
قرار بود بعد از تشریفات نظامی، تشییع تا جلوی مسجد حضرت امیر باشد؛ یعنی بالاتر از میدان ولیعصر. مسجد حضرت امیر را اغتشاشگرها نیمهشب جمعه، نوزدهم دی، به آتش کشیده بودند و قرآن و کتابهای دعا را همراه با همه چی سوزانده بودند. آنجا پایگاه امنی بود برای بازاریها، برای عابرها و برای نمازگزارها.
قبل از حرکت به بیرون از محوطهی بهداری، خانم جوانی کنارم بود. بهم گفت: «عکس شهید رو میدی به من؟» گفتم: «نه! شرمنده! همین یکی رو دارم.» گفت: «خواهش میکنم؛ من خواهر شهیدم.» از حرف خودم بهم برخورد. دادم دستش و گفتم: «بفرمایین» ولی دلم طاقت نیاورد که نگویم: «بالا نگهدار.»
بعضیها قرآن کوچک و جیبی را بالا گرفته بودند؛ بعضیها گل نرگس دستشان بود و بعضی هم عکس امامان عزیز. «کاش عکس شهید را بیشتر سفارش داده بودم؛ یا دیروز، پریروز میرفتم دنبالش.»
شعار پرحرارت «حیدر! حیدر!» و «یاحسین! یاحسین!» مجری و تشییعکنندهها لحظهای قطع نمیشد. مجری مثل شیر غرش میکرد. مردم تمام احساساتشان را با مشتهای گرهکرده و لبیکگویان، روانهی آسمان مهآلود شهر کرده بودند. این حس عجیب و تکاندهنده، دور میدان ولیعصر شدیدتر شده بود. مجری تا جلوی مسجد سوخته چاووشخوانی میکرد: «بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا / بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا…» و مردم هم پراحساستر از همیشه با «یاحسین! یاحسین!» همراهی میکردند.
از میدان ولیعصر تا مسجد، شاید یکصدمتر فاصله بود اما طنین شعارها تا چند هزارمتری میپیچید. مردم از این بیحرمتیها خونشان به جوش آمده بود. صداهای کوبنده و غرنده، راستهی خیابان «شالیکوبی» را تکان میداد. با خودم گفتم: «کاش یه وقتایی، راستهی راهپیمایی از میدان شهرداری تا شالیکوبی باشد و بعضی مرفهنشینان دو قورت و نیم باقی، فریادهای ملت را بشنوند و اینطوری لپلپخوری نکنند که: کار ایران تمام شده! کار دین تمام شده! انقلاب از دست رفته!»
قبل از یازدهونیم، تشییع پیکر مطهر شهید در گرگان تمام شد. مقصد بعدی، مصلی کردکوی و زادگاه شهید بود.
ادامه دارد...
طاهره نورمحمدی
جمعه | ۲۶ دی ۱۴۰۴ | گلستان کردکوی بالاجاده