
– ساعت رو ببین!
– میگن ساعت ۶؛ تا مردم همه جمع بشن.
– دیر شده.
– چیکار کنم؟ بیشتر مسیرها بسته است. کسی قبول نمیکنه بره توی ترافیک.
– باور کن، دیگه راه افتادیم. باید دنبال شهدا بدویم.
– مگه غیر از اینه؟ پیداش شد. تیبا سفید! ملیحه ببین چی نوشته: «راننده شما مشکل کمشنوایی داره.»
خواهرم یادآوری کرد: «هوا سرده!» لباس مشکیهای گرمم را پوشیدم و پریدم توی کوچه.
راننده تیشرت بنفش پوشیده بود. با دست اشاره کرد بیایید. کمی بلندتر از معمول سلام کردیم و نشستیم. راننده هیچ واکنشی نشان نداد.
به خواهرم گفتم: «پیام اسنپ مگه این نبود: راننده کمشنواست؟ این بنده خدا که ناشنواست.»
روی شیشه ماشین، سمت خودش، با فونت تقریبا درشتی زده بود: «من راننده کمشنوا هستم.»
دو سه خیابان را رد کردیم. احتمال دادیم بخواهد برود سمت شهید مفتح. حدسمان درست از آب درآمد. یکهو فرمان کج کرد تا بپیچد به راست. خیابانی که انتهایش میخورد به اوج ترافیک. با خواهرم دوتایی دست تکان دادیم: نه! نه! مستقیم برو. قفل است. بسته است را با حرکتی بیربط، ولی شبیه حرکت دست سیدحسن نصرالله برای انتقام سخت حاج قاسم، نشانش دادیم. به پتهپته افتادیم. از حرکات دست و بالمان خندهمان گرفت. راننده زیر لب منمن نامفهومی تحویلمان داد. راهش را صاف کرد. پا گذاشت روی گاز و رفت به طرف میدان شورا.
خواهرم توی گوشی برایش نوشت: «آخر بلوار مفتح به خاطر مراسم شهدا بسته است.»
چشمش را از گوشی برداشت، از توی آینه چپ چپ بهمان نگاهی انداخت.
نزدیک میدان جهاد شدیم. با اشاره دست حالیمان کرد: «از این کوچه میخواستم میانبر بزنم به این خیابان.»
لبش را چنان برایمان آویزان کرد که در جا فهمیدیم نباید پا توی کفش رانندگی و نقشهخوانیاش میکردیم.
به خودم حق دادم. حتی بردمش پای میز محاکمه:
«مثلاً کجا و کی زبان اشاره یاد گرفتی که بخواهی بفهمی حرف حساب این راننده چیه؟ این بنده خدا اگر هشتش هم گرو نهاش باشد، با این وضع جسمی، همش دردسر داره تا مسافر!»
حکم تبرئه را گرفتم: «همین که به راننده اعتماد کرده و سفر را لغو نکردیم، باید از خداش هم باشه.»
توی همین فکرها بودم که خواهرم گفت: «دیدی گفتم! هنوز راه نیفتادند. جمعند توی میدان جهاد.»
ملیحه خانی
پنجشنبه | ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | #اصفهان #کاشان