
بعد از نماز دیگر فرصتی برای خواب نداشتم. خانه تاریک بود و سرمای پذیرایی تنم را مور مور میکرد.
کیف برزنتی کوچکی را از کمد بیرون کشیدم؛ کیف کرمرنگ با عکس آقا روی درش. دو عکسی را که دیروز چاپ کردم با ماژیک و چفیه را داخلش گذاشتم. پرچمها و سربندها حسابی چروک شده بودند؛ اتو را رویشان کشیدم و صفایی به آنها دادم.
به آشپزخانه رفتم. چند سیبزمینی را زیر شیر آب شستم، داخل قابلمه انداختم و شعله گاز را روشن کردم. وقتی آبیِ شعله گاز جان گرفت، دوباره پا تند کردم سمت اتاق. همان لحظه محمدعلی با «سلام، صبح بخیر» از کنارم گذشت و به سمت سرویس رفت. متنی را که برایش آماده کرده بودم دوباره دستش دادم تا تمرین کند.
نزدیک ساعت هشت، سفره صبحانه را پهن کردم. چند لقمه حسابی هم برای راه بچهها گرفتم و در کیف جا دادم.
با سلام و صلوات و «عجله کنید»های مهدی، ساعت نه و نیم از خانه بیرون زدیم.
سر هر ایستگاه اتوبوس پنج، شش نفر ایستاده بودند؛ بعضی با پرچم، بعضی با چفیه. از چهرهها پیدا بود مقصد همه یکی است.
ماشین را در خیابان بهزیستی پارک کردیم. همانجا تلفنم زنگ خورد.
_سلام خاله، شما کجایید؟
سنا بود. میدانستم از کتابهایش دل نمیکند، اما باز پرسیدم: «مگه تو هم اومدی؟»
گفت: «آره خاله، امروز رو بهخاطر رهبر اومدم. الان سر ملکیم، میخوایم بیایم روی پل.»
چند لحظه دهانم باز ماند. چهار ماهی میشود که ندیدهامش. امسال کنکوری است و آنقدر درگیر درس که برای ما شده ستاره سهیل.
یادم آمد قبل از اردوی «راهیان پیشرفت»، بیشتر از رفتن میگفت؛ از زندگی آنطرف آب، از دانشگاههای خارج. سودای رفتن در سر داشت. اما بعد از آن اردو، لحنش عوض شد. از ابهت موشکها و پهپادها گفت، از دانشمندانی که فقط چند سالی از خودش بزرگتر بودند و پای کار ایستاده بودند. با غرور حرف میزد؛ انگار چیزی را از نزدیک دیده باشد که پیش از آن فقط اسمش را شنیده بود.
شهید حاجیزاده، خدا رحمتت کند؛ همان اردوها بعضی دلها را برگرداند. سنا یکی از همان دلها بود. حالا میان آن جمعیت ایستاده و بیتردید میگفت: «امروز رو بهخاطر رهبر اومدم.»
ما هم خودمان را به پل محسنی رساندیم. از همانجا معلوم بود، رسیدن به میدان شهدا آسان نیست. جمعیت پل را پر کرده بود؛ قدم جلو گذاشتن دشوار شده بود.
وسط پل دیگر نمیشد خلاف موج حرکت کرد. کنار پل ایستادیم تا آنها به ما برسند. چهل و پنج دقیقه همانجا ماندیم؛ مسافتی کوتاه، اما فشرده از آدمهایی که هر کدام با نیتی آمده بودند.
وقتی از روی پل به میدان شهدا نگاه کردم، جمعیت موج میزد. ذرهای از آن کم نمیشد. آدمها با همه تفاوتهایشان کنار هم ایستاده بودند: پیرمردی با چشم عملشده که هنوز پانسمانش را داشت،
پیرزنی با دستهای لرزان روی ویلچر، نوزادی در آغوش پدر، بانوانی با حجاب محکم، زنانی با مانتوهای کوتاه و شالهای رها که در باد تکان میخورد، مردانی با خالکوبیهایی که از مچ دست بالا میرفت و مردانی با یقههای بسته تا زیر گلو.
همه متفاوت، اما در یک چیز مشترک: وطن.
بالاخره سنا از دل جمعیت خودش را به ما رساند. صورتش از خنکای هوا مانند لبو شده بود، اما نگاهش محکم بود، با لبخندی که ردیف دندانهایش را نمایش میداد.
همراه جمعیت به سمت مصلا حرکت کردیم. شعارها بالا میرفت و در هوا میپیچید. به میدان شهید فهمیده که رسیدیم، بچهها ایستادند. من هم از فرصت استفاده کردم و دوربین گوشی را روشن کردم. محمدعلی ایستاد. متن را از حفظ خواند. صدایش میان همهمه جمعیت صاف بالا میرفت. عکس آقا را محکم در دست گرفت. در آن ازدحام، حس کردم این روز برای او فقط یک راهپیمایی نیست؛ خاطرهای است که در ذهنش میماند.
و من، میان آن موج آدمها، آرام ایستادم و نگاه کردم؛ به جمعیتی که هر کدام راهی آمدهاند، اما در یک نقطه به هم میرسند.
صدیقه خادمی
چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | مرکزی اراک