چهار شنبه, 08 بهمن,1404

شیب خیابان

تاریخ ارسال : یکشنبه, 05 بهمن,1404 نویسنده : طیبه فرید شیراز
شیب خیابان

حرفی که خیلی وقت سرِ دلِ آدم بماند، بیات می‌شود. دیگر نه آدم حال گفتنش را دارد، نه یکی دیگر حوصله شنیدنش را؛ عین حکایت این روزها. چِرکیِ این روزها را هیچ‌جای طالع آدم ننوشتند! قابیل که نشست تَنگِ سینه هابیل، تقدیر نبود؛ سوءاختیار بود. آدمِ به خدا بدبین، تا فِزِرتش قمصور° می‌شود، می‌گذارد به حساب قَدَر. این‌ها را ننویسم سر دلم می‌ماند! توی روحم می‌ماسد، بیات می‌شود.

بچه محل بودیم! مالِ یک کوچه، حتی نزدیک‌تر از این حرف‌ها. سَر‌رفتِ آبِ خانه ما و آن‌ها می‌ریخت به یک جو. از آن هم نزدیک‌تر؛ خانه‌ای که ما تویش نفس می‌کشیدیم، دیوار‌به‌دیوار خانه آن‌ها بود. آن‌قدر که شب‌های تابستان بوی املت و سبزی و نان بلوری آن‌ها تا حیاط خانه ما می‌آمد و شاخه انارِ ما از لبه دیوار آجری هُل می‌خورد توی حیاط خانه آن‌ها.

قصه برمی‌گردد به روزهایی که دیوار حیاط‌ها کوتاه بود. تَهِ فرقِ خانه اعیانی و کارگری، دیوارهای آجرنمای آینه‌کاری بود با دیوارهای آجریِ بی‌آینه. هنوز خانه‌ها و آدم‌ها و رخت و لباسشان بوی سیمیتِ ماهواره نمی‌دادند؛ روزهایی که همسایه، فامیلِ آدم بود!

کل تصور یک محله از خارجه، موجوداتی بود که عینِ آدمیزاد نبودند. می‌گفتند توی خارجه اگر بی‌خانمانی سکته می‌کرد و توی راه دراز به دراز می‌افتاد، به هیچ‌جای بقیه نبود! آن‌ که این‌ها را می‌گفت، خودش رنگ خارجه را ندیده بود؛ فقط از یکی از فامیل‌های دورِ فرنگ‌رفته‌اش همین چند خط را شنیده بود. حالا نه اینکه این حجم از سادگی و سیاه و سفید دیدن چیز خوبی باشدها! نه...

اما همه چیز ذره‌ذره اتفاق افتاد؛ عین بزرگ شدن گل‌های انار سر شاخه، وقتی آن‌قدر سرت شلوغ بوده که هر روز ندیدی نسبت به دیروز چقدر انارتر شده. آدم‌ها عین انارند؛ ذره‌ذره می‌شوند یکی دیگر. انار رسیدن می‌خواهد؛ باغبانی که هر روز چشم بیندازد به تاجش که کرمِ گلوگاه برندارد، که سرما نزند، کودش کم و زیاد نشود که اول پاییز سر شاخه دهان باز کند. آدم همین‌قدر انار است.


همسایه‌ها یکی‌در‌میان رفته بودند. مانده بودیم ما و آن‌ها. روبه‌رویی‌ها زدند زمین و آپارتمان ساختند؛ مُشرف شدند به حیاطِ ما. حیاط دیگر حیاط نبود، چشم‌انداز ساکنین آپارتمان روبه‌رویی بود. خانه‌ها و آدم‌ها و رخت و لباس‌هایشان بوی سیمیت می‌داد. آن‌قدر نرفتیم خارجه که خودش آمد توی کوچه‌ها، خانه‌ها. هر کسی مالِ همان‌جایی بود که دوست داشت: پرنسس دایانا، مونیکا بلوچی، لئوناردو دی‌کاپریو و حتی چگوارا! اصلاً ما خودمان چند سالی همسایه صوفیا لورن این‌ها بودیم.


کاش فقط همین‌ها بود. کرمِ گلوگاه نشسته بود توی نقطه ترانزیت تاج انارها. با هم بچه‌محل بودیم، حتی وقتی خانه‌شان را فروختند و از کوچه ما رفتند، تا آن شب که شنیدم توی شیب خیابان بوده. سنگ داشته یا چاقو یا تکه تیزی از یک موزائیک شکسته! دیگر نه فامیلمان بود و نه حتی همسایه. شده بود شبیه آدم‌های خارجه؛ حتی خارجی‌تر!

آن‌ها که دیده بودنش می‌گفتند داشته از دستش خون می‌چکیده؛ توی شیب خیابان، خونِ آدم‌هایی که دیوارشان کوتاه بوده، عین هابیل. این‌ها را اگر نگویم سر دلم بیات می‌شود. همان وقت‌ها که آب حیاط ما و آن‌ها می‌ریخت به یک جو، بابایش نزول می‌گرفت. آقاجانم قدغن کرده بود از املت و نان بلوری‌شان چیزی بگذاریم توی دهانمان. خودش توی راه مدرسه سروگوشش می‌جنبید، سوزنش گیر می‌کرد روی سر و کله ناموس مردم.

می‌گفتند آن شب شیب خیابان شبیه شیب گودال بوده؛ پُر از خونِ اناری که شاخه‌اش از لبه‌ی دیوار افتاده بوده توی کوچه. کرمِ گلوگاه تقدیر نیست! سرما شاید تقدیر زمستان باشد، اما سرمازدگی تقدیر انار نه! هر درخت اناری باغبان می‌خواهد که باغچه خودش را بپاید. آخر آدم‌ها عین انارند، ذره‌ذره عوض می‌شوند.

°کنایه از مغلوب شدن

طیبه فرید

پنج‌شنبه | ۲ بهمن ۱۴۰۴ | فارس شیراز

برچسب ها :