
*«آن شب مردم شهر را نگه داشتند.»*
هر مکثی که به کلامش میداد، صورتش مچاله میشد و دوباره نفسش را با آهی بیرون میداد. دست میبرد به پسِ سرش؛ بانداژِ سفید را با دستِ زخمیاش نوازش میکرد.
*ادامه داد: «از هر جای شهر که پیاده میرفتی، سنگهای ریز و درشت کفِ خیابانها و شیشهشکستههای چراغهای پیادهرو، فرشِ راهِ رهگذران شده بود. آتش و دود از سر و کولِ شهر بالا میرفت؛ نمیدانستیم نقطهی پایانِ جنایتهای آن شبِ آشوبگران کجاست؟!»
بوی آتش و سیگار و گُلی که آن نزدیکیها دود شده بود، بینیام را میسوزاند. شیفتِ نگهبانیام تمام شده بود؛ کرکرهی اداره را پایین دادم و راه افتادم. با دوستم تماس گرفتم. گفت: «کنارِ بانک، نبشِ چهارراه ۱۵ خرداد ایستادیم؛ از شهر مراقبت میکنیم.» گفتم: «کمک نمیخواهید؟» بنا را گذاشت به خنده و گفت: «نیکی و پرسش؟ مرد مؤمن، ما ده دوازده نفریم، اینجا آرامشِ قبلِ طوفانه! صداشون از خیابونهای بالاتر داره میآد.»
سریع خودم را به ۱۵ خرداد، کنارِ همان بانک رساندم. پانزده نفری میشدیم. وقتی نبود تا از آنها سراغِ سپر و لباسِ نظامی و کلاهِ حفاظدار بگیرم؛ هرچند اگر این تجهیزات موجود بود، به آن سیزده نفرِ قبل از من میرسید. از همهی آن تجهیزات فقط سپرش رسیده بود به دوستِ بسیجیام که از قضا از همهی ما تنومندتر بود. رو کردم به او و گفتم: «تفنگی چیزی نمیدهند؟ با این قومِ ظالمین چطور روبرو شیم؟» گفت: «ما که هیچ، نظامیها هم هنوز اجازهی استفاده از سلاح ندارن.»
در آن تاریکیِ شب، کارِ شهر به جاهای باریک کشیده بود. سوزِ سرمایِ دیماه تا مغزِ استخوانمان راه میکشید و خرابی و آتشِ خیابانهای شهر، بویِ گازهای اشکآور و سوت و کفِ زامبیهای انساننما، اغتشاش و آشوبهای عصر، همه در ذهنم رژه میرفت. شانه به شانهی هم ایستادیم. آن شب نمیدانستم کانونِ همهی آشوبگران به چهارراهِ قیام هم میرسد؛ جایی که ما ۱۵ نفر ایستاده بودیم.
نورِ کمجانی از بانکِ پشتِ سرمان به خیابان میچکید. پسرِ نوجوانی که تازه موهای کرکیِ صورتش قد کشیده بود، همراهِ دوستش سراغِ سرویسِ بهداشتی گرفتند. رویِ کرکرهی بانک زدم؛ نگهبان کرکره را بالا کشید. گفتم: «اجازه میدهی از سرویس اینجا استفاده کنیم؟» سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و کرکره بالا رفت. چند باری این کار برایِ جمعمان تکرار شد. به دوستِ تنومندم نگاه کردم؛ از نگاهم فهمید نگرانِ این دو پسرِ نوجوانم. گفت: «خیالت نباشه داداش، مگه من مرده باشم خال به روی اینها بیفته.»
ناگهان در آن تاریک_روشنیِ هوا، جمعیتِ زیادی را دیدم که به سمتِ ما میآیند. صدای هلهله و جیغ و کف و شعارهایِ آشوبگران از خیابانهای بالا میآمد. چشمانِ نگرانم دوخته شده بود به جمعیتی که از دور به سمتِ ما میآمد؛ یک آن سر چرخاندم به سمتِ خودمان؛ ۱۵ نفری که ایستاده بودیم تا این قسمتِ شهر سر خم نکند. ۱۵ نفر در مقابلِ آنهمه جمعیت؟! خدا بخیر کند.
جمعیت هر لحظه به ما نزدیکتر میشد و ما باید میایستادیم تا پایِ جان. از دور به سمتِ ما سنگ پرتاب میکردند و به سرعت نزدیک میشدند. نگهبانِ بانک تا چشمش به جمعیتِ قمهبهدست و چوببهدست و جیغ و هورایشان افتاد، سریع کرکره را بالا داد تا به آنجا پناه ببریم. بچهها که دیدند با دستِ خالی نمیشود روبرویشان ایستاد، هر که نزدیکتر بود به چشمبههمزدنی پرید داخلِ بانک. ما هم نزدیکِ بانک شدیم، ولی دیگر جمعیت رسیده بود و هر چه داشت بر تنمان میزد. شلوغیها آنقدر زیاد شد که نگهبان مجبور شد کرکره را پایین بکشد. من ماندم و شش نفرِ دیگر. دستِ ما فقط گازِ اشکآور بود و باتوم.
دوستِ تنومندم دو پسرِ نوجوان را زیرِ پرش گرفته بود؛ سپر را رویِ سرِ آن دو نوجوانِ بسیجی میکشید تا از ضربهی چوب و چماق بر سرشان در امان بمانند. هر که هر چه داشت میزد. زیرِ دست و پایِ جمعیت افتادیم. دو دستم رویِ سرم بود و گوشهی چشمم آن قمهای را دید که بر فرقِ سرِ دوستِ تنومندم فرود آمد. خون از فرقِ سرش فواره زد و بیحال نقشِ بر زمین شد. آن دو پسرِ چهارده پانزده ساله هم دیگر زیرِ دست و پایِ آشوبگران بودند. چوب و چماق و قمه که تمام شد، لگد میزدند. آنقدر جمعیت حرص و ناراحتیشان را سرِ ما خالی کردند تا خسته شدند. دیگر نفسمان بالا نمیآمد؛ کفِ پیادهرو رنگِ خون گرفته بود.
جمعیت که خسته شد از رویِ ما گذشت. دور و بر که خلوت شد، نگهبانِ بانک کرکره را بالا کشید و ما را به داخل برد. طولی نکشید که به بیمارستان منتقل شدیم.*
گفتم: «حالا دلارها تو جیبهایِ شما بود که ریختن سرتون؟» گفت: «دلت خوشه، شوخی میکنی؟ الان پیامک نمیآد وگرنه باید برای قسطهای عقبافتادهام میاومدی پشتِ میلههای زندون سراغم.» گفتم: «سِرُمت تمام شده، به پرستار میگم بیاد جداش کنه.» باید حرف را عوض میکردم تا از آن اتفاقاتِ تلخ بیرون بیاید. خندیدم و گفتم: «بادمجونِ بم آفت نداره داداش! کی مرخص میشی؟»
گفت: «امشب شیفتمه، میآم سرِ خیابونِ بعدی.»
خندیدم و گفتم: «تو چند روز اینجا مهمونی، شیفتت رو دادن به ما، تا ما هستیم شهر دست آشوبگر نمیافته»
سارا رحیمی
چهارشنبه | ۱ بهمن ۱۴۰۴ | خراسان_شمالی بجنورد