چهار شنبه, 08 بهمن,1404

دویست و شش سفید

تاریخ ارسال : یکشنبه, 05 بهمن,1404 نویسنده : سیدمرتضی مرتضوی اصفهان
دویست و شش سفید

*توی خانه بساطی شده بود. نمی‌دانم چه شده بود. خواهرم اصرار اصرار که: «عارف! باید این حرز رو ببندی اگه می‌خوای بری بیرون!» انگار کل خانواده تیم شده بودند. مقاومت جایز نبود. مگر می‌شود جلوی محبت خواهرت بایستی؟

تیم پشتیبانی بودیم و روی پله‌های مقر منتظر نشسته بودیم، ببینیم بالاخره می‌رویم گشت یا نه. حتی برایمان شام هم گرفته بودند؛ شامی که البته فقط ظرف‌های بسته و پرتقال‌های داخل کیسه‌اش را دیدیم. همان موقع فرمانده آمد و گفت باید برویم گشت. پانزده موتور در دو صف شروع به حرکت کردیم. من و امین هم موتور آخر بودیم.

یکهو چیزی از عقب محکم خورد به موتور ما. بی‌هوا. من و امین از روی موتور پرت شدیم روی زمین. من با سر فرود آمدم. به گمانم امین با پا. روی زمین کشیده می‌شدم. اول کلاه کاسکتم افتاد. بعد کلاه زمستانی‌ام. پیشانی‌ام به زمین خورد. گیج و منگ شده بودم. فکر کردم موتور زده بهمان. صدای ترمزی به گوشم نخورد قبلش. بلند شدم بروم پناه بگیرم. تلوتلو می‌خوردم. امین نشسته بود روی زمین. دست می‌کشید روی زمین. چیزی هم زیر لب می‌گفت. پیدا بود او هم حسابی گیج شده. چشمم خورد به ۲۰۶ سفید. کاپوتش سمت بوته‌های کنار خیابان بود. هنوز مطمئن نبودم چه شده.*

با صدای کشیده شدن موتور روی زمین، سرمان برگشت به سمت پشت. امین و عارف کف زمین بودند. راننده ۲۰۶ از رویشان رد شده بود رسماً. به موتور پشت‌ِ سری ما هم خورده بود. آن‌ها هم افتاده بودند روی زمین. موتور دوم گیر کرده بود زیر ماشین و زمین‌گیرش کرده بود.

بچه‌ها که صحنه را دیدند، داغ شدند. با شات‌گان‌های‌شان چندتایی شلیک کردند سمت ماشین. شیشه‌های ماشینش آمد پایین. فرمانده سریع جلو آمد و مانع‌شان شد. راننده یک زن حدوداً چهل‌ساله به نظر می‌رسید. اولش آه و ناله می‌کرد که فکر کنیم زخمی شده. عجیب بود ولی با این همه ساچمه و شیشه‌های خرد شده، خط هم بهش نیفتاده بود. تا ما را دور خودش دید، از ما گوشی می‌خواست که زنگ بزند به نمی‌دانم کی. بعد هم که کسی گوشی بهش نداد، گفت که مست بوده و حال طبیعی نداشته!

*حالم داشت کم‌کم جا می‌آمد. چند لحظه بعد صدای شعار از یک کوچه چندمتر جلوتر بلند شد. از صدایشان پیدا بود تعدادشان زیاد نیست، ولی احتیاط شرط عقل است دیگر. شب‌های پیش هم شعار را می‌کردند پوشش شلیک گلوله. تعدادی از بچه‌ها رفتند تا جلوی‌شان را بگیرند. وسط این اوضاع، یک چیزی هم وسط چهارراه جلویی ما آتش زدند. قبلاً با همین روش‌ها توی تهران و مشهد، بچه‌های انتظامی و بسیجی را محاصره کرده بودند یا زده بودند.

_ایثار، ایثار، علی... ایثار، ایثار، علی...

یک‌دفعه شنیدم یک نفر دارد توی بی‌سیم این را می‌گوید. مرتب صدا می‌زد. صدایش بلند و بلندتر می‌شد. تقریباً داد می‌زد اما کسی جواب نمی‌داد. از هوش می‌رفتم و بعد از چند دقیقه با صدا انگار به هوش می‌آمدم. گاهی صدای تیر می‌آمد. شات‌گان بود؛ چند بار هم حس کردم صدای کلاش است. کلاش یعنی درگیری شدید.

کمی که گذشت صدای آه و داد کسی به گوشم خورد. سعی کردم بفهمم کی مصدوم شده. دقت که کردم دیدم این خودم هستم که دارم آه می‌کشم. سعی کردم خودم را با حرف آرام کنم. چیزی مثل: «چیزی نشده... آروم باش امین...». ناگهان احساس کردم پایم دارد از درد منفجر می‌شود. دادم بلند شد و دوباره از حال رفتم.

تقریباً اوضاع تحت کنترل نیروها بود. چند نفر رفته بودند تا کوچه را کنترل کنند. چندتا هم داشتند حرکت ماشین‌ها را ساماندهی می‌کردند. خیابان نسبتاً شلوغ بود. تست الکل خانم راننده منفی درآمده بود و حالا داشت تلاش می‌کرد اشکال ترمز ماشینش را بهانه کند. و آمبولانس نمی‌آمد. هرچه بی‌سیم می‌زدیم نمی‌آمد. شاید نیم‌ساعت، چهل دقیقه‌ای طول کشید تا بالاخره رسید.

هی از حال می‌رفتم، هی به هوش می‌آمدم. یک‌بار دنا پلاس سفیدی کنارم بود و مردی که انگار راننده‌اش بود می‌خواست با دو تا باتوم پایم را ثابت کند. یک‌بار هم یک نفر پشت تلفن داشت با کسی مشورت می‌کرد. بار آخر که چشمانم را باز کردم ماشین آمبولانس را دیدم. آقایی آمد کنارم و صدایم زد:

_آقا... آقا... اسمتون چیه؟

_محمدامین.

_کجات درد می‌کنه؟

_پام.

_کدوم پات؟

_همین پا که رو...

_کجاش؟

دستم را به سختی بالا آوردم و اشاره کردم: «اینجاش».

_زانو؟

_نه مچ پام... خیلی درد می‌کنه...

من را روی برانکارد گذاشتند. خواستم بنشینم که گفت: «بخواب! یه وقت کمرت هم آسیب دیده باشه...»*

بعد از کلی بگو مگو، راننده بردمان بیمارستان شهید صدوقی. عارف که با پای خودش وارد اورژانس شد. امین هم روی تخت چرخ‌دار آوردندش. خطر از بیخ گوش‌شان رد شده بود. دو سه ساعت عجیبی را پشت سر گذاشته بودند. از بچه‌ها فهمیدیم که ترمز ۲۰۶ هم مشکلی نداشته. خانم راننده باز هم دروغ گفته؛ شاید برای این‌که جرمش را کم کند. البته توی این چند روز آشوب، این سومین باری بوده که چنین کاری کرده. توی بازجویی بهش گفته بودند آشوب‌گرها پیروز شده‌اند تا باهاشان رک و راست حرف بزند. گفته بود اگر باز هم برگردد همین کار را تکرار می‌کند...

....

یک مچ له‌شده و نازک‌نیِ شکسته به‌اضافه‌ی ۸ عدد پیچ توی پا. عملم یکی دو ساعتی طول کشید و به‌زودی پایم برای یک ماه و نیم می‌رود توی گچ. حافظه‌ی کوتاه‌مدتم هم پریده بود. به دکتر که گفتم جملاتی گفت که خلاصه‌اش این بود: «برو خدا رو شکر کن کلاه سرت بوده وگرنه می‌مردی...»

نمی‌دانست قرار است خدا را بیشتر از حفظ جان خودم، برای جان و مالی که از مردم در این حادثه آسیب ندید، شکر کنم.

سیدمرتضی مرتضوی

جمعه | ۱۹ دی ۱۴۰۴ | اصفهان

برچسب ها :