چهار شنبه, 08 بهمن,1404

حوالی سحر

تاریخ ارسال : سه شنبه, 07 بهمن,1404 نویسنده : فاطمه صفری گیلان
حوالی سحر

صندلی بیمارستان پر شده بود از آدم‌هایی که آش و لاش بودند. پسری با هیکل ورزشی که بازویش خرد شده بود و کج راه می‌رفت. دختری که ساچمه به چشمش خورده بود. پدری که با قمه زده‌ بودندش و پایش آویزان بود. حوالی سحر، آخرین بیمار جمعه‌شب را آوردند. مردی که پُر پُرش سی‌ و هفت‌_هشت سال داشت. به پهلو روی تخت خوابیده بود. تیر از پشت کمرش رد شده بود. با ادرار خونی، احتمال دادیم کلیه‌اش ترکیده. می‌گفت: «راننده‌ی اسنپ بودم. مسافرم رو پیاده کردم، رفتم دور بزنم، تیر خوردم.» راننده‌های اسنپ که جور خاصی نیست بشود تشخیص‌شان داد. نمی‌دانم. شاید هم راست می‌گفت! کادر درمان که باشی فرقی ندارد بیمارت ساچمه خورده یا قمه. راست می‌گوید یا دروغ. مجبوری پا به پاشان بدوی؛ درد بکشی؛ حتی برایشان بغض کنی.

دل و دماغی برایم نمانده بود. روی تخت ولو شدم. تلویزیون خرابی‌های رشت را نشان می‌داد. غزه بود انگار. دلم برای زیبایی از دست‌رفته‌ی رشت سوخت. اسم جایی را شنیدم که دو سال عمر کاری‌ام را آن‌جا بودم: «درمانگاه امام سجاد علیه‌السلام». کپ کردم. باورم نمی‌شد. فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. مگر می‌شد درمانگاهی که اندازه‌ی یک بیمارستان به همین مردم خدمات می‌داد خرابه شده باشد؟ به مسئول بخشمان زنگ زدم. نمی‌گرفت. دل‌ توی‌ دلم نبود. رفتم سراغ بچه‌های بیمارستان. خبر هم راست بود و هم سنگین.

رمق از پاهایم رفت. معده‌ام تیر می‌کشید. چشم‌هایم را بستم. خاطراتم مثل نگاتیو دوربین فیلم‌برداری از جلوی چشمم رد می‌شد. به ثانیه نمی‌کشید آتش می‌گرفت و جزغاله می‌شد.

با خودم فکر کردم درمانگاهی را که در آن همیشه حق با بیمار بود، چرا سوزاندند؟ یاد پسرجوانی افتادم که توان پرداخت هزینه‌ی درمانش را نداشت. دم در ورودی راهنمایی‌اش کردند برود طبقه‌ی چهار. رفت. وقتی برگشت برق شادی را در چشمانش دیدم. اشک ریختم. به یاد تمام پدرها و مادرهایی که به خاطر هزینه‌ی درمان خمیده‌تر نشدند. به یاد آن مادر شهیدی که توان حرکت نداشت. پسرهایش ولش کرده بودند. به مدیر که گفتم، دست گذاشت روی چشمش و گفت: «بهشون بگید اصلاً نگران هزینه‌ی تزریق زانوشون نباشند. رو چشم ما جا دارند.» دلم برای مردمی که امام سجاد(ع) را از دست دادند سوخت.

صبح شد. شماره‌ی مسئول بخشمان را گرفتم. صدایش گرفته بود: «فاطمه، نمی‌دونی چی شده اینجا. صبح اومدم جنازه‌ی مرضیه رو دیدم. هیچی ازش نمونده بود. بیچاره دخترش.» دلم برای لحظه‌ای که مرضیه در آتش بود، سوخت.

وقتی دارم این متن را می‌نویسم، زهرا پیام می‌دهد: «فاطمه، فیزیوتراپی جایی می‌شناسی ارزون باشه، کارشونم خوب باشه؟» جواب می‌دهم: «تنها گزینه‌ی پیشنهادی‌ام امام سجاد (ع) بود که اون هم سوخت.»

فاطمه صفری

شنبه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | گیلان املش

برچسب ها :