
پارسال هم دیده بودمش در تشییع شهدای گمنام. از قابعکس توی دست، او را شناختم. جلو رفتم و صورتش را بوسیدم. عجیب بود، اما من را یادش بود و درست آدرس مکان پارسال را داد. اینبار دقیقتر پرسیدم که با شهید چه نسبتی دارد. با چشمهای خیس گفت: «چهارتا داداشام با هم رفتن جبهه. یادمه اونروز بهشون گفتم من رو هم با خودتون ببرید، ولی گفتن جبهه که جای زن نیست.»
مکثی کرد؛ شاید خاطرهٔ آن روز رفتن توی ذهنش پررنگ شده بود. دستی به صورت کشید و ادامه داد: «از بین اونا حسین هیچوقت برنگشت. هنوزم منتظرش هستم که برگرده.»
آن جمله را با سوز گفت و ساکت ماند. از همدیگر خداحافظی کردیم و او لنگلنگان دور شد. دلم پیش قابعکسش ماند. نگاهم تا ماشین حمل پیکر شهدا رفت و برگشت.
کسی چه میدانست… شاید یکی از آن تابوتها حسینِ خواهرِ فاطمه بود!
زهرا شنبهزاده سَرخائی
دوشنبه | ۳ آذر ۱۴۰۴ | هرمزگان بندرعباس