چهار شنبه, 08 بهمن,1404

خانه‌ی آرامش‌بخش1

تاریخ ارسال : دوشنبه, 06 بهمن,1404 نویسنده : طاهره نورمحمدی گرگان
خانه‌ی آرامش‌بخش1

در جریان کامل خبرهای دیشب نبودم. توی خبرها آمده بود: «اغتشاشگران به اسم اعتراض، به اموال دولتی خسارت زیادی وارد کردند. و به امامزاده سبز قبای دزفول و مزار شهید رشید جسارت کردند و به آتش کشاندند.»

با خودم گفتم: «بی‌شرف‌های مزدور؛ فراخوان اعتراض و پیاده‌روی ساعت هشت شب کجا؛ به آشوب و بلوا کشاندن و کشته‌سازی توی تجمع‌ها کجا!! نکند توی این فتنه مسجدها و قرآن‌ها را هدف گرفته باشند؟!»

دلم برای مسجد محل، برای حس خوب نماز جماعت و برای چای دلچسبش تنگ شده بود. ده، دوازده روزی می‌شد که نرفته بودم. آماده شدم و رفتم به این خانه عزیز؛ عزیز مثل خانه پدری! خانه مادری!

نرسیده به کوچه مسجد، یعنی ضلع جنوبی مسجد، خانم زاهدی با دو سه‌تا خانم و بچه ایستاده بودند و حرف می‌زدند. دو جوان هم، کنار سیم برق بودند. ایرپاد داشتند. به خانم زاهدی سلام کردم و چند قدم رد شدم. صدام زد. سرم را برگرداندم. آمد پیشم. نگران بود. مدام از زیر چانه، لبه‌ی چادرش را جمع می‌کرد: «ده دقیقه پیش می‌خواستم برم مسجد، دیدم ته کوچه پُرِ دوده. چشم آدم می‌سوخت. برگشتم. الان دود کمتر شده، بوی سوختنی معمولی نبود!»

سرم را به جلو چرخاندم. مثل همیشه خلوت بود. ورودی خانم‌ها وسط کوچه‌ی مسجد بود؛ کنارش در سرویس بهداشتی و فضای خالی پشت مسجد و همین‌طور دیوار بلند زمین‌های جهاد کشاورزی. تهِ کوچه می‌پیچید به کوچه بعدی. رفتم آنجا. هنوز رگه‌هایی از دود دیده می‌شد. فکر کنم از سمت زمین‌های جهاد بود. راست می‌گفت خانم زاهدی! بوی سوختنی، بوی معمولی نبود! چشم آدم می‌سوخت! تعجب کردیم که چرا یک نفر از همسایه‌ها بیرون یا روی تراس‌ها نیامدند تا ببینند بو و دود از کجاست؟!

حس ششمم گفت: «حواسم باشد!»

با هم رفتیم سمت ورودی خانم‌ها. توی مسجد نرفتیم. هر کسی می‌آمد، می‌گفت: «بروید تو. نماز دیر می‌شود.» می‌گفتیم: «منتظر یک نفریم. شما بروید.»

تقریباً یک ربع گذشت. یکی از آن دو جوان، چندبار سر و ته کوچه را قدم زد. یک دستش روی شکمش بود. جوان دیگر با کاپشن لیِ سنگ‌شور، همچنان سر کوچه ایستاده بود و سیگار پک می‌زد.

توی این فاصله، فکر کردیم با مرکز ترک اعتیاد داخل کوچه کار دارند. آنجا یک خانه قدیمی دو طبقه، پشت درخت‌های نارنج بود. دولا شدم. نگاهی انداختم. درش بسته بود و لامپ تابلو هم خاموش. به خانم زاهدی گفتم: «اینها از کی تا حالا اینجا ایستاده‌اند! امروز که جمعه‌ست!»

گفت: «راست می‌گی‌ها! آشنا نیستن نه؟!»

_نه!

_حالت انتظارشون یه طوریه!! اون یکی انگار ریسه سیگار بسته به دهنش!

گوشی دستم بود و تایم می‌گرفتم. بیست‌وپنج دقیقه گذشته بود. خانم خادم، با دسته‌کلید آمد تا در سرویس بهداشتی را قفل کند. پرسید: «نماز جماعت نبودین؟»

یواش جریان دود و پرسه زدن این دو نفر را بهش گفتیم و پرسیدیم: «شما متوجه بویی، چیزی نشدین؟!»

گفت: «آها! چرا! چرا!»

خانم زاهدی گفت: «خواهرجان! نه شما اومدین ببینین چه خبره، نه هیچ‌کدوم از همسایه‌ها! توی کوچه به این خلوتی؛ توی همچین وضعیتی حواس‌تون باشه! حتماً بایستی اتفاقی بیفته تا دست‌بکار بشیم؟!»

خانم خادم تن صدایش بلند است و نمی‌تواند یواش صحبت کند: «آره! آره! راست می‌گی؛ مطب هم که تعطیله؛ میوه‌فروشی سر کوچه هم بسته‌ست. پس اینا چکار می‌کنن اینجا؟!»

یادم آمد به فرمانده پایگاه برادرها خبر بدهم. بهش زنگ زدم. گفت: «بچه‌ها، مرکز شهر و چندجای دیگر وسط میدان هستند. اغتشاشگرها رَب و رُب حالی‌شان نمی‌شود. از موقعیت عکس بگیر و سریع بروید خانه.»

زیر درخت نارنج‌های پیاده‌رو تاریک بود و نمی‌شد از دور عکس بیندازم.

طاهره نورمحمدی

یک‌شنبه | ۲۱ دی ۱۴۰۴ | گلستان گرگان

برچسب ها :