم به فکرِ مردمند؟ احسنت به این همسرِ آگاه؛ شیرزنی که یک‌تنه رجز می‌خواند، عکسِ همسرش را با عشق می‌بوسد و با شوق به ما نشان می‌دهد و می‌گوید: «عشقِ من! من دست‌پرورده‌ی او هستم...» چه مردمانِ عجیبی هستند اهلِ این سرزمین.

فاطیما ویس‌کرمی | معراجِ شهدای بهشت‌زهرا

سه‌شنبه | ۳۰ دی ۱۴۰۴ | تهران

برچسب ها :