
بچهها قاب عکسها را آماده میکردند، حجلهها را میزدند، شعارنویسی میکردند. بعضی مسئول هماهنگی با خانوادهها بودند، مجری متنهایش را آماده میکرد. بخش عمدهای از بچههای دبیرستان هاتف مشغول آمادهسازی مراسم ۲۵ آبان بودند. تعداد شهدا هنوز مشخص نبود؛ بعد از هر عملیات تعدادی شهید میآوردند. بعد از عملیات محرم هم شهر آماده و پذیرای شهدا بود، ولی خبرهایی که از تعداد شهدا میرسید دور از انتظار بود. رسانهای هم نبود؛ یکییکی اسامی بچهها اضافه میشد.
یکی از دوستان خطاط روی پارچهٔ بزرگی نوشته بود: «شهادتِ...» و یکییکی اسامی را روی پارچه مینوشت؛ اسم پانزده شهید روی پارچه رنگ گرفت. خطاط پرسید: «شهید دیگری نیست؟ میخواهم جمله را ببندم.» گفتیم: «نه، شهید دیگری نیست.» فعل را گذاشت و جمله را تمام کرد، اما باز خبر شهادت یکی دیگر از رفقا آمد؛ شهید آدمزاده. خطاط مجبور شد اسم او را در حاشیهٔ پارچه بنویسد.
«حمید مقدسپور» و «حسین محمددخت» دو نفر از این شانزده شهید بودند. هر دو دانشآموز سال اول؛ مهر آمده بودند و آبان به جبهه رفته بودند. مدت حضورشان در مدرسهٔ ما فقط یک ماه، ولی همین مدت کوتاه برجسته بودند. محمددخت اهل مطالعه و کتابخوانی بود و مقدسپور اهل هنر و نقاشی. با هم نشریه کار میکردند. ارتباط خاصی با یکدیگر داشتند؛ بهشدت با هم مأنوس بودند. همیشه همهجا با هم بودند و هر دو هم با هم به جبهه رفتند.
طبق آنچه شنیدیم، توی جبهه هم همیشه کنار هم بودند. هنگام عملیات هر دو غرق میشوند. چند روز بعد جنازهٔ آنها را پیدا میکنند. این دو شهید دستدردست هم شهید شده بودند. به دلیل اینکه چند روز توی آب بودند، بدنهایشان باد کرده بود و بهسختی توانسته بودند دست آنها را از هم جدا کنند. از شروع دوستی آنها تا لحظهٔ شهادت، دستشان در دست یکدیگر بود.
روز ۲۵ آبان مراسم شروع شد. مدیر، مجری و مداح در قسمتی از پلکان ورودی مدرسه که تریبونی گذاشته بودند و حجلهها اطراف آن بود، ایستاده بودند. مجری برنامه را آغاز کرد. آقای زهتاب، مدیر مدرسه، هنگام ورود شهدا و خانوادههایشان به تکتک آنها خیرمقدم میگفت. دانشآموزان ایستاده بودند و از شهادت همکلاسیهایشان و رفقایی که با آنها درس خوانده بودند و بارها و بارها با آنها خندیده بودند، ناراحت بودند. مداح میخواند و جمعیت سینهزنی میکرد.
اواخر برنامه، یکدفعه یکی از دانشآموزان دبیرستان با همان لباس خاکی و صورت خاکآلود وارد مدرسه شد. هنوز منزل نرفته بود؛ با همان ساک جبهه آمده بود مدرسه. بچهها ذوقزده او را در آغوش گرفتند. صحنهٔ خاصی بود؛ موقعیت حساسی. بچهها شهید شده بودند و حالا یکی از آنها با همان لباس جبهه سر میرسید. او شهید تورجیزاده بود. آن روز برای جمعیت مداحی نکرد، هرچند شبهای جمعه دعای کمیل را در مدرسه میخواند و تعدادی از محصلها با او همراه میشدند.
یکی از بچهها او را با موتور به منزلشان برد تا دیداری با خانواده داشته باشد. اما طولی نکشید که با همان لباسهای خاکی خودش را به میدان امام رساند و در مراسم تشییع شهدا شرکت کرد.
علی عبداللهی
دانشآموز دبیرستان هاتف اصفهان