چهار شنبه, 08 بهمن,1404

زیرِ سایه‌ی امام‌رئوف

تاریخ ارسال : سه شنبه, 30 دی,1404 نویسنده : زینت خسروی مشهد
زیرِ سایه‌ی امام‌رئوف


هرچقدر اصرار کردم فایده‌ای نداشت. اولین بار بود که مخالفت می‌کرد؛ البته حق هم داشت. بارداری و دو تا بچهٔ کوچک، دلیل‌های خوبی برای مخالفت با درخواستم بودند. ساعت یازده و ربع، بالاخره رضایت دادم که برویم سمت سوئیت. هنوز چند قدمی از صحن خارج نشده بودیم که درِ خروج توجهم را جلب کرد. اولین بار بود که می‌دیدم فقط یکی از لنگه‌های درِ حرم برای خروج باز است و این اصلاً نشانهٔ خوبی نبود. از نگاهم فهمید که دیگر حریفم نمی‌شود.

گفت: «باشه، فقط نیم‌ساعت؛ اما از ماشین پیاده نمی‌شی، قبول؟»

با دیدن آن همه نیروی امنیتی خارج از گیت‌ها مطمئن شدم قضیه جدی است. تهِ قلبم خالی شد، اما نمی‌خواستم کم بیاورم. نگران خودم نبودم؛ نگران بچه‌ها بودم که مبادا به‌خاطر خودخواهی من اتفاقی برایشان بیفتد.

انگار از سکوت من فکرم را خوانده بود که گفت: «تورو خدا اینا رو ببین! نگهدار کل ایران امام‌رضاست، اون‌وقت بچه‌های امنیتی ریختن اینجا که چی بشه؟ یکی نیست بگه آخه عزیز من، مادرتون شما رو به امام‌رضا سپرده؛ دو تا چهارراه پایین‌تر برید خب! آخه کی جرأت می‌کنه این‌قدر به حرم نزدیک بشه؟»

از صحن طوسی مسیرمان را به سمت خیابان دانشگاه تغییر دادیم. کم‌کم خرابی‌ها پیدا شد. اینترنت مختل شده بود و دقیق نمی‌دانستیم کجاها شلوغ شده؛ شیشه‌های شکسته ایستگاه‌های اتوبوس شده بود مسیریابِ ما. هرچه بیشتر پیش می‌رفتیم، حجم خرابی‌ها بیشتر می‌شد؛ از کندن تابلوهای شهری و تبلیغاتی و صندوق صدقات گرفته تا آتش زدن پل هوایی، اتوبوس واحد و مغازه‌ها.

با شنیدن صدای درگیری‌ها، وارد خیابان فرعی شد. قبل از اینکه حرفی بزنم گفت: «دو تا بچه کوچک توی ماشین هست؛ اگر وسط این‌ها گیر کنیم، معلوم نیست چه بلایی سرشون بیارن.» به ناچار تسلیم شدم. جلوی یکی از فروشگاه‌هایی که شیشه‌هایش را شکسته بودند توقف کرد و چند دقیقه‌ای با صاحب فروشگاه صحبت کرد. وقتی برگشت، به نقل صاحب مغازه گفت: «ساعت ۸ جمعیت زیادی اومدن توی خیابان و به وضع اقتصادی اعتراض کردن، بدون هیچ دعوا و درگیری. طرف‌های ساعت یازده که با بچه‌ها مشغول صحبت بودیم، یکی از شاگردها با عجله آمد و گفت: محمد مغازه را ببند! یه عده قمه‌به‌دست ریختن توی خیابان و مثل بولدوزر دارن همه‌جا را شخم می‌زنن. تا اومدیم فروشگاه رو ببندیم رسیدن و شیشه‌ها را شکستن. باز خداروشکر فروشگاه را آتیش نزدن.»

زینت خسروی

پنج‌شنبه | ۱۸ دی ۱۴۰۴ | #خراسان_رضوی #مشهد












برچسب ها :