
صبح، آقای «ی» که میزش درست روبروی من است ولی بهخاطر صفحهی مانیتور کم چشم در چشم میشویم اطلاعیهی روی کارتابل را پرینت گرفت و خواند؛ به تمامی واحدها تأکید شده بود اقدامات خودمحافظتی داشته باشند. یادم آمد در جلسهی دو روز قبل هم یک مقام قضایی به دستگاهها سفارش کرده بود مراقب باشند. خندیدم و گفتم: «سادهاش میشود مواظب باشید، مثل ۹۸ آتشمان نزنند!»
ساعت یک داشتیم سرِ گل نرگسی که حاجآقا آورده بود و عطرش حرف میزدیم که تلفن زنگ خورد. رانندهی سرویس بود: «شما نرفتید؟ زود باش بیاید، ما منتظریم!» با عجله خروجی زدم و رفتم.
دنیا اما در سرویس طور دیگری بود. خانم «ق» آشفته و نگران بود: «ما را دو ساعت است تعطیل کردند. کجایی بندهخدا؟ مردم مسلح شدند، تو شیراز یکی کشته شده، محلهی ریشمحک ریخته به هم، پلیس همهجا هست!» نفسی تازه کرد و ادامه داد: «صدرا از خیابان مولانا آمدند طرف ما.» چشمانم چهارتا شد؛ انگار داشت سوریه یا لیبی را توصیف میکند. بعد، در حالی که میگفت تحلیلگرها حرفهای خوبی میزنند، سریع گوشی را درآورد و رفت سراغ اینستاگرام.
از شیشهی ماشین زل زدم بیرون، تا همهچیز را با دقت ببینم: شهر آرام بود، مثل همیشه. وارد جاده صدرا شیراز شدیم. راننده گفت: «ای وای، این دوده؟!» و بعد خودش جواب داد: «نه… هوا آلوده است…»
همهچیز خیلی عادی بود، جز اینکه در جاده تک و توکی خودرو پیدا میشد؛ انگار کسی در این مسیر کاری نداشت. ورودی شیراز، پلیسهای سراپا سیاهپوش گروهی راه میرفتند. سوپرمارکتها باز بودند. از ترافیک همیشگی خبری نبود. اضطراب مردم را از رفتارشان میشد فهمید: زنی وسط بلوار زمین خورد و باز بلند شد، چند نفری به سرعت به سمت مترو دویدند.
شهر در ذهن مردم آشوب بود و در واقعیت آرام. وارد ایستگاه مترو که شدم، کرکرهی پایین ورودیِ رمپ توی چشم میزد. یادم آمد که دستور رسیده بود: الزامات خودحفاظتی رعایت شود.
با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.
چهارشنبه | ۱۷ دی ۱۴۰۴ | فارس شیراز