
در این سوی خاکریزِ سرد و غبارگرفته مزار، ایستاده بودم؛ با تمام عنوانهایی که دنیای من را پر کرده بود: زهرا! دانشجوی ممتاز، المپیادی، پژوهشگر برتر.
اما در آنسوی خاکریز، او بود؛ شهید گمنام. یک صفت ساده، یک واژه انتهای خط: «گمنام». این واژه قرار بود هویت او را در یک پرونده و پوشهٔ اداری جای دهد. دیگر نه فرمانده بود، نه معلم، نه پسر خانواده و نه هیچ چیز دیگر. تنها یک «هو» باقی مانده بود و صدایی که میتوانستی زمزمهاش را از زیر خاک بشنوی: فَناءٌ فی الله... بقاءٌ بالله...
تمام تلاش من برای «بودن» بود؛ من با اسمم، با وظیفهام، با تمام تعلقاتم زنده بودم. اما او با از دست دادن همه چیز، تازه زنده شده بود. او همه چیز را رها کرده بود تا به جایی برسد که دیگر نیازی به نام و نشان نداشته باشد. او تبدیل به یک اصل شده بود، یک حقیقت محض که در بطن هستی ریشه دوانده بود. ولی من در میان تعلقاتم مرده بودم.
در همین افکار بودم که ناگهان، تمام آیهای که همیشه برای حفظ کردنش تلاش میکردم، در قلبم طنینانداز شد؛ نه به عنوان یک متن، بلکه به عنوان یک آهنگ دلنشین:
«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ أمواتًا؛ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون.»
او دیگر محتاج برچسبی برای تعریف شدن نبود، زیرا خالقِ او، او را با نام خود تعریف کرده بود: حیّ.
او نمرده بود، زیرا تعاریف دنیوی که او را محدود میکردند، از بین رفته بودند. او با حذف تمام القاب، از قیود زمینی رها شده بود.
در آن لحظه، دوباره همان ندا در اعماق وجودم پیچید: جاودانگی، نه در حفظ کردن وجود، که در فدا کردن مطلق است. گم شدن در خدا، نه پایان داستان، بلکه آغازِ پیدا شدن در ابدیت است. و آنگاه فهمیدم؛ آن شهید گمنام، در واقع پیدا شدهترین انسان این خاک بود. او با بینامیاش، به تمام نامها معنا بخشیده بود. او با محو کردن خود، توانسته بود تصویری واضحتر از معنای حقیقی زیستن ارائه دهد.
چشمانم را بستم و این بار، وقتی دوباره اسمم را صدا زدم، زهرا بودم؛ اما با باری سبک از القاب و درکی سنگین از حقیقت. در آن لحظه، فهمیدم برای زنده بودن، نیازی نیست که تمام القابم را حفظ کنم؛ بلکه باید چشمانم را به روی همه چیز ببندم.
زهرا سلیمانپور
دوشنبه | ۳ آذر ۱۴۰۴ | اردبیل