
خدا هم برای ما زده توی کار نمادپردازی. شاید هم زندگی اجتماعی سیاسیام اندازه یک روایت، کوتاه شده...
کل راهپیمایی ما یک چهارراه بود. چند قدم از مبدأ دور نشده، ازدحام صدا و آدمها کار خودش را کرد. محمّدحسابی بهم ریخت. یکهو گوشهایش را گرفت و شروع کرد به دویدن توی دل جمعیت.
علت سه سال نیامدنم همین بود. دنیای اُتیسم خلوتتر از این حرفهاست که راهپیمایی میلیونی را تاب بیاورد. اما وقتی آقا عصا را بلند کرده، حیف نبود خانه بمانم و لحظه شکافتن نیل را نبینم؟
پدرش یک شیر آب پیدا کرد. کمی دستهایش را زیر آن گرفت تا محمّد تعدیل حسی شود. چند دقیقه بیحرکت و در سکوت نگاه کرد به رد آب زیر دستش که میرفت و وصل میشد به آب روان توی جوب. آرام شد.
فقط چند متر در جمعیت بودیم و بعد برگشتیم خانه. برگشتم به پشت سرم نگاه کردم. جمعیت آهسته به سمت جلو جاری بود.
ما راهپیماییمان را از خیابان «وصال» شروع کردیم و تا «قدس» رفتیم. فکر کنم کل قصه انقلاب اسلامی همین باشد.
سمانه بهگام
چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | تهران