چهار شنبه, 22 بهمن,1404

بچه‌پررو

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 22 بهمن,1404 نویسنده : فائزه رحیمی شیراز
بچه‌پررو

درد از وسط سینه‌ام کشید و آمد بالا. چانه‌ام لمس شد. سخت نفس می‌کشیدم. همین یک دقیقه پیش فیلمی که نگاه می‌کردم را بسته بودم. اضطراب دست انداخته بود ته حلقم و دنبال چیزی می‌گشت. می‌خواست بالا بیاورمش. نمی‌دانستم چی را. خودم را فرو کردم توی اینستاگرام. یکی‌یکی کلیپ‌های «بوی گل سوسن و یاسمن» درد را هل دادند پایین.

_اسپیکر چرا نداریم ما. بابا باید رو پشت‌بوم بوی گل سوسن بذارم براشون حال بیان. تو هم کنارش ترقه هوا کنی. چه وضعیه.

فقط خندید. من هم خندیدم. پشت دندان‌هایم اما چیزی چنگ می‌کشید. دود سیاهی می‌پیچید توی سرم. اگر فقط خودمان باشیم چه؟ اگر هیچ‌کس دیگر نیاید الله‌اکبر بگوید چه؟ اگر آن‌ها که ۱۷ و ۱۸ دی آمدند و فحاشی کردند امشب هم بیایند چه؟ ما دو تا آدم تنها چه کنیم؟

سرم را محکم تکان دادم. انگار که فکرها بتوانند از گوشم بریزند بیرون. نفسی عمیق کشیدم. نگاهش کردم که بی‌خیال اخبار می‌دید. نمی‌دانستم توی دلش چه خبر است. همه‌ی مرگ‌برهای دی‌ ماهی که بی‌جواب گذاشته بودم روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. وزن انداخته بود روی روانم و ول‌کن نبود.

یادم افتاد به پیامی که دوستی گذاشته بود. توی گروه سرچ کردم نواب صفوی و پیدایش کردم. بلند برایش خواندم: «نواب صفوی یه جمله داره شاید اصلاً به مذاق فرهیختگی جمع خوش نیاد ولیکن احساس می‌کنم باب این روزاست. "اسلام فیلسوف زیاد دارد. فقیه زیاد دارد. مهندس زیاد دارد. الان هم می‌بینید که بزرگانی هستند که دانش زیادی دارند. اما اسلام سگ‌پاچه‌گیر ندارد. ما در اینجا مانده‌ایم که پاچۀ دشمنان اسلام را بگیریم. اجازه بدهید ما اینجا بمانیم."»

نطقم باز شد انگار:

_بدم از خودم میاد. ما خیلی ترسوییم. متنفرم از این حال. اون‌ها هر رفتاری دلشون می‌خواد می‌کنن و ما در ابراز عقیده خودمون متزلزلیم. دلم می‌خواد از این به بعد بچه‌پررو باشم نه ترسو. تهش مردنه دیگه. تو گردن هممون نوشتن.

تایید کرد. به ساعت نگاه کردم. نزدیک نه بود. گفت که بپوشیم. گفتم باشد. کاپشن و پالتوها را تن کردیم و رفتیم پشت‌بام. صدای تاق و توق نورافشانی‌ها و الله‌اکبرهایی از دور دست می‌آمد اما اطراف ما خبری نبود. پرسید: شروع کنیم؟

سر تکان دادم. دست‌ها را حلقه کردیم دور دهان. قلبم جایی بیرون از تنم می‌زد. تمام سلول‌هام می‌لرزید. اولین باری بود که صدا بلند می‌کردم. بسم‌الله گفتم و دیوار شرم و اضطراب و ترس را شکستم. کلمه‌ها تبدیل به صدا شدند و جهیدند بیرون. جا خوردم. خندیدم و نگاهش کردم.

_زنتم خوب صداش کلفته‌ها.

خندید. اولین صداها بلند شد. «مرگ بر ...» پشت‌بندش تک‌وتوک صداهای دیگر هم در آمدند «امسال سال خونه ...». آیه‌ی خدا توی سرم چرخ می‌خورد «قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى».

با خشمی که توی همه‌ی سلول‌هام جمع کرده بودم رفتم به سمت صداها. کلمات از گلوم بیرون ریختند.

الله‌اکبر...

فائزه رحیمی

سه‌شنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | فارس شیراز

برچسب ها :