چهار شنبه, 08 بهمن,1404

خاله پیرزن خونه نیست

تاریخ ارسال : جمعه, 03 بهمن,1404 نویسنده : خاطره کشکولی شیراز
خاله پیرزن خونه نیست

«هر کی می‌گه ۱۵ نیست: ۱۶، ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰!»

«خیلی وقته فهمیدم فقط با مراعات غذایی نمی‌شه تغییر کرد، باید رژیممو عوض کنم.»

با پوزخند، وضعیت‌های فضای مجازیِ برخی همسایه‌هایم را رد می‌کردم.

پنج‌شنبه صبح بود و چند نفرشان با بچه‌هایشان توی محوطه‌ی مجتمع بودند. دوست نداشتم بیرون بروم؛ می‌دانستم یا باید حرف‌های به هیچ‌ ناارزششان را بشنوم یا مجبور می‌شوم بحث کنم. آن‌قدر روزهای سختی را می‌گذراندم که ممکن بود کار به دعوا بکشد. خیلی پافشاری کردم، اما سیدطاها زورش بیشتر بود و بیرون رفتیم. هنوز سوار تاب نشده بود که پچ‌پچ‌شان بلند شد، آن هم به‌عمد. ده سال است که در هر خبر یا حادثه‌ای، به‌خاطر پوشش و نوع تفکرم، یک طرفِ رینگ می‌افتم.

حرفشان رسیده بود به اینجا که: «دستِ بچه‌مچه‌ها کلاش دادن، مردمِ معترض رو به گلوله می‌بندن. امنیت نداریم بریم بیرون که!» یکی دیگر برای تأیید حرفش گفت: «دخترخاله‌ی من ۱۷ سالشه، از این بسیجیاس؛ ما که رفت‌ و آمدمون کمه، اما خالم می‌گه کلاش بهش دادن مردمو بزنه!»

برگشتم و نیم‌نگاهی کردم و با همه‌ی توانم سیدطاها را محکم‌تر تاب دادم. حقیقتاً حماقت شاخ و دم ندارد و دروغ هم که حناق نیست؛ وگرنه تا به الان، جز معدود آدم‌ها، بقیه بر اثر خفگی زیر خاک بودند. با «ها عامو» گفتنی، دیگری وارد بحث شد: «ها عامو، مَردم دیگه نمی‌کشن، خسته شدن. آخراشونه.»

از چیزی که می‌ترسیدم سرم آمد. همسایه‌ی «بادی به هر جهت» از راه رسید. تا کنار من است خودش را موافق نظراتم نشان می‌دهد، دور که می‌شود رنگ عوض می‌کند. سلامِ نصفه‌نیمه‌ای گفت و شروع کرد: «وای خاطره! چی می‌شه؟ خیلی شهرا دارن سقوط می‌کنن!»

از کلاشِ دستِ دخترِ ۱۷ ساله خنده‌ام را بروز ندادم، اما با سقوطِ این یکی خندیدم: «هاآ؟!»

_تو همیشه جواب مسخره می‌دی، اخبار گفت.

اخبار، منظورش اینترنشنال و بی‌بی‌سی بود. حتی توی نگاه کردن به تلویزیون هم، هر جا نوکِ دماغش خنک‌تر شود، چشم می‌دوزد. حوصله‌اش را نداشتم، بلند جوابش را دادم: «آره سقوط کردن، دستِ همه‌ی نیروها کلاشه، تازه نزدیک به چند میلیونم کشتن!»

نگاهشان به سمتم بود و با تعجب رو به هم برگشتند. ادامه دادم: «تازه یه چیز دیگه، بچه‌ی شاه هم بیستم همین ماه پروازش می‌شینه؛ این دیگه منبعش موثقه!» از اینکه این‌طور مسخره شده بودند، بعد از ۵ دقیقه یکی‌یکی دست بچه‌هایشان را گرفتند و رفتند. جوک گفتند و جوک شنیدند.

شب که شد صداها بلند شد؛ یکی می‌گفت نترسید، یکی می‌گفت «این آخرین نبرده»، یکی می‌گفت «مرگ بر...» من هم پنجره را باز کردم و صدای تلویزیون را که برنامه‌ی «محفل ستاره‌ها» را نشان می‌داد، تا آخر بلند کردم. صداها همه آشنا بود؛ بین صداها، مردی با تمام معنا بلند فریاد زد: «عامو دارید اشتباه می‌رید! بگید مرگ بر اختلاس‌گر! مرگ بر یقه دیپلمات خوش‌خنده!»

اما در جوابش پیرزنِ موفرفریِ مجتمع که همیشه تز می‌دهد، گفت: «اونا نخودین، اصلاً اونا به ما چه؟ اصل کاری رهبرتونه!» رد و بدل شدن شعارها بیشتر شد. چقدر دلم می‌خواست بگویم: «خاله پیرزن خونه نیست و دیگه به خونه برنمی‌گرده.» حالا شما بشمارید: ۱۶، ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰... اصلاً تا بی‌نهایت بشمارید و حلقوم بدرید!

خاطره کشکولی

جمعه | ۱۹ دی ۱۴۰۴ | فارس شیراز

برچسب ها :