
حوالی ساعت ۲۱ از خیابان ضیابری به سمت رشتیان میرفتم که متوجه شدم ماشینها تکلاین میروند. دهنهی سام، جمعیت را دیدم که شعار میدادند. چند جوانِ دختر و پسرِ نقابدار، جاده را تا نیمه بسته بودند و به ماشینهایی که رد میشدند، دستور میدادند که بوق بزنند.
چشمم به بقعهی سمت راست خیابان افتاد که عدهای با فریاد و مشت و لگد و چوب، مشغول شکستن در و پنجرهی آن بودند. جمعیت در همراهی شعار میدادند: «مرگ بر دیکتاتور!»
کاش لااقل یک شعارِ متناسب با توحش انتخاب میکردند تا این تقارن اینقدر مضحک نشود. برایم سؤال شد که واقعاً «چه کسی صحنهگردان این تناقض مسخره و ویرانگر است؟ خودِ مردم یا دستی پشتِ پرده؟»
به دالانِ تنگِ عبورِ ماشینها رسیدم. تابلوهای رانندگی و استندهای دیگر را کنده و در مسیر قرار داده بودند. لحظهی عبورِ ماشینم کند و سخت گذشت؛ رد شدن از بین آن جمعیت عصبانی، با چوب و سنگ، واقعاً دشوار بود. دیدم به ماشینهایی که رد میشدند، تراکتی میدهند.
شیشه را یک لحظه پایین دادم؛ دختر نقابدار نگاه مشکوکی به من کرد و با اکراه تراکتی به من داد. رویش عکس شیر پیر و چروکیدهی ترسناکی بود که شمشیر به دست داشت و کنارش متنی نوشته شده بود که دیگر برایم سؤالی باقی نگذاشت. آنجا بود که دیگر هیچ تناقضی احساس نکردم؛ زیر لب گفتم: «مرگ بر دیکتاتور...»
رسا پورباقی
جمعه | ۱۹ دی ۱۴۰۴ | #گیلان #رشت