
مجری بعد از نماز یادآوری کرد نمازگزارها در محوطه جلوی مصلی جمع شوند. بعد از خوردن چند هُل توسط بعضیهای هولتر از خود، بالاخره خودم را رد کردم. بین زنهایی که بیشترشان چادر به سر داشتند و پلاکارد به دست، ایستادم. صدای بلندگو هنوز تنظیم نبود و کیفیت نداشت. ولی مردم بلندتر از بلندگو صدا سر دادند. صدای شعارها از پشت بلندگو یکی در میان قطع میشد. عدهای خودجوش شعار پراندند و تک و توک همراهشان تکرار کردند. جمعیت قفل شد توی هم. مردها راهبندان درست کرده و راه به زنها ندادند.
صدای لرزان پیرزنی بین جمعیت در آمد: «آمریکا فکر نکنی ما زنیم؛ تو دهنت میزنیم.» چند نفر باهاش همصدا شدند. هر چه تقلا کردم بهش نزدیک شوم، نشد. همه مثل دیوار بتنی سخت و محکم روی پا ایستاده و آماده شعار و فریاد بودند.
با صدای بلندگو، جمعیت دنبال صدا را گرفت و رفت توی خیابان. منم دنبال صاحب صدای لرزان دویدم. دست چپش به عصا بود. آرام آرام قدم برمیداشت. به غیر از صدا، دست و بالش هم میلرزید. با دست راستی که بیاختیار تکان میخورد، مواظبت از چادر را به بهترین نحو انجام میداد. مثلثی از روی روشن و چروکیدهاش پیدا بود.
نزدیکش شدم.
_حاجخانم، یادتونه اولین بار کی این شعار دادید؟
«چهل سال پیش توی خیابان امام. وقتی همین شعار را دادم، آن روز مثل امروز، همه برگشتند و نگاهم کردند. بار دوم که گفتم، همه با من تکرار کردند. این انقلاب راحت به دست نیامده که راحت از دست برود. دیشب نماز شب نوزدهم رجب را خواندم. بعد نمازم برای شهدا و رهبر خیلی گریه کردم. گفتم: خدایا به حق بزرگواریت، رهبرم را در پناه خودت حفظ کن. رهبرم آزاری نگیرد. ما همه بشیم فدای رهبر. خیلی التماس کردم به خدا.
خواهرم یک سر آمد خانه پیشم. میگفت پسرش از تهران تلفن زده؛ اینجا خیلی شلوغه! ظالمها شبیه سپاهیها لباس پوشیدند. مردم را از ماشینها میکشند بیرون. چوب توی سرشان میزنند. ماشینشان را به آتش میکشند.
بهش گفتم: خواهر والا دعا کن من شهید بشم. دیگر طاقتم نیست این خبرها را بشنوم. پیر شدم. دست و پایی ندارم که جایی بروم. دلم میخواد شهید بشم. قبرم بغل شهدا باشه. پرچم شهدا هم بالا سرم. خواهرم گفت نه! تو دعا کن من شهید بشم.»
وقتی به اینجای صحبت رسید که جدال دعای شهادت با خواهرش بالا گرفت، بغض چهل ساله شرّه کرد روی صورت یخکردهاش. اشک پای چشمهای گودافتادهاش خیال ریختن نداشت. همانجا شبنم زد.
دوباره نگاهی به من کرد و گفت: «سه ماه پیش شوهرم از دنیا رفت و مرا تنها گذاشت. بچههام سر میزنند. آنها هم زندگی خودشان را دارند. همش که نمیشود به پای من باشند. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. از مستاجرم مجتبی هم خبری نبود. چند بار رفتم پشت در اتاقش ببینم کفشهاش هست ولی هنوز نیامده بود. ساعت دو نصفشب صدای در را شنیدم. رفتم جلو پاش. مثل پسرم دوستش دارم. شلوار سپاهیاش پاره شده بود. بهش گفتم: مجتبی جان، بده برات بدوزمش. مجتبی گفت: مادر، پولش چقدر میشه؟ بهش گفتم: پولش همینه که شبها میری توی خیابانها پاسداری میدی و به جای من میجنگی.»
صدای بلندگو به نقل از حاج قاسم آنقدر بلند شد که صدای حاجخانم به گوشم نرسید:
«به زودی فتنههایی پیش رو خواهید داشت که شهدا آرزوی حضور به جای شما را خواهند داشت. من آن روز نیستم اما شما پشت ولایت را خالی نکنید.»
ملیحه خانی
جمعه | ۱۹ دی ۱۴۰۴ | اصفهان کاشان