چهار شنبه, 15 بهمن,1404

خداحافظی‌ای که جا ماند

تاریخ ارسال : سه شنبه, 14 بهمن,1404 نویسنده : درسا سادات حسینی گرگان
خداحافظی‌ای که جا ماند

محمدصادق، خواب‌آلود، بدون اینکه چشم‌هایش را باز کند غرید: «اه، ساکت شو مهدیا، چرت نگو.» صدای جیغ‌های مامان، استرسم را بیشتر می‌کرد. دوباره تکانش دادم: «تروخدا بیدار شو، به خدا راست می‌گم، بابایی حجت شهید شده.» گریه‌ام گرفته بود. سریع توی جایش نشست و چشم‌هایش را مالید. حواسش به سر و صداهای توی هال جمع شد و بالاخره بلند شد.

دویدم پیش مامانی زهرا و مامان، که تقریباً غش کرده بود و فقط صدای ناله‌های ریزش می‌آمد. ناراحت بودم. خیلی ناراحت بودم؛ درست همان‌قدر که بابایی حجت بود. همان‌قدر حرص داشتم که او این یک هفته داشت. ای‌کاش امروز نماز جمعه نمی‌رفتیم. ای‌کاش بابایی فرمانده‌شان را نمی‌دید. ای‌کاش حداقل یک خداحافظی واقعی داشتیم!

جمعه‌ها از صبح، با مامان و برادر بزرگم، محمدصادق، می‌آمدیم خانه‌ی مامانی زهرا و بابایی حجت. کمتر از یک خیابان با همدیگر فاصله داشتیم و معمولاً خودمان پیاده می‌رفتیم. اما امروز صبح، بابا گفت: «خودم با ماشین ببرمتون بهتره.» من خوشحال شدم، چون نمی‌دانستم بابا برای چه نگران است، چون نمی‌دانستم این دو روز همه خیلی نگرانند…

از دو‌سه پله‌ی جلوی در ورودی بالا رفتم و خودم را انداختم داخل هال: «سلاااام، صبح بخیررر!» بابایی داشت اخبار می‌دید. این روزها فقط اخبار می‌دید و حرص می‌خورد. با خنده دویدم به سمتش: «چی‌شده بابایی جون؟» چشم از تلویزیون برداشت و نگاهم کرد: «این جوونا حیفن، ما خودمون باید بریم، ما تجربه داریم.» مامان همان موقع وارد شد و سریع، حرف‌هایی که یک هفته بود با مامانی زهرا دم‌گوش بابایی حجت می‌خواندند را تکرار کرد: «بابا جان، دیگه از شما گذشته‌ها، بس نیست؟ بازنشسته شدی دیگه! ماشاءالله هشت سال جنگ هم کم نذاشتی.» بابایی رو برگرداند: «نخیر، بس نیست. هیچ‌وقت این قائله‌ها تموم نمی‌شه.» این چند روز، دو طرف همدیگر را کلافه کرده بودند.

کمی داخل آشپزخانه به مامانی زهرا کمک کردم. ظرف‌ها را شستم و به محمدصادق که راحت لم داده بود چشم‌غره رفتم. بعدتر، خانواده‌ی دایی بزرگم آمدند و جمعمان تکمیل شد. رفتم بادکنکی را از اتاق آوردم و رو به بابایی گفتم: «بازی کنیم؟ لطفااا.» بازی کردن با ما را خیلی دوست داشت، تا پیشنهاد دادم گل از گلش شکفت. این بادکنک مخصوص خودش و خودم بود؛ وقتی دوتایی می‌خواستیم بازی کنیم. اما امروز دلم می‌خواست به همه خوش بگذرد. چهره‌ی ناراحت بابایی حجت حالا می‌خندید و این یعنی فعلاً آتش‌بس!

مامانی زهرا که کارهای آشپزخانه را تمام کرد آمد و گفت: «خیلی‌خب دیگه بسه، حاضر بشین، کم‌کم وقت اذونه، بریم مدرسه‌ی قلعه.» خیلی اطلاعاتی از آن‌جا نداشتم، اما می‌دانستم در خیابان مزار شهرمان، شاهرود است. قبلاً مدرسه‌ی علمیه بوده و زمستان‌ها نماز جمعه‌ها را آن‌جا برگزار می‌کردند چون مسقف بود.

نماز که تمام شد، ما آمدیم بیرون و دیدیم بابایی حجت نیست. مامان به محمدصادق که زنگ زد، گفت: «فرمانده کار داره با بابایی.» مامان نچی کرد. به همه‌ی این‌ها عادت داشت؛ آماده‌باش‌ها و مأموریت‌های چندماهه، اما نمی‌دانم چرا این‌بار هیچ‌رقم راضی نبود!

موقع ناهار، بابایی بالاخره حرف دلش را گفت، بالاخره بحثش را پیش کشید: «خبر دارین که امروز فرمانده رو دیدم… امشب به حضور بازنشسته‌های سپاه نیازه و…» مامان، اعتراض‌آمیز صدایش زد، اما ادامه داد: «حالا بعد از نماز مغرب و عشا توی مسجد محل قرار داریم، فقط هم من قراره مسلح باشم، نگران نباشین. می‌گن دست این بچه‌ها تفنگ ندیم بهتره، به صلاح‌تره!»

احساس می‌کردم جو سنگین شده. مامانی زهرا «ان‌شاءالله‌ای» گفت و غذا را تمام کردیم. بعد از ناهار، بابایی رفت اتاقش تا به عادت همیشگی بخوابد و برای اذان مغرب بیدار شود. اما چهار و نیم نشده از اتاق آمد بیرون. تعجب کردم. همیشه به ما می‌گفت: «برای نماز صدام بکنین‌ها! حواستون باشه خواب نمونم.» دو‌سه ساعتی هم می‌خوابید و ما را هم که یادمان رفته بود صدایش بزنیم، دعوا می‌کرد که چرا از نماز اول وقت انداختیمش! اما این‌بار خودش خیلی زود بیدار شد؛ تا دیگر هیچ بهانه‌ای نباشد. تا دیگر هیچ‌چیزی جلودارش نباشد…

جلوی در ایستاد و به مامان گفت: «فاطمه، شما نمیاین؟ بچه‌ها شما چی؟» ما گفتیم همین‌جا نمازمان را می‌خوانیم و هستیم. خیلی ساده خداحافظی کرد. خیلی راحت پذیرفت و در را پشت سرش بست و… رفت.

بعد از رفتن بابایی، همه‌چیز روی دور کند افتاده بود. نماز خواندیم. خانه را مرتب کردیم. نشستیم همدیگر را تماشا کردیم. ساعت ده شد و خبری از بابایی حجت… نه. تلفنش را جواب نمی‌داد. بعداً که گوشی‌ها را نگاه می‌کردی، هجده بار مامان و بیست‌ویک بار مامانی زهرا زنگش زده بودند!

زندایی منتظر دایی بود و ما هم منتظر بابای خودم. هردو گفتند: «فعلاً بمانید تا بیاییم دنبالتان.» این آمدن دو ساعت دیگر طول کشید و حالا همه پریشان بودیم. مامانی زهرا می‌خندید و می‌گفت: «بابایی انقدر هی می‌گفت فکر کنم دیگه شهید شده.» من فکر می‌کردم این که خنده‌دار نیست! دوست نداشتم گریه کنم؛ حالشان همین‌طوری خوب نبود و دلم نمی‌خواست اشک‌های من مهر تأیید باشد. رفتم توی دستشویی و تا می‌توانستم گریه کردم. چشم‌هایم قرمز شده بود. خدا خدا کردم کسی توی این گیرودار توجهی به من نکند، اما تا آمدم بیرون، مامانی زهرا گفت: «چشمات چرا قرمزه مهدیا؟» مامان هم سریع پرسید: «گریه کردی؟» دست‌پاچه شدم: «نه، نه. صورتم رو که می‌شستم، سرم خورد به شیر آب، یکم گریم گرفت. خوبم الان.»

با صدای آیفون سریع دویدم به سمتش. مامانی بلند شد و گفت: «باز کن، حتماً بابایی حجته.» چقدر صبر کردن سخت بود. بابا آمد داخل و دایی هم جلوی در منتظر زندایی و بچه‌ها بود که بروند. وقتی رفتم حاضر بشوم، بابا صدایم زد: «مهدیا، بابا… فردا مدارس رو تعطیل کردن. دوست داری شب پیش مامانی زهرا بمونی؟ تنها هم نیست.» ذوق‌زده قبول کردم و نشستم سرجایم.

مامانی زهرا یک‌جا نمی‌نشست: «کمک می‌کنی یکم خونه رو مرتب کنیم دخترم؟» بلند شدیم و اول از شستن ظرف‌های داخل سینک شروع کردم. غروب با مامان کمی مبل‌ها را جابه‌جا کرده بودیم. من نمی‌دانستم این آماده‌شدن‌ها برای چه بود! اما مامانی انگار خوب می‌دانست…

ساعت نزدیک یک بود که مامان زنگ زد و گفت بابایم باید برود کمک، و خودش و محمدصادق تنهایند؛ اگر من و مامانی می‌رویم بیایند دنبالمان، اگر نه، خودشان دوباره برگردند اینجا.

بعد از آمدن مامان، خواب به چشم کسی نمی‌آمد. چندبار با بابا و دایی تماس گرفتیم تا خبری بگیریم، اما هر بار با گفتن اینکه: «بابا حالش خوبه، دستش بنده، الان خوابیده» دست به سرمان می‌کردند. مامانی هی با خودش می‌گفت: «دیگه انقدر هم خوابش سنگین نیست که! باید گوشیش رو جواب بده!» اما چگونه می‌خواست جواب بدهد؟.

بین همه‌ی ما، مامانی زهرا نگران‌ترین بود، اما به نظرم مقاوم‌ترین هم بود. خودش بلندمان کرد و گفت: «برین بخوابین. تا کی می‌خوایم بیدار بمونیم دیگه؟» من و مامان را فرستاد اتاق خودشان. محمدصادق هم اتاق دیگر. وقتی مامان پرسید: «پس خودت چی؟» جواب داد: «همین دو تا مبل سه‌نفره، بالش و پتو هم هست، یکی برای من، یکی هم برای بابا، وقتی برسه خسته‌س، سریع همینجا دراز بکشه.» ولی خوب می‌دانست دیگر چند ساعتی هست که دارد خستگی این سال‌ها را، با خیال راحت و دلی آرام می‌گیرد‌.

این را وقتی فهمیدم که با جیغ مامان بیدار شدم. بالاخره خبر آمده بود که کبوتر پر کشید… و من همان‌طور که با ته‌مانده‌های انرژی‌ام گلاب به صورت مامان و مامانی زهرا می‌پاشیدم، گفتم: «ای‌کاش امروز نماز جمعه نمی‌رفتیم، ای‌کاش بابایی فرمانده‌شان را نمی‌دید، ای‌کاش حداقل یک خداحافظی واقعی داشتیم!»

درسا‌ سادات حسینی | روایتی از سرکار خانم مهدیا

شاهکویی نوه شهید سرهنگ حجت‌الله نصرتی

سه‌شنبه | ۷ بهمن ۱۴۰۴ | گلستان گرگان

برچسب ها :