چهار شنبه, 08 بهمن,1404

شکستِ اسپیکرها

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 01 بهمن,1404 نویسنده : نرگس لقمانیان اصفهان
شکستِ اسپیکرها

مامان تازه از مشهد برگشته بود. با ذوق، ژاکت گلبهی‌رنگی را نشان می‌داد که برای حسنا خریده بود. حسنا هم با کفش‌های سوت‌سوتی‌اش دور اتاق راه می‌رفت و شادی می‌کرد.

یک‌هو صدای «جاوید شاه» همه‌مان را از جا پراند. حسنا جیغ زد و خودش را انداخت بغلم. مامان، حیران گفت: «انگار صدای شیطان بود!»

صدا عادی نبود؛ یک صدای کلفت و وحشتناک که انگار از یک اسپیکر پخش می‌شد. آن‌قدر بلند بود که نبضِ سَرم می‌زد. پا تند کردیم سمت حیاط؛ صدا مدام تکرار می‌شد. با مامان «الله‌اکبر» گفتیم، اما صدایمان میان آن صدایِ سیاه گم می‌شد. حسنا ماتش برده بود. 

برگشتیم توی اتاق. حسنا را با توپ پارچه‌ای‌اش سرگرم کردم؛ دست می‌زد و می‌گفت: «بَر بَر»

صدای سیاه تمامی نداشت. به مامان گفتم: «برویم دمِ در و الله‌اکبر بگوییم.» می‌دانستیم صدایمان به جایی نمی‌رسد، اما دوتایی با تمام توان داد زدیم: «الله‌اکبر!» صدا قطع شد. حسنا دوباره خندید و گفت: «بَر بَر»

نرگس لقمانیان 

پنج‌شنبه | ۱۸ دی ۱۴۰۴ | اصفهان

برچسب ها :