
خانم اولی مشغول تماشای پیج بیبیسی. صدای شعارها از گوشیاش زده بیرون: «مغازهها رو بستن بیغیرتها نشستن
این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده.» زن ناخنهای بلند قرمز را میچسباند به بغل گوشی و صدا را تا ته کم میکند.
دختر نوجوانی که روبرویش نشسته کلاه لی را از سر برمیدارد و میگوید: «کی بشه آخوندا گورشونو گم کنن ازین مملکت. پهلوی بیاد رو کار.»
زن ناخنهای قرمزش را لای موهای مش کرده تاب میدهد: «پهلوی خر کیه؟ لابد اون سس خرسی رو میگی که ننهاش نون و آبش رو میده. شلوار بابا و بابابزرگ قلدرشو آمریکا بالا میکشید. باز اینا میخوان ما رو نجات بدن.»
دختر کلاه را روی انگشت میچرخاند: «هرکی بیاد ازینا بهتره.»
زن چشمهایش را ریز میکند: «آره والا آدم توی سن تو، مملکت هرکی هرکی خوششه.»
دختر چین به دماغش میاندازد و از جا بلند میشود.
زن دیگری که لباس سفید انداخته روی دستش مینشیند جای دخترک. لباس را میاندازد روی پاچههای خاکیاش و میگوید: «رفتیم سر دو قرون حق و حقوقمون حرف بزنیم جلو استانداری، چهارتا وحشی با سنگ ریختن سرمون، فرار کردیم…»
من هم که با این چادر چاقچور علیالحساب در نقش نمایندهی ولیفقیه در مترو دارم تماشا میکنم و از دیالوگهای ارگانیک و سرضرب این زنها لذت میبرم. حالا هی بیا برو دیالوگنویسی نوبل و فلان و بهمان بخوان و مغزت لای مثالهای عتیقهاش رگ به رگ شود. دیالوگ ارگانیک، ملت ارگانیک، اصلاً اصل جنس، همین جا کف همین مترو و کوچه و خیابان و بازار است. نه در آن پیج و کانال و سایت مجازی که تا تقی به توقی میخورد، نظام تویشان روزی ده بار سقوط میکند. بلانسبت یک مشت تحلیل از زیر پتو و پشت پنجره که هیچ این مردم را نمیشناسد؛ نه مردش را، نه زناش را، نه شلحجاباش را، نه دختر و پسر نوجواناش را، و نه بازاری و کاسباش را.
مریم برزویی
یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ | خراسان رضوی سبزوار