
پدر جانان به همسرم زنگ زد که: «امسال برای اولین بار میخوام بیام راهپیمایی. با خانواده و اون هم رشت، چون بیشتر میبیننش.»
گفتیم: «دمتون گرم، تشریف بیارید.»
ما هم در یک تصمیم ضربتی، مسیر همیشگی را تغییر دادیم. با خودمان گفتیم: «اون مسیرها که جمعیت دارن، اضافه بشیم به جمعیت خیابانی که همیشه یک سر فتنهها بوده.» و اینطور خیابان معلم را انتخاب کردیم.
ساعت شروع راهپیمایی گیلان ۹ صبح بود. از ساعت ۸:۱۵ بیدار شدم و تلویزیون را روشن کردم تا آهنگهای حماسی خواب از چشم پسرها بپراند.
مائدهسادات صفایی داشت برنامه اجرا میکرد و آقای کاسی هم کارشناس برنامه بود. خبری از تصاویر راهپیمایی نبود و این یعنی وقت داشتیم.
کمی شبکهها را بالا و پایین کردم و تازه فهمیدم راهپیمایی تهران ساعت ۱۰ است. یک کم در دلم به شانس خوبی که در گیلان داشتیم فحش دادم و همزمان مشغول جابجایی آشپزخانه و تهیه صبحانه شدم.
از خانه که زدیم بیرون، ساعت از ۹ رد شده بود اما همچنان تصاویر حرکت خاصی را نشان نمیداد. مقصد ما میدان مادر بود. در ذهنم حساب کتاب کردم:« تا جمعیت جمع بشه، راه بیفتن دیرتر از ۹ میشه. هوا هم که بارونه، حتماً آروم راه میرن. اونور هم که ما وسط مسیر میخوایم بهشون برسیم، پس مشکلی نیست.»
بعد از گشتن در کوچهپسکوچههای خیابان معلم، بالاخره پارک کردیم و کنار اتوبوسی که کجِ راه خیابان را بسته بود، جانان و پدر و مادرش را دیدیم. جانانِ پنجساله برای اولین بار قرار بود راهپیمایی ببیند و خیلی ذوق داشت.
اما هر چقدر قد کشیدیم، خبری از جمعیت نبود. یعنی چه؟ ساعت تازه حدود ۱۰ بود.
با گوشی پخش زندهٔ شبکه باران را گرفتم. چهار پنج تصویر کوچک جمعیت، قاب گوشی را پر کرد. به همسرم گفتم: «رسیدن خیابون سعدی.»
سریع گوشیاش را درآورد و به دوستش زنگ زد. گوشی قطع نشده گفت: «بازار روز هستن. زود بریم.»
در حالی که از سرما جمع شده بودیم، هفتنفری قدمهایمان را تند کردیم سمت بازار روز. به پیادهراه که رسیدیم خبری از جمعیت نبود، اما هنوز مردم به سمت شهرداری میدویدند.
۱۰:۲۰ راهپیمایی شد تجمعی در شهرداری. آن هم بدون هیچ شعار و حرکتی. بعد از سرود خواندنِ محمد گلریز، سخنران شروع به صحبت کرد. پدر جانان، دخترش را که خسته شده بود بغل کرد و گفت: «آخه این همه راه اومدیم شعار ندیم؟»
این شد که دو پدر با سه بچه رفتند جلو تا بین جمعیت، مسئول شعار شوند.
آنها که رفتند، مادر جانان شروع به صحبت کرد: «تهران اصلاً اینطوری نبود. خیلی آروم میرفتن تا برسن. تو راه هم کلی غرفهٔ مختلف فرهنگی و خوراکی بود. بعضی اوقات مردم کیسه خوراکی میآوردن و بین جمعیت پخش میکردن. من همه اینها رو برای جانان تعریف کردم. فکر کردم اینجا هم اینطوریه.»
تازه دلیل ذوق جانان را فهمیدم. خاطرات راهپیماییهای قبلی مثل روز جلوی چشمم واضح بود: «ساعت شروعی که اصلاً بچهها را در نظر نمیگیرد، خدمات در مسیر که سال به سال کمرونقتر میشود، راهپیمایی که معنای خودش را به تجمع در شهرداری تغییر داد و همین باعث شد مسیر فقط برای دویدن باشد، شعارهایی که هر سال تکرار میشوند و اصلاً روح ندارد، پلاکاردهایی شبیه هم. واقعاً چرا؟»
چند دقیقه بعد پدرها و بچهها برگشتند.
_شعار دادید؟
_نه بابا. رفتیم جلوی سن، شعار دادیم. جمعیت اومد همراهی کنه، سخنران یککله ادامه داد. اصلاً نفس نکشید مردم یک شعاری بدن.
خانم دوستمان دوباره حسرت پاشید روی دل ما:
«تهران هر سخنرانی که میرفت بالا، خودش چند وقت یک بار اللهاکبر میگفت و سکوت میکرد تا مردم شعار بدن.»
نمیخواستیم تلخی این خاطره در ذهن بچهها کاشته شود. برایشان خوراکی خریدیم و فرصتی دادیم تا با کبوترهای اهلی شهرداری بازی کنند و بعد راهی شدیم.
در راه همسرم به دوست دیگرش که او هم دو دختر کوچک داشت زنگ زد:
_سلام. خوبی؟ راهپیمایی رفتید؟
_آره، ولی بهشون نرسیدیم که، انگار میدویدن. فقط به تجمع شهرداری رسیدیم...
سیده نرجس سرمست
چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | گیلان رشت