
جمعه شب، سرماخوردگی دختر چهارساله تا ساعت هشت شب خانهنشینم کرد؛ دختر است و لوس!... بعد نماز مراسم رونمایی از سنگ مزار حاج رمضان بود؛ سنگی با هنر استاد نجابتی. به امید اینکه محفل اشک، مراسم رونمایی را طولانیتر کرده، دل را زدم به دریا و از پردیسان حرکت کردم. امروز قم برفی بود؛ هرچند جز نم چیزی از آن باقی نمانده. پشت فرمان ذهنم درگیر تاریخ و تقارنهاست. همسر حاج رمضان میگفت سه شعبان در حرم حضرت معصومه عقد کردیم. امروز سه شعبان بود و امشب شب میلاد حضرت عباس. چه خوشسلیقگی خوبی؛ سالگرد عقد، حرم بیبی، سوم شعبان، روز پاسدار و شب میلاد قمر بنی هاشم... جمعه شبها در مقبره آقای دولابی مجلس محفل اشک برقرار است. همین محفل و همان اشک، حاجی را ساکن این کنج از حرم کرده. محفل اشک امشب هم عدل افتاده بود شب میلاد حضرت عباس. تشییعاش هم تاسوعا بود. اول قرار بود تشییع پنجشنبه ظهر باشد. به خاطر نمازجمعه یک روز عقب انداختند؛ ظهر جمعهای که ظهر تاسوعا بود. واقعا حاج رمضان چه ارتباطی با حضرت عباس دارد؟ چرا باید دستانش را به سختی، از لای آوار پیدا کنند؟ لابهلای این پرسشها به برخی واژهها فکر میکنم؛
کربلا، فلسطین، علمدار، اشک، خاک...
با حاجی تربت مخصوص کربلا دفن میشود. اینکه چهجور و از کجا این تربت میرسد بماند. اینسری به بهانه تعویض سنگ قبر یک تربت دیگر هم روی لحد میگذارند. نه تربت کربلا، که تربت بیتالمقدس. به اینکه با چه زحمتی این خاک از فلسطین رسیده کار ندارم. فکرم گیر ارتباط دو خاکیست که با خاک حرم قاطی شده؛ درگیر حدیث
«الغاضریة من تربة بیتالمقدس»
بالاخره به حرم رسیدم؛ خیلی دیر؛ ناراحت از اینکه لیاقت نداشتم در مراسم باشم. به سمت گیت روانه شدم. روی آسفالت خیس دم گیت، شاخهگل نرگس خیسخوردهای افتاده بود. برش داشتم. بوی نرگس به پاهایم توان دویدن داد. چشمم به گنبد افتاد. سلامی به بیبی دادم و یکراست رفتم سمت مقبره. گل نرگس را توی کلاهم انداختم و وارد شدم. مجلس تقریبا تمام شده بود. نرگسهای روی سنگ قبر را که دیدم، گل نرگسم را عمیق بوییدم. با بوی نرگس از مقبره به سمت ضریح حضرت معصومه رفتم...
الانی که دارم این متن را مینویسم هنوز بوی آن نرگس را در مشامم حس میکنم و در مغزم این عبارت تکرار میشود:
«طبتم و طابت الارض اللتی فیها دفنتم»
محمدصادق رویگر
یکشنبه | ۵ بهمن ۱۴۰۴ | قم