
تابوت پوشیده با پرچم را توی آمبولانس جا دادند و بردند سمت مصلی کردکوی. ما هم راه افتادیم. نرسیده به کردکوی به آقام گفتم: «نگاه! مردم انقدر شوکه شدن که یادشون رفته تَنِ ماشینشون عکس شهید بچسبونن! روی ماشین ما هم چیزی نیست!» گفت: «خب! یکی از اون عکسا رو میچسبوندی.» گفتم: «حواسم نبود.» ازش خواهش کردم: «قبل از مصلی یه سر بریم خدمات کامپیوتری؟» دوباره چپ، چپ نگاهم کرد و گفت: «الان به نظر تو، توی فامیل من باید آخرین نفری باشم که برسم مصلی؟!» چیزی نگفتم. حرف حساب جواب نداشت.
به سرِ خیابان مصلی رسیدیم. همسرم گفت: «ماشینو همین جا میذارم.» من از خدا خواسته گفتم: «باشه، تو با بچهها برو. اینجا یه خدمات کامپیوتری به چشمم خورد. زود میام.»
ده تای دیگر از همان شاتها با کاور سفارش دادم. یکربع کمتر، بیشتر، پرینتها آماده شد. اول از همه یکی برای خودم گذاشتم توی کیف؛ یکی را چسباندم به ماشین و هشتتای دیگر را دادم به فامیل و غیرفامیلهایی که مشغول پارک بودند. آنهایی که چسب نداشتند، با چسب خودم تندتند چسب زدم تا شاید به نماز جماعت عصر برسم.
ورودی مصلی، پشت نمازگزارها، یک ردیف از دختران بسیجی ایستاده بودند. پرچم ایران روی شانه و توی دستشان بود. پیشاهنگشان، یکی قرآن توی سینی داشت و یکی اسفنددودکن و یکی دیگر گل و گلاب. به محض اینکه رفتم تو، یکیشان آمد طرفم: «خانم این عکسو میدی باهاش عکس بندازیم؟»
من به هوای اینکه میخواهند چندتا عکس بندازند و برگردانند، دادم. چند لحظه ایستادم. خبری نشد. پررویی کردم و رفتم پیششان. گفتند: «راضی باش خانم! ما تا آخر مراسم اینجاییم. میخوایم عکس شهید تو دستمون باشه.» برخلاف میلم گفتم: «خواهش میکنم، آره! دست شماها باشه بهتره.»
رفتم توی جمعیت نشستم. بدون اینکه عکس شهید سیدحسن را مثل یک پرچم بالا گرفته باشم. وسط سخنرانی امام جماعت و مداحی محلی، چندبار سرم را به عقب چرخاندم. دلم پیش دوتا عکس بود. ولی آنجا، جاش خیلی بهتر بود. با این دو عکس، جمعیتِ دور و ور و آنطرف لنز دوربینها، میتوانستند بهتر تصور کنند، جوان خوشسیمایی که میکروفون دستش هست و توی کافهگفتگوی پارکهای تهران با جوانان دیگر حرف میزند؛ و یا آن عکسی که با کاپشن کرمرنگ ایستاده بود و مثل بچگی، از قد و بالای ورزشکارانهاش، از نگاهش، ادب و پختگی و آرامش میبارد؛ چه جوان برازنده و بااخلاقی است، آن هم از نسل سادات عزیز!
من با دیدن این عکسها و پلی کردن کلیپهای شهید، همش شعر حضرت مولانا را مرور میکنم: «هر گه که تسلیمم در کارگه تقدیر / آرامتر از آهو، بیباکتر از شیرم» و شهید عزیز یک نمونه عینی از این شعر بود.
آن روز، موقع نماز، صحنه ویژهی دیگری هم بود که بعدها از لنز دوربینها بیرون آمد و چشم هر کسی را خیره میکرد و انگشت به دهان، به عمق ارادت ملی و مذهبی و همینطور عزتمندی در پرورش خانوادهی شهید فکر میکرد.
فرزند ارشد شهید، آقا سیدمحمدطاهر، سربند سبز منقش به نام «علی ولیالله» به پیشانی داشت و پرچم ایرانجان روی شانههایش!!
آنهایی که هجدهسالگی شهید را دیده بودند، میگفتند: «مو نمیزند با پدرش! هم توی ظاهر و قد و بالا؛ هم توی رفتار و معاشرتها!»
سیدمحمدطاهر، توی صف اول، یکنفر مانده به کنار امام جماعت، یکدستی قنوت میخواند و با دست دیگر، برادر معلولش را بغل کرده بود!! هر وقت به این صحنه فکر میکنم؛ به نجابت و شرافت و عزتمندی شهید، فرزند شهید و همسر صبور غبطه میخورم و میگویم: «خدایا! من، کجای زندگی و بندگی برای تو هستم؟!»
قرار بود تا میدان معلم (فلکه دوم) تشییع برگزار شود، اما سیل جمعیت دلسوخته تا فلکه اول پیش رفت. چهار، پنج خانم و آقا، هر کدام یک بسته احتمالاً صدتایی از پوسترهای شهید را تقسیم میکردند. خداراشکر! حداقل وسط مراسم پوسترها رسیده بود. یکی را برداشتم. پایینش نوشته بود: «قرارگاه تحول اجتماعی». به نظرم سفارش آقا ابراهیم بود؛ مسئول قرارگاه توی تهران و از همقطاران شهید سیدحسن.
هیچکس دل خداحافظی نداشت. همه از مظلومیت و آقایی و خوشتیپی شهید میگفتند. از پشتسریم صدای هقهق و لعن و نفرین میشنیدم: «بیدینها! بیهمهچیها! خودتان اندازه دو زاری نبودین؛ ببینین جوانهای دستهگلمان را چجوری پرپر کردین!» «خدا لعنت کنه تفاله پهلوی را که شده سگدوی ترامپ و نتانیاهوی وحشی.» این دعا انگار حرف دل همه بود. خانمها با تمام وجود، قرآن و پرچمبهدست، سر و دستهایشان را بالا بردند و «الهی آمین» گفتند.
ادامه دارد...
طاهره نورمحمدی
جمعه | ۲۶ دی ۱۴۰۴ | گلستان کردکوی بالاجاده