چهار شنبه, 08 بهمن,1404

سهمِ امنیت

تاریخ ارسال : یکشنبه, 05 بهمن,1404 نویسنده : سمانه قاسمی‌منش لرستان
سهمِ امنیت

نوزدهم دی ماه، پای لپ‌تاپ نشسته بودم و از شهید سبزی‌پور می‌نوشتم. همسرم مهمانم کرد به چای تازه‌دمی که عطر زعفرانی‌اش خانه را گرم کرده بود. بچه‌ها مشغول درس خواندن و کشیدن نقاشی بودند.

تلویزیون روشن بود. لابه‌لای نوشتن، یک چشمم به شبکه خبر بود. دلم می‌لرزید از دیدن قرآن‌های سوخته، از ضریح آتش‌گرفته سبزقبا، از اشک‌های پدر کرمانشاهی که تروریست‌ها به دختر سه‌ساله‌اش رحم نکرده بودند، تا سخنرانی حضرت آقا دلم را قرص کرد. چشم دیگرم به لپ‌‌تاپ بود، به نوشتن سنگینیِ داغِ نشسته روی سینه خانواده شهدا!

یک‌دفعه ذهنم آمد توی فضای خانه. گرم و آرام لم داده بودیم به امنیت. اینترنت‌ها قطع؛ از همه‌جا بی‌خبر، زندگی‌مان را می‌کردیم. به همسرم گفتم: «همین الان که من و تو با خیال راحت نشستیم، یه عده جونشون رو گذاشتن وسط واسه امنیت ما!» حرفم تمام نشده بود که تلفنش زنگ خورد. صفحه گوشی را که نگاه کردم، ترس توی دلم چکه کرد. گفتم: «از پادگانه!»

هر چه همکارش پشت گوشی گفت، من هم شنیدم. قرار بود برود توی خیابان. راضی شدم به رضای خدا. گفتم: «کاش اجازه می‌دادن منم بیام! کاش ارتشی‌ها رو خانوادگی می‌فرستادن تا من و امیر هم می‌اومدیم!» پسرم که پشت لبش تازگی‌ها کمی سبز شده، کتابش را زمین گذاشت و شروع کرد به التماس کردن: «بابا تو رو خدا بذار من جای تو برم.» هر چه گفتیم نمی‌شود و باید کد پرسنلی داشته باشی، گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود. نرفتنش را از چشم من می‌دید. گفت: «تو می‌تونی بابا رو راضی کنی؛ اما نمی‌خوای.»

رفتم توی آشپزخانه دمکش درست کنم. داشتم برنج می‌شستم. یاد جنگ دوازده‌روزه افتادم؛ وقتی همسر یکی از دوستانم شهید شد با خودم گفتم: «باید درِ خونه رو قفل می‌کرد. حداقل به‌خاطر بچه‌هاش؛ تا شوهرش نمی‌رفت، تا شهید نمی‌شد!» حالا خودم باید چکار کنم!؟ حالا که نوبت به من رسیده! اصلاً مگر می‌شد درِ خانه را قفل کرد؟! مگر می‌شود یک عمر به خودت بگویی شیعه و روز جنگ، مثل زن‌های کوفه بی‌وفا شوی! اصلاً مگر می‌شود دست و پای مرد جنگی را بست؟

تردید نفوذ کرده بود تا مغز استخوانم، نمی‌توانستم غذا را هم بزنم. صدا زدم: «نازنین! برنج‌ پخت‌ و پز رو کجا گذاشتی!» همسرم آمد: «چته؟! چرا رنگت پریده؟!» نازنین روغن پخت‌ و پز را آورد، داشت به من می‌خندید. گفت: «مامان منظورت روغن پخت‌ و پزه!» بچه‌ها توی دنیای خودشان بودند. جنگ برایشان تفریح بود؛ مثل من که تا امروز با جنگ فقط جمله‌سازی کرده بودم.

همسرم گفت: «تنها ناراحتیم، دل‌نگرانی توعه! نترس! هر کس باید سهم خودش رو از امنیت این کشور ادا کنه و...» از اینکه همسرم برای ایرانِ امام زمانم(عج) می‌رفت، خوشحال بودم. خوشحالیِ پر از اضطراب!

همسرم غذا خورد، نگاهش کردم. بلند شد؛ نشست؛ قرآن خواند؛ با بچه‌ها بازی کرد؛ تمام حرکاتش زیر نظرم بود که نکند این‌ها هر کدام «یک آخرین بار» باشد!

خوابم نمی‌گرفت. خوابیدنش را نگاه کردم. صدای باد و تقه‌ی شیروانی پشت‌بام، پای هزار ناممکن را به فکرم باز کرده بود. دم‌دم‌های صبح، باران شدید می‌بارید. صدای اذان و نماز خواندنش را شنیدم. خواستم بلند شوم او را با قرآن و آب و اسپند بدرقه کنم.

از جا پریدم. ساعت هشت صبح بود؛ دو ساعتی از رفتنش می‌گذشت.

سمانه قاسمی‌منش

جمعه | ۱۹ دی ۱۴۰۴ | لرستان

برچسب ها :