
هیچوقت قسمت نشده بود به مراسم تشییع پیکر شهدا بروم. هر بار اتفاقی پای رفتنم را بسته بود و من، آگاه از کرده و ناکردههایم، میدانستم لیاقت بدرقهی آسمانیها را ندارم.
روز ۲۲ دیماه امسال اما اتفاق دیگری افتاد. من و خانوادهام قطرهای از دریای خروشان و خشمگین مردمی بودیم که به صحنه آمده بودند. اما این راهپیمایی سادهای نبود؛ جلودارمان یکی از شهدای فتنهی آمریکایی بود. تصویرش را که دیدم، به دخترم گفتم: «یه جور خاصی نیست؟ وقتی نگاهش میکنی، خیلی دلت میگیره؛ چقدر نورانیه.» دخترم گفت: «شبیه شهید آرمان نیست؟»
مردم روی عکس شهید دست میکشیدند و به سر و صورتشان میزدند. جمعیت آنقدر زیاد بود که نمیشد به پیکر شهید نزدیک شد. من دست کشیدم روی اسمش: «قاسم». اسمش من را یاد سردار شهیدمان میانداخت. آن روز نمیدانستم که شهید حججی دوم را تشییع میکنیم. نمیدانستم که مثل شهید آرمان بر سرش ریختهاند. مثل شهید حججی سر از پیکرش جدا کردهاند. نمیدانستم داعشیها حتی بعد از آن، پیکرش را رها نکردند و آن را به آتش کشیدند. مثل سردار شهیدمان، چیزی از بدنش نمانده بود.
امروز مستند شهادتش را دیدم. مادرش هنوز از نحوهی شهادتش باخبر نیست؛ خدا کند هیچوقت باخبر نشود. عکس تولدش را دیدم؛ چند روز قبل از شهادتش، تولد ۲۱ سالگیش بود. «قاسم عزیزی» یک دهههشتادی بود.
اینبار اگر از ما پرسیدند اهل کجایید، میگوییم: ما از دیار شهید حججی دوم هستیم. شهید مدافع حرم ایران.
تا ظهور حضرت حجت، پای این نظام مقدس میایستیم. جان ناقابلمان فدای این حرم. ما از این خونها نمیگذریم.
فاطمه رستمزاده
دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | مرکزی اراک